وبلاگ شخصی غلامرضا زعیمی

کنگ، شهر دریانوردان

                              غلامرضا زعیمی

شهر بندری کنگ در شش کیلومتری شرق بندر‌لنگه واقع شده است. آنچه که امروزه به عنوان کنگ خوانده می‌شود، شهر کوچکی است که حدود پنج کیلومتر مربع مساحت دارد. کنگ تا پیش از رونق لنگه و تبدیل شدن آن به مهمترین مرکز تجاری ایران در خلیج‌فارس،بندری آباد بوده که «عمارات عالیه» و کاروانسراها و قلعه‌ای داشته که «منشأ تعجب ناظرین بوده». کازرونی که به روزگار محمد شاه قاجار (1250 تا 1264ق / 1834 تا 1847م) از جنوب ایران بازدید کرده، دربارة این بندر نوشته است:

«بندر کنگ که سابق بر این اعظم بنادر فارس بود، مسافت یک فرسنگ و نیم کلاً نخلستان و بساتین و در میان آن بساتین قراء و بیوتات بسیار، وآب شرب آنها اکنون تا آخر اسد از آب انبارهاست، در اول سنبله محتاج به آب چاه می‌شدند و آب چاههای آنجا با کمال حلاوت است، مگر آنکه در سالهایی که نزول رحمت الهی کم شود، آب چاههای آن سامان اندک به شوری و تلخی می‌گراید.» (1367، ص 119-118)

پس از افوال هرمز ومناقشاتی که میان دول بیگانه برای گسترش تجارت دربندر‌عباس صورت گرفت، کنگ به عنوان منطقه‌ای امن مورد توجه قرارگرفت و تجار پرتغالی پس از شکست دولت متبوعه به این بندر رفتند. شاه عباس اول نیز به رغم شکست سیاسی و نظامی دولت پرتغال، بنابه مصالحی مانع فعالیت اقتصادی تجار پرتغال نشد. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«شاه عباس کبیر در خصوص گمرک بندر کنگ با پرتغالی‌ها همان قسم معامله کرده بود که با انگلیسیها در باب گمرک بندر‌عباس عهدنامه‌ای بسته بود، اما بعد از آنکه قوای پرتغالیها به واسطة جنگ با هلاند (هلند) ضعیف شد، با آنها هم مثل انگلیسیها رفتار نمودند بلکه بدتر، و چیز مختصری که حالا به آنها می‌دهند به زحمت این نمی‌ارزد که یک مأمور در آنجا نگاهدارند.» (1342، ص 437)

بندر کنگ تا قرن دوازدهم هجری مرکز ناحیة وسیعی موسوم به لَشتان بوده است. این بندر در اوایل دورة قاجاریه جای خود را به لنگه داد که در یک فرسخی (حدوداً شش کیلومتری) آن قرار داشت. کازرونی در ادامة گزارش خود آورده است:

«در این اوقات دو محله از بندر مذکور آباد است، یکی محلة شیعة اثنی‌عشری و یکی محلة شافعی مذهب و در هر محله به قدر سیصد خانوار ساکن و گاو و گوسفند و افرا دارند و معادل سیزده باب دکان کوزه‌ساز اهل جراش (گراش) لار در بندر کنگ مشغول کوزه‌سازی » (1367، ص 119)

مردم شهر کنگ مانند دیگر ساحل‌نشینان جنوب، اغلب به دریانوردی و صید و صیادی اشتغال دارند. یکی از مشاغل مردم این منطقه لنج‌سازی است که از مهمترین صنایع جنوب به شمار می‌آید. لنج‌سازی از صنایع ممتاز اهالی کنگ به شمار می‌آید. در گذشته بسیاری از لنجهای خلیج‌فارس توسط صنعتگران کنگی ساخته می‌شد اما به دلیل مشکلاتی که پیش آمده است از جمله تهیة چوب، این صنعت رو به کسادی نهاد.

زنده به گور، بِردخان، کنگ، باکنی، کهورک، هوچا، کوی، چاکو و نوره از مهمترین دهات و آبادیهای کنگ بوده که در اواخر دورة قاجاریه رو به ویرانی نهادند، چنانکه در روزگار بازدید کازرونی از این بندر تنها دو محله که یکی شیعه‌نشین و دیگری سنی‌نشین بود، آباد و این دو محله هر کدام «به قدر سیصد خانوار ساکن» داشته است. (کازرونی ، 1367، ص 119). تفکیک محلات شیعه و سنی‌نشینی یکی از ویژگیهای جامعة کنگ به شمار می‌آید. به طوری که بافت قدیمی بسیاری از محلات کنگ اینگونه شکل گرفته است. در هر محله نیز خانه‌ها به صورت مجزا از یکدیگر بنا شد، و اکثر خانه‌ها شبیه قلعه‌ای مستحکم در یک یا دو طبقه بنا شده است. بیشتر این ساختمانهای قدیمی بین قلعة پرتغالی‌ها و اسکلة جدید کنگ واقع شده است.

مردم کنگ در گویش محلی خود این شهر را به چهار منطقه تقسیم می‌کنند که عبارت است از: کوش (شرق)، شمال (غرب)، سهیل (جنوب)، گاه (شمال). یکی از مسائلی که در جنوب در مورد مختصات جغرافیایی وجود دارد اینکه جهات اصلی را همچون بقیة مناطق کشور به صورت شمال، جنوب، شرق و غرب نمی‌خوانند. بلکه در جنوب منظور از شمال جهت وزیدن باد شمال است که عموماً از غرب می‌وزد. جنوب و جنوب‌غربی را سهیل یا سهیلی می‌گویند که جهت وزش باد سهیلی از آن جانب است. گاهی نیز جهات جغرافیایی را با انتساب به یک مبدأ جغرافیایی مثلاً کوه، دریا و یا حتی یک محله، آبادی و شهر شناسایی می‌کنند. مانند محلة قبله که در چندین جای استان، از جمله قشم وجود دارد. بر این اساس کنگ از چند محله تشکیل شده است:

1- محله گِل کنی در شرق کنگ قرار دارد. از آنجایی که گِل مورد نیاز ساختمان‌سازی محله‌های کنگ از این منطقه تأمین می‌شود، بدین نام خوانده شده است. چندین محله به نام گِل‌کنی در استان از جمله بندر‌عباس وجود دارد. صورت دیگر تلفظ محله‌های گِل‌کنی، ده گِل‌کن است که جایی به همین نام در رودان وجود دارد.

2- محلة هوجا که در گذشته مرکز شهر کنگ بوده است. دلیل رونق این محله احتمالاً داشتن آب شرب (هو) است که وجه تسمیة هوجا نیز به این دلیل است. این محله را پشت قبرستان هم می‌خوانند.

3- محلة قبرستانی تقریباً در مرکز شهر، جایی که بازار ماهی‌فروشان در آنجا بنا شد قرار دارد و وجه تسمیة آن قبرستانی بوده که در گذشته در آن وجود داشته است.

4- محلة گود ساروج در غرب کنگ واقع شده و در گذشته ساروجِ مورد نیاز برای ساختن برکه‌های آب و ساختمان‌سازی از این منطقه تأمین می‌شده است.

5- محلة یهودی‌ها به دلیل اقامت چند خانوادة یهودی در آن بدین نام خوانده شده و حدوداً در پشت شهرداری فعلی کنگ واقع شده است.

6- محلة لاور که گودلاور خوانده می‌شود و میدان بزرگ شهرداری کنگ در محل این محلة قدیمی بنا شده است.

7- محلة بردغون یا بردغان که وجه تسمیة آن به درستی روشن نیست. برخی عقیده دارند که نام این محله در اصل بردگان بود، که به مناسبت اقامت بردگانی که در آن اقامت داشته‌اند به این نام خوانده شده است. (نوربخش، 1374، ص 26)

8- محلة کوشکی که محل اقامت مهاجران کوشک خمیر بوده و بدین نام خوانده شده است. کوشک به معنی قصر آمده است.

9- محلة قزوینی‌ها که محل اقامت آهنگران قزوینی بوده و احتمال می‌رود این گروه به کار تهیة میخ مورد نیاز لنج‌سازی اشتغال داشته‌اند. میخ مورد نیاز این صنعت از هند تهیه می‌شد که چون بزرگ و کلفت بوده اما ميخ قزوینی‌ها چون باریک‌تر بود بهتر در بدنة لنج فرو می‌رفته است.

تاریخ  بندر کنگ به درستی روشن نیست. مردم کنگ معتقدند که تاریخ بنای این شهر بیش از 1800 سال می‌باشد. بر این اساس برخی معتقدند که کنگ چهار دورة تاریخی را پشت سر گذاشته است. امروزه ویرانه‌های چندین برج و بارو، بند ساحلی، لنگر‌گاه و اسکلة قدیمی به صورت تلی از ماسه، شن و سنگ در این شهر به جا مانده که نیاز به کاوشهای باستانشناسی (دیرینه ‌شناسی) دارد. نوربخش در کتاب بندرکنگ شهر دریانوردان و کشتی‌سازان نوشته است:

«شنیدم که در محل زیارت خضر پیامبر‌‌ (ع) واقع در شمال غربی کنگ و نزدیک پنج برکه در گورستان بزرگ و قدیمی شهر، سنگ قبری بوده است که تاریخ روی آن مربوط به 1100 سال پیش بوده است.» (1374، ص 33)

درمورد قدمت تاریخی منطقه‌ای که امروزه کنگ جزیی از آن محسوب می‌شود، هیچگونه شکی نیست. اما به نظر می‌رسد که به دلیل ساحل پهناور شهرستان لنگه در هر برهه یک نقطه از این ساحل به عنوان بندر‌گاه صید و صیادی و مبادلات بازرگانی بوده است. تا پیش از شهرت کنگ، بندر تُمدان (تمدون) که در شرق کنگ امروزی و در دامنة کوهی موسوم به کوه پل غار واقع بوده، مرکزیت داشته است. تُم به معنی تپه است که در برخی مناطق به معنی درختچة کوچک نخل که در جوار درخت نخل مادر می‌روید نیز اطلاق می‌شود. امروزه محلی موسوم به تمدو در همان نزدیکی وجود دارد که

«پیرمردهای محلی می‌گویند آثاری از بارانداز و کشتی‌بندان و فعالیتهای بندری در آنجا دیده می‌شود.» (نوربخش، 1374، ص 24)

پس از کوه پل غار و بندر‌گاه تمدان، کوه ِببیان (ببیون) قرار داشته که گویا بر روی آن شهری بنا شده بود که آثار خانه‌های سنگی درآن وجود داشته است. این دو منطقه تمدان و ببیون بعدها جزئی از منطقة لشتان به شمار آمد. لشتان دارای قلعه‌ای محکم و استوار بود که مرکز فعالیتهای سیاسی و اقتصادی لنگة فعلی به شمار می‌آمد. با ویرانی این مناطق کم کم شهر کنگ به عنوان یک بندر‌گاه پررونق و آباد شکل گرفت. محمد اعظم بنی عباسیان در کتاب تاریخ جهانگیریه و بنی عباسیان بستک درمورد کنگ آورده است:

« کنگ قدیم که اکنون به نام سلطان‌العلماء بَستَکی «سلطان‌آباد» نامند، به زنده به گور معروف بوده و بعداً دو کیلومتری شرقی آن ده مخروبه، خانه و عمارت ساختند و اهالی متفرقة دیگر در آنجا سکونت کرده به نام کنگ جدید شهرت یافت.» (1339، ص 49)

دو نام زنده به گور و سلطان آباد که بنی‌عباسیان بدان اشاره کرده نام دو محلة قدیمی در شهر کنگ بوده است. زنده به گور تا روزگار قاجاریه آباد و معمور بوده است.

به دنبال رونق و اعتباری که کنگ به ویژه پس از افوال هرمز و بندر‌عباس به دست آورد، این بندر مرکز منطقة وسیعی شد که پیشتر با نام لشتان شهرت داشت. به رغم تمامی شهرتی که کنگ به دست آورده است هنوز هم وجه تسمیة آن به درستی معلوم نیست. درزبان فارسی کنگ به معنی مرد سطبر و قوی هیکل (برهان قاطع)، مرد شناور، استوار خلقت و بیخ و بن خرما (ناظم‌الاطباء برهان قاطع) آمده است. حمدالله مستوفی در نزهه‌القلوب اشاره به کند کرده و نوشته است:

«آنچه مشهود است هرمز و قیس، بحرین، خارک، خاسک و کند که از آثار قدیمة آن قدمت و عظمت آن مشاهده می‌شود.» (1336، ص146)

در روایت مستوفی، منظور از خاسک همان جاسک است که البته نه شهر جاسک که در ساحل دریای عمان بوده بلکه منظور وی جزیرة قشم است که برخی منابع جغرافیایی نام آن را جاسک ذکر کرده‌اند. اصطلاح کند هم که مستوفی بدان اشاره کرده است همان کنگ است که چون اعراب بنی‌کنده در آن ساکن بودند به این نام خوانده شده است. سدیدالسالطنه نوشته است:

«بنی‌کنده درآنجا مقیم بودند و تقریباً چهار میل انگلیسی [هر مایل 1852 متر]، مشرق بندر‌لنگه واقع، بعد از انهدام آنجا، لنگه آباد و بنی‌کنده به لنگه آمدند و هنوز موجودند (نگارنده [سدیدالسلطنه] را نژاد از همان سلسله است) (1342، ص 292)

انتساب کنگ به بنی‌کنده خطای تاریخی است هر چند که بنی‌کنده برای مدتی در این بندر‌گاه سکونت گزیده‌اند، اما سابقة کنگ و بندر‌گاههای همجوارش بیش از آن است. کنگ به لحاظ زبانی کلمه‌ای است فارسی که در شاهنامة فردوسی به معنی مرد سطبر (همان کنگ مردان چون شیریله اباطوق زرین و مشکین کله) آمده است. اما هیچ دلیلی در دست نیست که این معنی در مورد کنگ به کار رفته باشد. در مورد قدمت تاریخی این شهر روایتی وجود دارد که گویا این شهر برای مدتی محل تجمع زرتشتیان بوده که بعدها به علت فشاری که بر آنها وارد شده (احتمالاً به وسیلة اعراب مسلمان) ترک دیار کرده و به هندوستان مهاجرت کرده‌اند. (نوربخش، 1374، ص 22)

از مجموع روایتهایی که در مورد این بندر به کار رفته دو وجه تسمیه به حقیقت نزدیکتر است: نخست کنگ به معنی میوة نارس خرما که در جنوب به مرحله‌ای که میوة نخل دورة سبزرنگی (خَمل یا خِل یا خَنَگو یا خارک) را پشت سر می‌گذارد و بنا به نوع نخل، قرمز با زرد رنگ می‌شود، اطلاق می‌گردد. اما چه دلیلی وجود دارد که بتوان این معنی را به بندر‌کنگ اطلاق کرد؟ در گذشته بیشتر کشاورزی شهرستان لنگه فعلی در بخش شرقی این شهرستان یعنی جایی که کنگ و آبادیهای جانب شرقی آن واقع شده‌اند، انجام می‌گرفت. گویا در زمانهای قدیم درخت خرما در این منطقه فراوان بوده است. همچنین گفته شده است که مردم کنگ، خرمای نارس (کنگ) را می‌جوشاندند، و آن را خشک می‌کردند و علاوه بر مصرف خانگی آن را به هندوستان نیز صادر می‌کردند. در هند کنگ خشک شده را به مصرف رنگرزی و همچنین مصرف خوراکی می‌رسانند و حتی در برخی مناطق بر روی جهیزیة دختران خود مقداری از کنگ را برای تزئین می‌گذاشتند. گفته شده بدون کنگ جهیزة دختران کامل نمی‌شد. از آنجا که این‌گونه خرما از این بندر به هندوستان صادر می‌شد، نام آن به کنگ شهرت یافت.

قول دیگری هم وجود دارد که اذغان می‌دارد تلفظ کنگ دراصل کَنگ (به فتح کاف) بوده که بعدها به ضم کاف خوانده شده است. براین اساس کَنگ به معنی جایی است که میان دو خور پر‌آب قرار گرفته باشد، مانند کنگان در بوشهر، کنگاور در کرمانشاه و میان‌کنگی در سیستان و بلوچستان . در شهر کنگ آثار دو خور بزرگ به نامهای خورسور و خورغاریه وجود دارد که در گذشته مملو از آب بود چنانکه کشتیها برای تخلیه و بارگیری در آنها تردد می‌کردند. سور خور توسط اهالی منطقه از جانب شمال غربی کنگ (نزدیکی قلعة لشتان) به سمت شمال شرقی و سپس جنوب بندر حفر شده و به خلیج‌فارس ختم می‌گردد. این خور به منظور کنترل سیلابهای زمستانی، پناهگاه قايقها و لنج‌ها و نيز تردد بنا شده است. خور دیگری که در جانب غربی لنگ وجود دارد غاریه خوانده می‌شود. این دو خور بافت قدیمی کنگ را احاطه کرده و شاید به این مناسبت باشد که شهر را کَنگ می‌گفتند که بعدها به کُنگ تغییر نام داده است.

دو فرضیة دیگر هم در مورد وجه تسمیة کنگ ذکر شده است. برخی معتقدند که چون پرتغالی‌ها بعد از هرمز به این بندر آمدند و آن را آباد و زیبا دیدند به آن کینگ به معنی شاه گفتند و عده‌ای دیگر کنگ را معادل واژه‌ای چینی می‌دانند به معنی معطر که این دو روایت نادرست است.

نام کنگ در برخی متون به صورت کونگ (ویلسن، 1348، ص 176) و کنج نیز آمده است. کنج معرب کنگ می‌باشد.

گاهی نیز نام یکی از محلات کنگ به سراسر این بندر‌گاه اطلاق شده است، مانند زنده به گور که بعدها سلطان‌آباد نامیده شد (منسوب به سلطان‌العلماء بَستَکی) و یا هوجا که خوجا نیز خوانده شده است. هوجا از قدیمی ترین محله‌های کنگ بوده که در شمال بندر کنگ فعلی قرار داشته و اینک متروک است. شاید این نام مرکب از دو پارة هو به معنی آب و جا به معنی مکان باشد یعنی جایی که دارای آب و به ویژه آب شرب بوده است. شاید هم جا همان چاه باشد. امروزه درنزدیکی بندر کنگ روستایی به نام بارچاه وجود دارد که گویا برای مدتی مرکز لشتان بوده است. همچنین احتمال می‌رود که این محله هوشاه یا اوشاء باشد. هوشاء (اوشاء) در گویش مردم جنوب به معنی آبادی آمده است.

پرتغالی‌ها در سال 1625م/ 1035ق (پس از شکست از سپاه ایران و انگلیس) پیمان عدم تعرضی را با ‌شاه‌عباس یکم به امضاء  رساندند که به موجب آن تمام تجهیزات دریایی به جز صیدگاههای مروارید در بحرین و گمرک قشم را از دست دادند. با افول قدرت پرتغال حکمران کنگ از پرداخت بخشی از مالیات گمرک‌خانه کنگ که طبق قرارداد مقرر شده بود به پرتغالیها پرداخت شود، خودداری نمود. وادالا، نایب کنسول فرانسه در بوشهر، در کتاب خلیج‌فارس در عصر استعمار نوشته است:

«پرتغالیان بسیار تلاش نمودند و حتی یک ناوچه به کنگ روانه کردند، پرداخت گمرکی سالانه 15000 کورون تعیین شده بود که تا سال 1711م [1123ق] می‌بایست تأدیه شود. این برداشتها و عاقبت کار کشف پرشکوه و سودآور کرانه‌های خلیج‌فارس که پرتغالیان هرگز نتوانستند دیگر درآنجا ظاهر گردند.» (1356، ص 43-42)

با افول قدرت پرتغال، دولت قدرت‌طلب و سودجوی بریتانیا آخرین ضربه را با دستبرد به اموال و تأسیسات پرتغالیها در کنگ به پیکر این نخستین قدرت استعمارگر در خلیج‌فارس وارد آورد و بدینسان تا ورود دو قدرت هلند و فرانسه، انگلیس یکه‌تاز میدان گردید.

به روزگار نادرشاه افشار، چون وی درصدد ایجاد یک ناوگان دریایی به منظور پیشبرد اهداف نظامي و اقتصادی خود در خلیج‌فارس بود، به کنگ که شهرکشتی و لنج‌سازان خلیج‌فارس در آن زمان به شمار مي‌آمد، توجه شد. نادرشاه به کشتی‌سازان کنگی که آوازة آنها در همه جا پیچیده بود دستور داد تا کشتی‌های جنگی برای نیروهای ایران در خلیج‌فارس بسازند. برای این منظور وی بودجه‌ای در اختیار کشتی‌سازان کنگی گذاشت که با حملة ملک تیهال درانی به بندر‌عباس و کنگ این تلاش به نتیجه‌ای نرسید. (رائین، 2536، ص 651-648) دسیسه‌چینی انگلیسیها و مرگ زودهنگام نادر از علل عمدة ناتوانی وي بود.

در روزگار کریم‌خان زند ادارة لنگه و کنگ به خوانین بَستَک واگذار گردید. (موحد، 1349، ص 38) یکی از دلایل شاه زند از واگذاری بنادر جنوب به خوانین بَستَک مقابله با نصیر‌خان لاری که علیه کریم‌خان عصیان کرده بود و دیگر مقابله با شیوخ جاسمی بود که به سواحل و جزایر خلیج‌فارس تعرض می‌کردند.

به رغم تلاش خوانین بَستَک، در ابتدا شیخ صقرقاسمی بر قلعة کنگ وارد شد. اما شیخ محمد خان بَستَکی دستور محاصرة قلعه را داد. در کنگ سه قلعه وجود داشته، یکی قلعة لشتان در جانب شمال غربی، دیگر قلعة پرتغالیها در کرانة ساحل و قلعه‌ای در وسط دریا بود. احتمالاً شیخ صقرقاسمی به این قلعة آخری وارد شده است. به دنبال محاصرة قلعة کنگ، شیخ صقر به لحاظ آذوقه در مضیقه افتاد و تسلیم شد. (بنی‌عباسیان، 1359، ص 129)

به روزگار قاجاریه لنگه جای کنگ را گرفت. مروارید لنگه این بندر را به چنان شکوهی رساند که شهرة آفاق گردید و بدینسان کنگ بار دیگر به حاشیه رفت تا در ساحل دریا همچون پیری با کهن خاطراتش نظاره گر آبی دریایی باشد که روزگاری مردانش راهنمایان آن به شمار می‌آمدند و فراموش نكنيم كه راهنماي واسكودوگاما براي دور زدن دماغة اميد نيك در جنوب قارة آفريقا و رسيدن به هند، دريا سالاري كنگي به نام شيخ شهاب الدين ابن ماجد سعدي كنگي بوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:24  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بندر‌لنگه، عروس بنادر خلیج‌فارس

                                               غلامرضا زعیمی

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان بندر‌لنگه با وسعتی در حدود 2/9385 کیلومتر مربع(در پهنة خشکی) 1/14 درصد از کل مساحت این استان را به خود اختصاص داده است. شهرستان لنگه دارای دو پهنة خشکی و دریایی است. پهنة خشکی آن از شمال و شمال‌شرق به شهرستان بَستَک، از شمال غرب به استان فارس، از غرب به شهرستان گاوبندي، از شرق به شهرستان خمیر و از جنوب به خلیج‌فارس محدود می‌گردد. پهنة دریایی این شهرستان نیز شامل جزایر کیش، لاوان، شَتور و هندورابی است.

شهرستان بندرلنگه که در امتداد ساحل خلیج‌فارس کشیده شده است، دارای شیب ملایمی در جهت شمال به جنوب می‌باشد. ارتفاع شمالی‌ترین منطقة آن از سطح دریا بیست متر، در قمست میانی شهرستان ده متر و در فاصلۀ یکصدمتری ساحل دریا پنج متر است. ارتفاع متوسط شهرستان بین پنج تا ده متر می‌باشد. (نوربخش، 1358، ص89) بلندترین نقطۀ شهرستان بندرلنگه قلۀ کوه شو (شب) است که 2681 متر ارتفاع دارد و در شمال شرق بندرلنگه واقع شده است. کوه بادینی با ارتفاع 2225 متر (در شمال) و کوه سیاه با ارتفاع 2216 متر (در شمال غربی) از دیگر مناطق مرتفع شهرستان بندرلنگه محسوب می‌شوند. (بختیاری، 1380، ص 128)

شهرستان لنگه به دلیل مجاورت با دریا در معرض دو تودۀ هوای گرم و خشک ساحلی و هوای ملایم و مرطوب دریایی قرار دارد که نتیجۀ آن ایجاد بادهایی است که گاهی با سرعت معادل شصت کیلومتر در ساعت می‌وزند. به دلیل همین موقعیت طبیعی و اقلیمی، لنگه یکی از مناطق خوش آب و هوای استان هرمزگان به شمار می‌آید که در گذشته، اعراب حاشیۀ جنوبی خلیج‌فارس، این منطقه را به عنوان تفرجگاه خویش برمی‌گزیدند.

به رغم اعتدال هوا در بیشتر ماههای سال، شهرستان بندرلنگه دارای منابع آب شرب محدودی است و بیشتر رودهایی که در این شهرستان جریان دارند، غیرقابل شربند. مهمترین این رودخانه‌ها عبارتند از: تاوان، تنگ‌خور، خور، شورآبین، شور اشکنان، شور بستک، گوتاو، گودر، مقام، مهران، کهورستان، شور، گاوبندی و رسول. بیشتر این رودها از جنوب استان فارس سرچشمه می‌گیرند و پس از عبور از شهرستان بستک و شهرستان بندرلنگه به خلیج‌فارس می‌ریزند. تنها رودخانۀ آب شیرین شهرستان لنگه، رودخانۀ مُلّو است که به منظور بهره‌برداری از آب شرب، سدی بر روی آن بسته شده است.

از روزگار گذشته تا به امروز آب بسیاری از مناطق شهری و روستایی شهرستان بندرلنگه به وسیلۀ برکه تأمین می‌شده است. همچنین وجود چندین قنات در این شهرستان، نشانگر آن است که مردم این منطقه آب موردنیاز خود را از مناطق کوهستانی و به وسیلۀ حفر کاریز (قنات) تأمین می‌کردند. یکی از شیوه‌های رایج برای آبیاری زمینهای زراعی شهرستان لنگه استفاده از سیستم گاوچاه است. مردم لنگه معمولاً از آب برکه برای آشامیدن و آب چاه برای سایر مصارف بهره می‌برند. به منظور تأمین آب شهر لنگه در سال 1338 ش طرحی ارائه شد و در سال 1342 ش به پایان رسید. اما چون طرح مزبور براساس آب موجود در برکه‌ها تهیه شده بود، به دلیل عدم نزول باران، موفقیتی در بر نداشت. لذا در سال 1344 ش مطالعه برای پیدا کردن مخازن آب در منطقه آغاز گردید که متعاقب آن شش حلقه چاه نیمه عمیق حفر و یک دستگاه آب شیرین کن، نصب گردید.

به دلیل کمبود آب در شهرستان بندرلنگه، کشاورزی در این منطقه رونق چندانی ندارد. با این وجود زمینهای حاصلخیزی در اطراف روستاهای گزیر، دژگان، گنايی، گاومیری، رستمی، خلفانی، نخل میر، مُرباغ و بوالعسکر وجود دارند که در سالهای پرباران، روستاییان به صورت دیم، به کشت گندم و جو می‌پردازند. دیگر محصولات کشاورزی این شهرستان مرکبات، خرما، جم، انجیر، زیتون گرمسیری، جالیز و سبزیجات است. در گذشته بندرلنگه صادر کنندۀ این محصولات کشاورزی به شمار می‌آمد.

به غیر از محصولات کشاورزی، گونه‌های گیاهان گرمسیری مانند کنار، کرت، کهور، مورد، آویشن، بادام کوهی و خرزهره (گیش) نیز در این شهرستان رویش دارند.

به دلیل فقیر بودن پوشش گیاهی لنگه، دامداری نیز در این منطقه رونق چندانی ندارد. مردم این شهرستان از گذشته به صید مروارید اشتهار داشتند.

خط ساحلی که بیشتر آن کوهستانی است دو پهنۀ خشکی و دریایی شهرستان لنگه را از هم جدا می‌سازد. شکل ساحل در مناطق مختلف متفاوت است. در حالی که سواحل بیدخون تا شبه جزیرۀ نای‌بند کوهستانی است، از بندر مقام تا بندر چیرو این ساحل دارای انحنای بزرگی است که بندر چیرو را به پناهگاهی برای کشتی‌ها در برابر جریان‌های تند دریایی تبدیل کرده است. از بندر چارک تا شهر بندری لنگه نیز سواحل خاکی است و حصار کوهستانی به فاصله شش تا هشت کیلومتر از ساحل فاصله می‌گیرد.

حصار کوهستانی لنگه شامل مناطق صخره‌ای، نمکی، گل سرخ و سنگ گوگرد است. معروفترین این رشته کوهها عبارتند از: چمپه، ده‌نو، اوه، کوه نمک، کوه سنگ گوگرد، کوه گل سرخ، گِورد، کوه ارمک، خربان و کوه بستانه. در این کوهها معادن نمک (مانند معادن نمک بَردَغون، بُستانه، مُلو، کَریز و چاه مسلم)، معادن سنگ گچ (سنگ گچ بردغون، پل غار، کوه ارمک، طاهونه و مهرگان)، معادن خاک رس (در بندر چارک، باوردان و بستانه) و معدن گلی موسوم به گل سرشویی در کوه ارمک و معادن سنگ آهن و سرب وجود دارد.

به دلیل وجود رودخانه‌های فصلی که عموماً در فصل زمستان سطح زمین را شستشو می‌دهند، معادن شن و ماسه در مسیل این گونه رودخانه‌ها وجود دارد. بیشتر شن و ماسۀ شهرستان لنگه از نزدیکی پاسگاه کوهی (قدیم)، بستانه و قسمتهای شنی ساحل دریا تأمین می‌گردد.

به دلیل موقعیت جغرافیایی بندرلنگه، سه منطقۀ اقلیمی قابل تفکیک در این شهرستان وجود دارد: منطقۀ نخست شامل اماکنی است که کاملاً در محدودۀ خشکی واقعند، مانند مهران. دستۀ دوم مناطقی که در ساحل دریا واقع شده‌اند و این مناطق بندرگاههای کوچک و بزرگی هستند که از گذشته تا به امروز مرکز تجارتی، دریانوردی و پایگاه صید وصیادی به شمار می‌آیند، مانند بندر کنگ، بندر مقام و بندر چارک. دستۀ سوم جزایری هستد که به وسیلۀ آبهای خلیج‌فارس از بدنۀ خشکی لنگه جدا و همچون مرواریدی در دل دریا میدرخشند، مانند جزیرۀ کیش، لاوان، شتور و هندرابی. سدیدالسلطنه در کتاب سرزمینهای شمالی خلیج‌فارس و دریای عمان این جزایر را جزو «شیبکویه» ذکر کرده است. (1371، ص 167) شیبکوه به روزگار اقتدار ملوک لارستان که لنگه بخشی از قلمرو لار به شمار می‌رفت، شامل بیش از چهل آبادی بوده است. اقتداری در کتاب لارستان کهن اسامی دهات شیبکوه را آورده است. (1334، ص 179

ناحیۀ دیگر بندرلنگه و حومه است که حدود چهل و شش آبادی داشته شامل ارمک، بند معلم، بستانه باورد، باوردن، تمب لاور، حمیرون، هودو، سرور، گارستونه، گالنگو، لاوران، مهتابی مغو، شناس و ...

شهر لنگه پیرامون محلۀ کوچکی موسوم به لنگیه ایجاد شده است. مهمترین محله‌های لنگه عبارتند از:

1_ محلۀ مینابی که ساکنان آن از اهالی میناب، بشاگرد و حتی کهنوج هستند.

2_ محلۀ بحرینی شامل مهاجران بحرینی بودند و به زبان عربی صحبت می‌کردند. در روزگاری که این مهاجران به لنگه آمدند، بحرین جزو خاک ایران بود. بنابراین، می‌توان گفت که این مهاجران تبار ایرانی دارند که به عربی تکلم می‌کنند.

3_ محلۀ خوری که ساکنان آن از خور لار به لنگه آمده‌اند.

4_ محلۀ اِوَزی‌ها در غرب لنگه که ساکنان آن اصلاً از اِوز لار هستند.

5_ محلۀ سبعه‌ای که ساکنان آن از سبعه‌جات (واقع در بندرعباس قدیم) به این ناحیه مهاجرت کرده‌اند.

6_ محلۀ رودباری که اهالی آن از رودبار کرمان می‌باشند.

7_ محلۀ سُمسیلی. این نامگذاری به علت آن بوده که ساکنان آن خانه‌های خود را از ساقة سمسیل می‌ساختند. سمسیل نوعی گیاه خوراکی است که آن را می‌جوشانند و می‌خورند.

8_ محلۀ سماچ‌ها (ماهیگیران) سماچ در گوش محلی به معنی ماهیگیر است. در بندرعباس قدیم به آن قماط می‌گفتند.

9_ محلۀ گرگ در شرق لنگه قراردارد و عده‌ای عقیده دارند به علت وجود گرگ در آنجا، به این نام خوانده شده است. همچنین گرگ (احتمالاً منسوب به گرگین میلاد اسطوره‌ای که وی را مؤسس سلسلۀ لارستان قدیم و همزمان با کیخسرو می‌دانند) نام طایفه‌ای در بستک بوده است. فرضیۀ دوم به حقیقت نزدیکتر است.

10_ محلۀ پیرانجیر، گفته شده که یکی از کنیزان کلانتر وقت لنگه به نام زعفران، گنبد وچهار دیواری می‌سازد و در آن درخت انجیری می‌کارد و گنبد و چهار دیواری را به شکل امامزاده‌ای درمی‌آورد و شایع می‌کند که در آن پیری خفته است. مردم باور می‌کنند و به وی اعتقاد می‌ورزند و محله با این مناسبت پیرانجیر خوانده می‌شود.

11_ محلۀ بلوکی که ساکنان آن از بلوک لار می‌باشند.

12_ محلۀ لاری، ساکنان این محله از لار و جهرم می‌باشند و در تهیۀ نوعی غذای محلی موسوم به مهیاوه که در جنوب رواج فراوان دارد، شهرت دارند.

13_ محلۀ اشکفت. اشکفت به معنی غاز است. چون ساکنان اولیۀ این محله در ابتدا غارنشین بوده‌اند، محله به این نام خوانده شده است. در شهرستان جیرفت نیز جایی به نام اشکفتویه وجود دارد.

14_ محلۀ سمیطی (بوسمیط)، کار اصلی ساکنان این محله صید مروارید بوده است.

15- محلۀ کنوگ. کنگانی‌ها در آن ساکنند و کنوگ جمع کنگان است. همچنین کنگ به معنی خوری است که از آبرفت رودها بوجود می‌آید.

16_ محلۀ پاکرتی. کرت درختی است تنومند که در جنوب به وفور یافت می‌شود. چون این محله در نزدیکی درخت کرت ایجاد شده به آن پاکرتی (پا به معنی نزدیک و زیر) گفته‌اند. بیشتر ساکنان این محله مینابی‌ها هستند.

در عرصۀ تقسیمات کشوری شهرستان بندرلنگه تحولات جمعیتی و جغرافیایی زیادی را پشت سر نهاده است. تا پیش از شکل‌گیری استان هرمزگان (1356 ش) بندرلنگه و جزایر تابعۀ آن، بخشی از شهرستان لار (در استان هفتم) به شمار می‌آمد. با تغییر نام استان ساحلی در سال 1356 ش و شکل‌گیری استان هرمزگان چندین مرحله تقسیمات کشوری در درون این استان شکل گرفت که بندر لنگه نیز متأثر از این دگرگونی‌ها بوده است. نخست پنج شهرستان بندرعباس، میناب، بندرلنگه، آبان (قشم فعلی) و کیش تشکیل گردید. اما در خرداد ماه 1359 ش شهرستان کیش (شامل جزایر کیش، ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک، فرور، فرورگان و سیری) منحل و این مجموعه جزایر، با عنوان بخش کیش، تابع شهرستان بندرلنگه گردیدند. در سال 1361 ش ابوموسی به همراه جزایر تنب، فرور و سیری از کیش جدا شدند و شهرستان مستقلی را بوجود آورند. براساس تقسیمات کشوری در سال 1366 ش شهرستان بندرلنگه شامل چهار منطقۀ شهری (بندرلنگه، بندرکنگ، گاوبندی و بستک) پنج بخش (مرکزی، گاوبندی، شیبکوه، کیش و بستک) پانزده دهستان (حومه، دژگان، مغویه، مهران، ده تل، فرامرزان، فتویه، گوده، هرنگ، بهدشت، مهرگان، چارک، مقام، لاوان و کیش) و سیصد و سیزده روستا بود که جزایر هندورابی و شتور نیز تابع این شهرستان بودند.

بخش مرکزی لنگه شامل دهستانهای دژگان، حومه، مهران و شهر کنگ و بندرلنگه است. دژگان به روزگار فرمانروایی پادشاهان محلی لارستان ناحیۀ وسیعی شامل روستاهای دژگان، دو آب، سیه تک، سایه چش، کنخ، گنایی، گوبندی (گاوبندی) رادر بر می‌گرفته است و گومیری و چاه احمد که در ابتدا جز بخش بستک بود از آن جدا و تابع بخش مرکزی بندرلنگه گردید.

در سال 1380 ش یک بار دیگر شهرستان بندرلنگه دستخوش تحولات مرزی در عرصۀ تقسیمات کشوری گردید و بستک از آن جدا شد و شهرستان جداگانه‌ای را به نام بستک شامل دهستانهای ده‌تل، گوده، پتا (فتویه) هرنگ، جناح و فرامرزان و شهر بستک تشکیل داد. پیش از آن نیز دهستان رویدر که جز بخش بستک شهرستان لنگه بود از آن جدا و به محدودۀ شهرستان بندرعباس افزوده شد. بنابراین، از وسعت شهرستان بندرلنگه، که در بدو تأسیس (1356 ش) 21214 کیلومتر مربع بود، مرحله به مرحله کاسته شد. (نوربخش، 1358، ص 77) این شهرستان بنا به تقسیمات کشوری 1380 ش حدود 2/9385 کیلومتر مربع مساحت داشته (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان 1382، ص 9) اما در سال 1383 ش گاوبندی از آن جدا و به شهرستان مستقل تبدیل شد.

شهر بندری لنگه، مرکز شهرستان بندر لنگه است که در جنوب شرقی شهرستان واقع شده است.

شهرستان بندرلنگه در سرشماری سال 1365 ش دارای 132920 نفر جمعیت بوده که از این میزان 34377 نفر در مناطق شهری و 98543 نفر در مناطق روستایی ساکن بوده‌اند. جمعیت این شهرستان در سال 1380 ش 117945 نفر برآورد شده که58434 نفر در مناطق روستایی و بقیه در مناطق شهری ساکن بوده‌اند.

دین اکثریت مردم بندر لنگه اسلام است. با توجه به اینکه این بندر در گذشته‌ای نه چندان دور محل تبادل کالای ملل مختلف بوده است، برخی اقلیت‌های دینی نیز در این شهرستان سکونت داشته‌اند. با شکل‌گیری جریان افراطی وهابیت در شبه جزیرۀ عربستان برخی از پیروان متعصب آن به بنادر جنوبی ایران به ویژه لنگه آمدند و به مردم‌آزاری و اذیت ساکنان منطقه پرداختند. این امر منجر به برخی درگیریهای خونین مذهبی گردید. امروزه اهالی لنگه (شیعه و سنی) به دور از تعصبات دینی با یکدیگر در صلح و صفا به سر می‌برند که این مسئله حتی منجر به وصلتهای خانوادگی نیز شده است.

زبان اصلی ساکنان لنگه پارسی جنوبی است اما گویش یک محله با محله‌هاي دیگر تفاوتهای جزیی دارد. لهجۀ محلی لنگه‌ای با کلمات عربی، هندی و حتی انگلیسی ترکیب شده است. بسیاری از واژه‌های مینابی، رودباری، بستکی، لاری، اوزی، گراشی و شیرازی نیز وارد گویش مردم این منطقه شده است.

 

ب) نام و نشان لنگه

شهر لنگه از روزگاران گذشته بندری ‌آباد و پررونق بوده که به دلیل صید مروارید در آبهای پیرامون آن به مروارید خلیج‌فارس نیز شهرت یافته است. این شهر در گذشته از چنان شکوه و زیبایی فرح‌بخشی برخوردار بود که در روزگار قاجاریه به عروس بنادر ایران در خلیج‌فارس معروف گردید. (کازرونی، 1367، ص 115)

لنگه در لغت به معنی تا، تای، فرد، تک، یکتا، بی‌همتا و نادر آمده است. اما وجه تسمیۀ این نام در مورد بندری که در ساحل خلیج‌فارس بدین اسم خوانده می‌شود، مشخص نیست. از شواهد تاریخی برمی‌آید که لنگه به روزگار هخامنشیان بندری آباد و پررونق بوده است. قدیمی‌ترین نامی که برای این بندر ذکر شده گوگانا است. معنی این وجه تسمیه نیز معلوم نیست. لفظ گوگ (Gowg) در گویش مردم جنوب به معنی عروس است، اما دلیلی در دست نیست که ثابت شود در روزگار هخامنشیان این معنی (گوگ به معنی عروس) به بندرلنگه فعلی اطلاق می‌شده است. شاید منظور از گوگانا همان گاوبندی فعلی باشد که در بخش غربی لنگه واقع شده و در گذشته بدان گوبندی می‌گفتند. در روزگار اشکانیان (پارتیان) به این بندر گوپانان می‌گفتند (اطلس تاریخی ایران، 2535، نقشه شماره 4)

نئارک، طی سفر خود به خلیج‌فارس از مناطقی یاد کرده که امروزه جزو شهرستان بندرلنگه به شمار می‌آیند، مانند اندرآبیا (هندورابی فعلی) اکوس یا شف (شیئو فعلی) و آپس‌تانا. سردار اسکندر نوشته است:

«به ایلا که معروف به جیلم است آمدیم. بندر جیلم بندرگاه خوبی دارد، موسوم اندرآبیا (جزیرۀ هندورابی است، حال به الف و هاء هوز هر دو نوشته می‌شود) از آنجا چهارصد استاد که پیش رفتیم به جزیرۀ آبادی رسیدم که در حوالی آن غوص مروارید می‌شود، از آنجا به دماغۀ اکوس معروف به شف وارد آمدیم، حال معروف به شیئو است. از آنجا چون چهارصد و پنجاه استاد دیگر راه پیمودیم به بندر آپس تانا وارد شدیم، این بندر خیلی معمور است و از آبادی تا کنارۀ دریا شصت استاد است» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 326)

از آنجایی که پیشروی اسکندر بیشتر در جانب غربی شهرستان لنگۀ فعلی یعنی بخش شیبکوه و گاوبندی فعلی برای رسیدن به دهانۀ غربی خلیج‌فارس بوده است، به نظر می‌رسد «ایلا» که نئارک آن را جیلم نیز خوانده و اندرابیا را بندرگاه آن معرفی کرده است، جایی در بخش شیبکوه فعلی باشد که امروزه به نام بندر چیرو خوانده می‌شود. کازرونی در مورد چیرو نوشته است:

«کلاً اراضی آنها محل کشت و زراعت است و جزیرۀ انداربی باصطلاح بعضی و هندرابی باصطلاح برخی متعلق به آن بندر است و از بندر تا جزیره به قدر سه ربع فرسنگ دریاست» (1367، ص 106)

پس از گذشتن از اندرابی، نئارک به جزیره‌ای آباد اشاره کرده که در حوالی آن «غوص مروارید می‌شود». این جزیره به احتمال زیاد لاوان فعلی است. پس از لاوان، سردار اسکندر به دماغۀ اکوس معروف به شف (شیئو) وارد می‌شود. بعد از شیئو (شیو) نئارک به جایی می‌رسد که نام آن را «او پس تانا» ذکر کرده که گویا بندری آباد بوده است. شاید این محل بستانوی فعلی باشد. در شهرستان لنگه نام دو جا با عنوان بستانو یاد شده است یکی در بخش مرکزی شهرستان لنگه (حد فاصل بندر شناس تا بندر دیوان و مغویه) و دیگری در بخش گاوبندی (حدفاصل مغدان و دشتی) که منظور نئارک همین جا می‌باشد. سفر سردار اسکندر از این مسیر ادامه می‌یابد تا اینکه به كقنا(کنگان) در استان بوشهر فعلی می‌رسد.

علت اینکه نئارک در سفرنامۀ خود به گوگانا اشاره نکرده به دو دلیل است: یکی اینکه وی از میناب به لارک، هرمز، قشم، کیش، جزایر تنب، ابوموسی و هندورابی و سپس جانب غربی لنگه رفته است. نئارک تنها فرصت داشته که در ساحل هرمزگان فعلی از سالامونت (سورو در بندر عباس فعلی) نیز دیدن کند. بقیۀ مسیر او در دریا و دیدار از جزایری بود که نام آنها را کم و بیش ذکر کرده است. خط سیر اسکندر در این جزایر، او را از شهرهای ساحلی مانند خمیر و بندر لنگه دور می‌کند تا اینکه سرانجام از اندرابی، در جنوب غربی لنگه سر در می‌آورد و راه غرب را در پیش می‌گیرد.

دلیل دیگری که باعث می‌شود که سردار اسکندر، نامی از لنگه نبرد شاید به علت ویرانی این بندر در آن زمان باشد. خطری که مناطق جنوب را تهدید می‌کرده،خشکسالی، رواج بیمای و حملۀ راهزنان بوده که این عوامل توانسته است بندری آباد را یک شبه به ویرانه‌ای تبدیل کند. مسئلۀ مهمتر وجود کانونهای تجارتی و تمدنی هرموز کهنه، سورو (بندرعباس فعلی)، قشم، کیش و بندر سیراف در جوار لنگه می‌باشد که از اهمیت این شهر می‌کاسته است.

با رونق یافتن جزیرۀ کیش و تبدیل شدن این جزیره به بزرگترین مرکز تجارتی ایران در خلیج‌فارس طی قرن پنجم و ششم قمری، لنگه در مسیر ارتباطی کیش _ لارستان قرار گرفت که یکی از مهمترین راههای تجارتی ایران از آن می‌گذشت. این راههای تجارتی، لنگه را از طریق دریا به جزیرۀ کیش و سپس خلیج‌فارس، تنگة، هرمز، دریای مکران، اقیانوس هند و سرانجام شرق آفریقا و دریای مدیترانه و حتی شرق دور پیوند می‌داد.

مهمترین راه ارتباطی لنگه در خشکی مسیر کاروانرو به لار بود. طول آن حدوداً دویست و بیست کیلومتر است ودارای نُه منزلگاه بوده است.(سدیدالسلطنه، 1371، ص 3-182) این مسیر از لنگه به بَستَک و از آنجا به لار و سپس سایر مناطق ایران به ویژه اصفهان و شیراز متصل می‌شد. در واقع لار همچون توقفگاهی بود که در آنجا باراندازی وجود داشته که کالاها در آن مبادله و شترهایی که کالاها را حمل می‌کردند، در این منطقه تعویض می‌شدند.

دو راه ارتباطی دیگر نیز در مسیر شرقی – غربی لنگه امتداد داشت که این مسیر لنگه را از شرق به بندر پل، خمیر و سپس بندر‌عباس و از غرب از طریق کوشکنار به نابند و سپس استان بوشهر فعلی متصل می‌کرد. بنابراین، تا روزگار صفویه، لنگه به صورت باراندازی بوده که راههای تجاری کیش و قشم از آن می‌گذشته و چندین کاروانسرا در آن وجود داشته است. به منظور تهیة آب منطقه، چندین برکه درآن احداث و برای تأمین امنیت قلعه‌هایی در این شهر بنا گردید. با این حال به نظر می‌رسد که گنگ از اعتبار و رونق بیشتری برخوردار بوده است. به عبارتی کنگ را می‌توان شهر دریانوردان و لنج سازان آن روزگار نامید.

در روزگار صفویه نام لنگه بر سر زبانها افتاد و در سفرنامه‌ها به کرات از آن نام برده شده است. از این دوره به بعد اندک اندک لنگه جای کنگ را در مناسبات تجاری و بازرگانی گرفت و با افول تجارت در بندر‌عباس، لنگه تبدیل به بندری سرآمد، در خلیج‌فارس به ویژه در روزگار قاجاریه گردید.

با تبدیل شدن لنگه به بندر تجارتی ایران، تجارتخانه‌های زیادی در آن به ویژه توسط انگلیسیها ایجاد گردید. از این زمان به بعد دورة جدیدی در عرصة مناسبات اقتصادی نیز پدیدار گشت و تجارت مروارید جای تجارت ادویه و ابریشم را در خلیج‌فارس گرفت. هر چند که فلفل، ادویه و ابریشم تا حدی از کالاهای عمدة تجارتی به شمار می‌رفتند، اما با مرکزیت یافتن لنگه تجارت مروارید شهرة آفاق گردید و بر این اساس بندر‌لنگه به بندر مروارید معروف گردید. کازرونی که در روزگار محمد‌شاه قاجار (1250تا 1264 ق) از خلیج‌فارس دیدار کرده، دربارة لنگه نوشته است:

«بندر لنگه بندریست در نهایت آبادانی، از همة بنادر واقعة در کنار عمان آبادتر و معمورتر است.» (1367، ص115)

به رغم همة شهرتی که لنگه به دست آورده است، وجه تسمیة آن به درستی معلوم نیست و نام این شهر در پرده‌ای از ابهام باقی مانده است. تنها در باورها و افسانه‌های مردم این منطقه می‌توان به روایتها‌یی از این قبیل دست یافت:

برخی عقیده دارند که نام لنگه منتسب به زن لنگی است که در مرتعی که چراگاه دامها بوده، زندگی می‌کرده است در محل زندگی این زن بعدها شهری بنا شده که به آن لنگه گفته‌اند. معروف است که مردم کنگ به چوپانان خود سفارش می‌کردند که دامهای آنها را به محلی ببرد که زن لنگ یا لنگه در آنجا سکونت دارد.

عدة دیگری صورت مردانه به این روایت داده و مدعی‌اند که خانواده‌ای گله‌دار در این منطقه ساکن شدند. رئیس آنها شخصی موسوم به حسن‌لنگ بوده و نام لنگه از وی گرفته شده است. وجه اشتراک این دو روایت، یکی اشاره به لنگی پای زن یا مردی است که لنگه منسوب به وی بوده و دیگر اشاره به زندگی دامداری و شبانی.

با تبدیل شدن لنگه به یک مرکز تجارتی، دریانوردی، ماهی‌گیری و صید مروارید این روایت تغییر کرده و معروف است که در گذشتة خیلی دور در قسمت جنوب غربی بندر‌لنگه فعلی، مردی زندگی می‌کرد که یک پای او لنگ بوده است. او خانه‌ای از شاخ و برگ درختان منطقه و به احتمال قوی از شاخ نخل ساخته و برای امرار معاش به ماهیگیری می‌پرداخته است و برای سهولت در صید، قفسی موسوم به گرگور می‌ساخت. مردم روستاهای اطراف که به هنر وی پی برده بودند، پیرامونش جمع شدند و بدینسان شهر لنگة فعلی بوجود آمد.

عدة دیگری عقیده دارند که این بندر‌گاه را به این خاطر لنگه گفته‌اند که شهری منحصر به فرد به لحاظ تجارت، رونق و آبادانی بود تا آنجا که آن را لنگة بمبئی دانسته‌اند.

روایت دیگری در مورد نام لنگه اذغان می‌دارد که چون طایفه‌ای موسوم به لنگاوی در این منطقه سکونت گزیدند، این شهر بدین نام خوانده شده است.

در برخی منابع مربوط به دورة قاجاریه نیز نام لنجه آمده است. لنجه واژه‌ای عربی که در گویش بادیه‌نشینان عرب به معنی ییلاق آمده است. از آنجا که لنگه دارای آب وهوای مناسب و مراتع سرسبزی بود، اعراب حاشیة جنوبی خلیج‌فارس برای گذراندن تابستان (ییلاق) به این شهر می‌آمدند، از اینرو نام لنگه یا لنجه به آن اطلاق شده است.

بعضی از مردم این شهر معتقدند که لنگیه، قدیمی‌ترین محلة شهر لنگه است که ساکنان آن گروهی بودند که از بحرین به آنجا مهاجرت کرده بودند و بعدها که شهر گسترش یافت و لنگه شکل گرفت آنها محلة خود را لنگیه، یعنی لنگة کوچک خواندند تا از بقیة شهر شناخته شده باشد. بحرین در حاشیة جنوبی مرزهای کهن ایران زمین قرار داشته است.

روستاییان لنگه در گویش محلی خود به این شهر لنگو می‌گویند که این واژه هنوز هم در برخی مناطق شهر مصطلح است. این وجه تسمیه نیز مشخص نیست. اما واو آخر در گویش برخی مناطق جنوب برای تصغیر و کوچکی به کار می‌رود. شاید از آنجا که لنگه در روزگار گذشته از بندر کنگ که بندری آباد و مرکز تجارت و بازرگانی و پایگاه صید و صیادی و لنج‌سازی بود کوچکتر و دارای اهمییت کمتری بوده، به این نام خوانده شده است. اما از سوی دیگر نیز می‌توان فرض کرد که لنگه مرکب از دو پاره لن یا لنگ و گو است. گو به صورت پسوند یا پیشوند در چندین مورد به کار رفته است. مانند: گوگانا (متعلق به روزگار هخامنشیان)، گوبندی (که امروزه به صورت گاوبندی در آمده)، گالنگو (روستایی در لنگه) و رَگو (نام محله‌ای قدیمی در رودان). شاید این لفظ (گو) در ارتباط با مناسبات اراضی و تقسیم زمین باشد.

سدیدالسلطنه یکی از نامهای قدیمی لنگه را «آنجا» ذکر کرده است. وی در مورد قلمرو ملوک هرموز نوشته است:

«مملکت وسیعة هرمز از یک طرف عبارت بود از کلیة متصرفات حالیة حکومت مسقط که دامنة آن تا ظفار و خاک یمن انتها یابد، چنانچه ابن‌بطوطه در رحلة خود درج کرده است، از طرف دیگر تا آنجا (اسم قدیم بندر‌لنگه حالیه) انتها یافتی» (1342، ص 728)

سدیدالسلطنه که گویا گزارش خود را از ابن‌بطوطه اخذ کرده است، آنجا (بندر‌لنگه فعلی) را حد غربی «مملکت وسیعة هرموز» ذکر کرده است. (همان، ص 731)

یکی دیگر از نامهایی که برای لنگه به کار رفته «تااوکه» است. امروزه جایی به نام تاونه وجود دارد که جزو ناحیة (بندر) چارک محسوب می‌شده است. اگر تااوکه همان تاونة فعلی باشد، معلوم می‌شود که بندر چارک پیش از لنگة فعلی مرکزیت داشته است. کازرونی نام این بندر را تاونا ذکر کرده و نوشته است:

«و آن بندر لخت کوهی است که دو فرسنگ راه از کوهسار دور که در کنار دریا پیدا شده که نصف آن لخت کوه در دریا غرق و نصف دیگر مکسوف و به قدر پانصد ششصد ذرع ارتفاع از سطح آب پیدا کرده و بر قلعة آن کوه، قلعه‌ای مستحکم بنا نهاده و شیخ احمد نام بشری در آن قلعه ساکن و معادل دویست خانوار در دور آن کوه و قلعه خانه‌ها دارند از گِل و خشت و سنگ» (1367، ص 109)

کازرونی همچنین چارک را بندری «معمور و آباد» معرفی کرده که دارای «هزار باب عمارت از گچ و سنگ» بوده است. (همان، ص 109)

تغییر و تحولاتی که در عرصة مناسبات سیاسی و اقتصادی پس از زوال و انقراض صفویه شکل گرفت، باعث شد که مرکز تجاری ایران از بندر‌عباس به بوشهر و سپس به لنگه منتقل گردد. به لحاظ سیاست خارجی، انگلیسیها پس از اخراج پرتغالیها از هرمز و ویرانی این جزیره با انتقال مرکز تجاری ایران به بندر تازه تأسیس عباسی(بندر‌عباس فعلی) کنترل این بندر را به دست گرفتند و تجارتخانة خود را در آنجا ایجاد کردند. اما دامنة رقابتهای بازرگانی و سیاسی دول انگلیس، هلند و فرانسه باعث گردید که برای مدتی بوشهر و سپس لنگه که در نزدیکی فارس قرار داشت به عنوان پایگاه تجاری در نظر گرفته شود. نخستین بار تجار پرتغالی متوجة کنگ که در نزدیکی لنگه قرار دارد، شدند و آنها پس از شکست قوای پرتغال در جنگ با قوای متفق ایران و انگلیس روانة این منطقه شدند و به تجارت پرداختند.

در دورة کریم‌خان زند، ادارة شهرهای خلیج‌فارس به خوانین بَستَک واگذار گردید و آنها در راه عمران و آبادانی منطقه کوشیدند. لذا لنگه که به مرکز قلمرو خوانین بَستَک نزدیک بود به عنوان یکی از مراکز تجارتی برگزیده شد.

در زمینة اقتصادی نیز شهرت مروارید لنگه که در سواحل و جزایر پیرامون آن از جمله کیش و لاوان صید می‌گردید مرحلة نوینی را در عرصة مناسبات تجارتی بوجود آورد و مروارید لنگه همردیف با ابریشم ایران و ادویة هندوستان قرار گرفت.

موقعیت جغرافیایی، زوال بنادر قدیمی و شکوه لنگه نه تنها توجه دول اروپایی را که در پی ایجاد تجارتخانه بودند، به خود جلب کرد بلکه مدعیان تازه پایی نیز ظهور کردند که از آشفتگی اوضاع سیاسی ایران بهره می‌بردند و آن شیوخ مسقط و عمان بودند که در پی نزاعهای خانوادگی و همچنین سکونتگاه ییلاقی، مرزهای جنوبی ایران به ویژه لنگه را تهدید می‌کردند. این تهدید توسط خوانین بَستَک و یا دولت مرکزی ایران سرکوب گردید تا اینکه شیوخ عرب از در صلح برآمدند و به روزگار قاجاریه موفق شدند که اجازة سکونت در لنگه را به دست آوردند.

حکومت شیوخ عرب در لنگه توأم با رواج وهابیت در منطقه بود. ساکنان بومی لنگه شیعیان و اهل تسنن بودند که با ورود مبلغان وهابی، این آموزه در لنگه گسترش یافت و اینان درپی آزار و اذیت مردم لنگه به ویژه شیعیان بودند، به طوری که بنا به گزارش کازرونی شیعیان لنگه که حدود چهارصد خانوار بودند «به طور تقیه حرکت می‌نمایند» (1367، ص 116) شیعیان در روزگار حضور وهابیون که از حمایت شیوخ قاسمی برخوردار بودند، مراسم مذهبی به ویژه عزاداری خود را به صورت پنهانی برگزار می‌کردند. کازرونی در ادامة گزارش خود نوشته است:

«باری مردمان آن بلد کلاً گرفتار تعصب و خرملاهایی که دارند بر منابر ترغیب جهال می‌نمایند که مال رفضه حلال و زنان و دختران آنها حلال و قتل آنها مباح و چنانچه به قدرت و زور نتوانند بر آنها آزار برسانند مالشان را به دزدی و در قتل ایشان به خورانیدن زهر و هر تدبیر که میسر شود و در دسترس بود باید کوشش نمود.» (همان، ص 117)

در سال 1304ق/1886م حکومت بنادر خلیج‌فارس به ویژه لنگه، به حاج محمد مهدی ملک التجار رسید. وی به همراه حاج احمدخان (پدر سدیدالسلطنه کبابی) مأمور اخراج شیخ‌نشینان از منطقه شد. متعاقب این مسئله حاکم عرب لنگه شیخ قُضیب بن راشد دستگیر و روانة تهران گردید. وی در روز نوروز 1314ق/ 1896م در حرم عبداعظیم در گذشت. ملک‌التجار منشی خود، میرزا هدایت منشی را به حکومت لنگه گمارد.

در سال 1305ق/ 1887م حسینقلی خان نظام‌السلطنه و محمد حسن خان سعد‌الملک برای مدت هفت سال حکومت بنادر جنوب را به دست آوردند که به نیابت از طرف آنها میرزامحمد‌علی‌خان، میرزا اسمعیل خان طالقانی، حبیب‌الله خان تفنگدارباشی، اصلان خان صندوقدار و محمد حسین خان صارم‌السلطنه یکی پس از دیگری حکومت بنادر جنوب را به عهده گرفتند و در سال 1312ق/ 1894م محمد رضا خان قوام‌الملک به حکومت بنادر جنوب رسید. از این زمان لنگه میان حکمرانان و خوانین محلی دست به دست گشت و تا پیش از شکل‌گیری تقسیمات نوین کشوری جزو حوزة لارستان(فارس) بود و سرانجام در سال 1356 ش با تأسیس استان هرمزگان، لنگه یکی از پنج شهرستان این استان به شمار می‌آمد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:32  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بندر خمیر، در چهارراه جنوب

                                        غلامرضا زعیمی

خمیر از جملۀ شهرستان‌های تازه تأسیس در استان هرمزگان است که براساس تقسیمات کشوری در سال 1383 ش از شهرستان بندرعباس جدا و به شهرستان واحدی تبدیل شد. موقعیت جغرافیایی، تحولات اقتصادی، دگرگونی‌های جمعیتی و شهری و تنوع بافت اجتماعی و فرهنگی، تبدیل این منطقه به شهرستان را ضروری می‌نمود. بنابراین، براساس آخرین تحولاتی که در زمینۀ تقسیمات کشوری در استان هرمزگان شکل گرفت، بسیاری از دهستان‌ها به بخش و برخی بخش‌ها از جمله خمیر به شهرستان تبدیل شدند.

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان خمیر با مساحت تقریبی پنج هزار کیلومتر مربع از شرق به بندرعباس، از غرب به بندرلنگه، از شمال غرب به بستک، از شمال به بخش فین بندرعباس و استان فارس و از جنوب به آبهای تنگۀ هرمز محدود می‌شود. بنابراین، شهرستان خمیر در یک چهار راه ارتباطی میان چهار حوزۀ فعال (بندرعباس، بندرلنگه، قشم و استان فارس) قرار گرفته است.

شهر بندری خمیر با مساحتی حدود هشت کیلومتر مربع در فاصلۀ پانزده کیلومتری حاشیۀ غربی بندرعباس به عنوان مرکز این شهرستان در نظر گرفته شده است. سدیدالسلطنه در مورد حدود جغرافیایی خمیر نوشته است:

«طول آن شروع می‌شود غرباً از بندر مهتابی و منتهی می‌شود شرقاً به رودخانۀ خونو، امتداد این مسافت نه فرسنگ می‌باشد. عرض آنجا شمالاً پوزۀ خونو، کوهی است نمکدار با کوه گوگرد ابتدا شده و انتها از طرف جنوب دریاست و امتداد این مسافت تقریباً ده فرسنگ می‌شود ... از طرف مغرب ناحیۀ جهانگیريه است که قصبات دژگان و بستک در آن ناحیه‌اند. از طرف مشرق رودخانۀ خونو است که آنجا را از خاک گچین فاصله داده، شمالاً جبال و جنوباً دریاست.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 4)

خمیر در گذشته جزو مضافات عباسی (بندرعباس) به شمار مي‌‌آمد و شامل روستاهای خمیر، پل، لشتغان، کوشک، (به معنی قصر) سایه خوش، سدار، چاسهار (چاه‌سهار و سهار به معنی متعفن و گندیده است)، خونو، چاه احمد و تنگ خران بوده است.

براساس تقسیمات سال 1383 ش، شهرستان خمیر دارای دو بخش (مرکزی و رویدر) و چهار دهستان (پل کهورستان، رویدر و رودبار) می‌باشد. (دفتر تقسیمات کشوری وزارت کشور، 1384، جدول تفکیک شهرستان‌های استان هرمزگان).

دهستان پل شامل روستاهای کندال، چاه سهاری، باقی‌آباد، پل گل‌کن، پل انگور، پل شرقی، گری شیخ، چاهرو، درگور، آل درویشی و کسه می‌باشد. حوزۀ کهورستان، شامل كهورستان، میانبر، خورکُناری، پنزی بُر، گل آفتاب، برکه سلطان، تقی خانی، برکه نو و چاه مخور است.

دهستان رویدر شامل روستاهای بَستویه، گیوین، رودبار، پرکان، گیشان، تنگ‌اشکن، بناب، کیشی، کرمران، احمدآباد، پرنیمه، قنویی، تنگ‌گچ، کرویه، دشت جیحون، دشت، آب مصلی و تنگ دالان می‌باشد.

آبادی‌های آرایی، نیمه‌کار، آغایی، انگوران، چاه لیمو، کشار سفلی، کشار سرگپ، کشار دوستنی، کشار بالا، کشار چمردان، چاه کود، دریخا، مارو و پی‌پر نیز در حوزۀ کشار قرار دارند.

سدیدالسلطنه، ناحیۀ خمیر را شامل پنج روستای بندرخمیر، قریۀ لشتغان، کوشک، سایة خوش و پل ذکر کرده و مورد مالیات خمیر نوشته است:

«مالیات آنجا عبارت می‌شود از عشر بخوسات و از عشر خرما و از سرانة انسان و از مقررات حیوان» (1342، ص 4)

از گزارش سدیدالسلطنه مشخص می‌شود که شهر خمیر «هزار و پانصد قدم» از دریا فاصله داشته است. این شهر به صورت «مربع مستطیل» بنا شده و ابنیة آن از خشت خام و گل بوده که برخی از آنها را با گچ، سفید می‌کردند.

معادن گل، نمک، گچ، گوگرد و فیروزه در این منطقه یافت شده است. گچ خمیر از کوهی که در شمال آن قرار دارد تهیه می‌شد و چهارده کورة گچ‌پزی در دامنة این کوه وجود داشته است. سدیدالسلطنه نوشته است:

           «خود رعایا گچ را سوزانیده و به کناره دریا رسانیده و به مشتری و صاحب کشتی فروشند» (1342، ص9)

گچ خمیر به مسقط و عمان، بحرین، لنگه، قشم و بندر عباس صادر می‌شد. معادن گوگرد نیز در دو نقطة خمیر یافت شده است: یکی معدن قدیمی که آنرا معدن اصلی نیز گفته‌اند و در فاصلة «یک فرسنگ و نیم» از شهر قرار داشته و دیگر معدن جدید که «یک فرسنگ» از خمیر فاصله داشت. به روزگار اقتدار خوانین بستک، این معادن جزو قلمرو آنها محسوب شد. در این دوره کسانی که از این معادن بهره برداری می‌کردند، سالیانه پنجاه تومان به «ضابط بستک» پرداخت می‌نمودند. (همان، ص 9) به منظور نگهداری گوگرد استخراج شده، انباری در ساحل دریا احداث شده بود. این انبار در حدود سال‌های 1290 ق توسط حیدر‌آبادیهاي هند بنا گردید. بنابراین، به نظر می‌رسد که هندی‌ها مشتری اصلی گوگرد خمیر بودند و تجارت آنرا به عهده داشته‌اند.

در نزدیکی معادن گوگرد، خاک نرمی به رنگ سفید و نیز خاک تیره رنگی که بوی گوگرد می‌داد کشف گردید که سکنة آنجا آنرا گل بوره می‌گفتند و از آن برای معالجة اسپرز استفاده می‌کردند. علاوه بر آن رواج صنعت سفال‌سازی در خمیر بیانگر وجود خاک رس مرغوب در این منطقه است.

همچنین در دامنة کوهی در ناحیة سیاه تک، چاهی موسوم به چاه فیروزه وجود داشت که روایت شده است، در زمان قدیم از آن فیروزه استخراج می‌کردند. (همان، ص 12)

نمک خمیر نیز از دو منطقه استخراج می‌شد؛ یکی در لشتغان که نمک را از دریا می‌گرفتند و سکنه آنجا به آن نمک دریایی می‌گفتند و این نمک نرم و سفید بوده است. دیگر در حد پل و خونو و آن نمکی بوده که از کوه استخراج می‌شد و به نمک کوهی شهرت داشته است. دو گونه نمک کوهی شناخته شده است که نوع نخست آن تیره رنگ و شبیه سنگ مرمر بوده و به آن نمک نر و گوپال نیز می‌گفتند. این نوع نمک به کلکته صادر می‌شد و نوع دوم از دره‌های همان کوه تهیه می‌شد و در واقع حاصل تحولاتی بود که پس از بارندگی رخ می‌داد. بدین ترتیب که املاح کوههای حاوی نمک به سمت دره‌ها سرازیر و پس از تبخیر به نمک تبدیل می‌شد. ساکنان منطقه به آن نمک ماده می‌گفتند.

خمیر به رغم کمبود آب تقریباً در کمربند نیمه سبز استان هرمزگان واقع شده و این منطقه دارای نخلستان‌های متعدده و نیز درختان حرا و گونه‌های گیاهان گرمسیری و شور‌پسند می‌باشد. خرما، جو، گندم و ارزن ‌‌‌از مهمترین تولیدات خمیر در گذشته بوده است. پرورش نخل هنوز هم در این منطقه رواج دارد و محصولات کشاورزی دیگر نیز به صورت محدود و بیشتر از حد کفاف ساکنان منطقه رونق دارد. تنباکو، پیاز، توت، ترنج و انجیر از این گونه‌اند. در قدیم زراعت خردل نیز در این منطقه رواج داشته است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 7)

صنایع سفال سازی و شراع (بادبان) سازی نیز در قدیم در این شهر وجود داشته است. هنر سفالگری در خمیر مرهون تلاش مهاجران گراش لار به خمیر است که در لشتغان ساکن شدند و ترکیب اجتماعی، فرهنگی جدیدی را در منطقه پدید آورند چرا که آنها به لحاظ مذهبی شیعه بودند، در حالیکه ساکنان خمیر سنی و شافعی مذهب هستند. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«صنعت آنها سفال‌‌سازی است مانند خمره، طغار و لوله هِنگ و آفتابه و آنجا نه و تنور و غیره به عباسی، لنگه، قشم، عمان و غیره حمل نمایند. گاهی به زنگبار هم حمل می‌نمایند.» (1342، ص 5)

گِل مخصوص سفال‌سازی که رنگ سبز و سرخ داشته از کوهی در نزدیکی لشتغان تهیه می‌شد.

از گزارش سدیدالسلطنه مشخص می‌شود که در گذشته کارگاههای متعدد پارچه‌بافی، عبادوزی و بادبان‌سازی در این شهر رونق داشته است. مؤلف کتاب اعلام الناس فی احوال بندر‌عباس در این باره نوشته است:

«شراع یا بادبان کشتی با ریسمانهائیکه از هندوستان وارد قشم می‌شود بافند وهر یک من چهارده قران فروشند. دیگر مصنوع این قصبه نسج عباست که از پشم شتر و بز بافند و نیکو به عمل نیاورند هر یک دانه یک تومان فروش رود. فقط برای نسج عبا دو کارخانه موجود است.»

ساروج‌پزی نیز از جمله کارهایی بوده که مردم خمیر بدان اشتغال داشته‌اند. از ساروج برای احداث ابنیه به ویژه در پی و قسمت‌هایی که در تماس با آب بود و نیز ساخت آب‌انبار و پل استفاده و بخشی از آن نیز صادر می‌شده است.

مردم خمیر در تهیة آنغوزه و هیمه نیز چیره‌دست بوده‌اند. هیمه از درختی موسوم به سُرم به دست می‌آمد. شیره این درخت شبیه صمغ است و از آن به منظور تهیة نوعی مُرَکب سیاه برای نوشتن استفاده می‌شد. آنغوزه نیز از کوههای اطراف خمیر‌ تهیه می‌شد. این کوه سه فرسنگ از دریا فاصله داشت. (همان، ص 109)

خمیر در روزگار قاجاریه جزو بلوک ستة عباسی بوده است.

 سدیدالسلطنه جمعیت این منطقه را دو هزار نفر ذکر کرده است. (1342، ص 5) براساس آمار سال 1375 ش جمعیت محدوده‌ای که امروزه با عنوان شهرستان خمیر در نظر گرفته شده است، حدود شصت هزار نفر بوده که هشت هزار و سیصد و پنجاه و چهار نفر در شهر  خمیر ساکن بوده‌اند و از این میزان، چهار هزار و چهارصد و یازده نفر مرد و سه هزار و نهصد و چهل و سه نفر زن بوده‌اند. (مرکز آمار ایران، 1375، ص 5)

جمعیت شهر خمیر طی سالهای 1365 تا 1375 ش

نام شهر

1365 ش

1370 ش

1375 ش

متوسط رشد

بندرخمیر

5076

6447

8354

1370_1365 ش

90/4

1375_1370ش

32/5

 

 

برآورد جمعیت شهر خمیر طی سالهای 1380 تا 1384 ش

نام شهر

1380 ش

1381 ش

1382 ش

1383ش

1384ش

بندرخمیر

10706

11252

11806

12391

12995

 

مأخذ: مرکز آمار ایران، 1383، ص 18 و 17.

 

به لحاظ مذهبی بیشتر مردم خمیر سنی شافعی و گروه اندکی نیز شیعه هستند که شیعیان خمیر اصالت لاری دارند و از گراش به لشتغان مهاجرت کرده‌اند.

زبان مردم خمیر فارسی جنوبی است که بسیاری از واژه‌های پهلوی و پارسی دری را در خود نهفته و شباهت‌هایی با زبان‌های کردی، لری و بلوچی نیز دارد. به دلیل تماس با حوزۀ جنوبی خلیج‌فارس و حضور اعراب در حاشیۀ شمالی این دریا، برخی واژه‌های عربی نیز وارد زبان ساکنان خمیر شده است.

 

ب ) نام و نشان  تاریخی

به رغم دیر‌ینگی تاریخی حوزة خمیر و قرارگفتن این منطقه در چهارراه ارتباطی بندر‌عباس، لنگه، قشم و فارس اطلاع دقیقی از وجه تسمیة این شهر در دست نیست اما فرضیه‌هایی در این باره مطرح است که می‌توان به مورد زیر اشاره کرد:                               

1-   خمره: عده‌ای معتقدند که نام خمیر برگرفته از خمره است. دلیل آنها وجود کوره‌های متعدد خمره‌پزی در اطراف خمیر ذکر شده است. اما نباید فراموش کرد که قدمت صنعت خمره‌سازی در خمیر به بیش از 100 سال نمی‌رسد در حالی که قدمت شهر خمیر بیش از 380 سال، طبق قدیمی‌ترین مدرکی که در دست است، می‌باشد. گذشته از این، صنعت خمره‌سازی در واقع با ورود مهاجرانی از گراش (شهری در لارستان) به خمیر در این شهر رواج پیدا کرد. برای تبیین این نظر می‌توان دو دلیل را بیان نمود: نخست، وجود اکثر کوره‌های خمره‌پزی در روستای لشتغان (محل سکونت مهاجران گراشی) و دوم، وجود واژة گراشی (نوعی خمره بزرگ برای ذخیره کردن آب) که بطور مشخص برگرفته از منطقه گراش و منسوب به مردم گراش است.

2-   خَمر: صاحبان این دیدگاه معتقدند چون در قدیم در این منطقه از شیره خرما خمر (شراب) می‌ساختند، به همین دلیل به آن منطقه خمیر گفتند و این اسم بر روی منطقه مانده است. اما هیچ‌گونه اثری که دال بر تهیة شراب در این منطقه باشد بدست نیامده است. کسانی هم که از این منطقه دیدن کرده‌اند هیچ اشاره‌ای به تهيه شراب نکرده‌اند.

3-   حِمیَر: عده‌ای دیگر خمیر را تغییر شکل یافتة حمیر می‌دانند. به زعم این عده، مردم خمیر در اصل از ساکنان یمن و جزء قبیله حمیر می‌باشند که پس از سقوط دولت حمیر افراد آن قبیله از یمن کوچ کرده و عده‌ای از آنها به این منطقه مهاجرت نمودند و اسم قبیله خود را به آنجا دادند. طبق این دیدگاه، بعدها حمیر تغییر شکل داد و به خمیر تبدیل شد. این عده وجود روستای حَمیرون در نزدیکی بندر لنگه را دلیلی برای اثبات ادعای خود می‌دانند. آنها همچنین معتقدند تشابه‌هایی که از نظر شکل و قیافه میان مردم این دو منطقه وجود دارد، دلیل دیگری بر این ادعا است. دربارة این دیدگاه چند موضوع قابل ذکر است:

الف – هیچ سند تاریخی در مورد مهاجرت افراد قبیلة حِمیَر به این منطقه وجود ندارد. با سقوط دولت حمیر بیشتر افراد آن به منطقه شمال شبه جزیرة عربستان کوچیدند و مدرکی در دست نیست که نشاندهندة کوچ آنها به جنوب ایران باشد.

   ب _  تشابه شکل و قیافه دلیل متقن و محکمی برای نسبت دادن مردم یک منطقه به منطقة دیگری نیست. زیرا در شکل و قیافه افراد عوامل متعددی دخیل هستند، از جمله: تغذیه، آب و هوا، محیط جغرافیایی و غیره. چنانکه بیشتر مردم ساکن مناطق گرم دارای پوستی سبزه و گندمگون و موهای مشکی هستند. برعکس، مردمان ساکن مناطق سردسیر دارای پوستی روشن با موهای بور و طلایی می‌باشند. با تمامی این موارد حتی اگر پذیرفته شود که مردمان خمیر و یمن از یک نژاد هستند هیچ دلیل تاریخی مبنی بر کوچ مردم یمن به خمیر دیده نمی‌شود اما عکس آن می‌تواند صادق باشد. زیرا از وجود ایرانیان در یمن پیش از اسلام و همزمان با پیامبر اطلاعاتی در دست است که از آنها با عنوان ابناء یاد شده است. شاید آن ایرانیانی که در یمن ساکن بودند از منطقه جنوبی ایران به یمن رفته باشند. حداقل می‌توان پذیرفت که گروهی ازساکنان جنوبی ایران نیز آنها را همراهی کرده‌اند.

  ج _  با کمی دقت در فرهنگ و زبان مردم خمیر می‌توان به تفاوت آن با فرهنگ و زبان عربی پی برد. البته آن مقدار از فرهنگ عربی که در بین مردم وجود دارد، بیشتر بواسطة نفوذ اسلام و مراوده‌های فرهنگی میان دو منطقه است. این مسئله بویژه در زبان مردم بیشتر مشخص می‌گردد. زیرا زبان مردم خمیر فارسی اصیل است و با زبانهای کردی و لری نیز مشابهت‌هایی دارد.

  4- خَهِمَیر: بر اساس این دیدگاه در قدیم خانواده‌ها بطور پراکنده در این منطقه ساکن بودند. یکی از این خانواده‌ها به خه میر(خواهر‌میر) مشهور بود. پس از مدتی خانواده‌های دیگری در نزدیکی این خانواده ساکن شدند. بعدها خه‌میر با حذف «ه» به خمیر تبدیل شده است. این دیدگاه چیزی بیش از یک فرضیه نیست و نمی‌توان آن را اثبات نمود و مدرکی برای اثبات آن وجود ندارد.

  5- جمیر: سرانجام عدة دیگری عقیده دارند که تلفظ خمیر در اصل جمیر بوده که به معنی محل گرد‌آمدن است. (افشار سیستانی، 1374، ص 174) هر چند که هیچ شباهتی میان جمیر و خمیر نیست و نمی‌توان از کلمة جمیر ریشة جمع (به معنی جمع شدن) را استنباط کرد. اما اگر اجتماعی هم در این منطقه شکل گرفته، به منظور انجام یک مراسم آیینی و در ارتباط با حیات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مردم منطقه بوده است. مانند اجتماع برای انجام مراسم صید و صیادی چرا که دریای پرتلاطم همواره قربانی می‌گرفته و تنهایی در دریا برابر با مرگ بوده است. از اینرو، مردم خمیر مثل هر جنوبی دیگری که در حاشیة دریا زیست می‌کند، خود را در پیوند با زندگی جمعی می‌داند.

  هیچ یک از فرضیه‌های ذکر شده نتوانسته است ابهام وجه تسمیه خمیر را رفع کند و عجالتاً نمی‌توان در مورد آن به طور قطع اظهار‌نظر کرد. برخی به غلط تصور می‌کنند که مردم خمیر از اعراب مهاجر می‌باشند. همچنان که سدیدالسلطنه، ساکنان خمیر را از بنی‌شیبان دانسته است (1342، ص 11) در حالی که با نگاهی به بافت جامعة خمیر نادرستی این دیدگاه آشکار می‌شود. برای شناخت ریشة قومی هر منطقه چند عامل اساسی از جمله: زبان، پوشاک، خوراک و دیگر مسایل جامعه‌شناختی و مرم‌شناختی دخالت دارند. بنابراین، اگر پذیرفته شود که پوشاک و غذا متاُثر از عوامل محیطی است و به یکباره تغییر می‌کند اما زبان به راحتی تغییر‌پذیر نیست. مگر این که گروهی با غلبه بر گروه دیگر زبان خود را بر آنها تحمیل کنند. آن هم در صورتی است که گروه غالب از نظر فرهنگی در سطح برتری باشند. حال با عنایت به این موضوع و دقت در زبان مردم خمیر مشخص می‌شود که بیشتر کلمات آن فارسی و با ریشة پهلوی است. چنان که از نظر گویش و لهجه بین زبان مردم خمیر و زبان کردی و لری تشابه‌های فراوانی وجود دارد.

حال چگونه ممکن است مردمی يا زبانی کاملاً فارسی، از نژاد عرب باشند؟

از سوی دیگر با دقت در اسامی روستاهای خمیر می‌توان به سنن نامگذاری مناطق جنوبی که برخاسته از باورهای بومی و مهینی است پی برد. نزد مردم جنوب ایران نام خمیر به همراه پل آمده است. پل، امروزه یکی از بخش‌های شهرستان خمیر به شمار می‌آید اما به نظر می‌رسد که در یک چرخش تاریخی، خمیر نسبت به پل مرکزیت یافته است. تا پیش از شکل‌گیری خمیر، پل به عنوان یکی از پایگاههای دریایی ایرانیان در خلیج‌فارس مطرح بوده است. سديدالسلطنه در این باره نوشته است:

«در پل شایع است که آنجا را بدین سبب پل نامیدند که در ازمنة قدیم از پل تا به بندر لافت که در جزیرة قشم است، پل کشیده بودند.» (1342، ص 6)

اصولاً پس از انتقال مرکز تجارتی ایران به حوزة جزیره‌ای (کیش، قشم و سپس هرموز) ضروری می‌نمود که یک بندر‌گاه کوچک در ساحل بدنة خشکی بزرگ کشور به منظور انتقال کالاهای تجارتی از جزیره به داخل کشور و بالعکس ایجاد شود. به نظر می‌رسد که در روزگاران قدیم، بندرپل عهده‌دار این نقش بوده است. با توجه به عمق کم آب در حد فاصل بندر‌پل به لافت (تنگه خوریان)، کالاها را با شتر تا نیمه راه در آب حمل می‌کردند وسپس آنرا بار قایق‌‌های کوچک (هوری) می‌کردند و به قشم می‌رساندند. روایت دیگری نیز موجود است که عنوان می‌کند به روزگار ساسانیان پلی میان بندر‌پل و لافت احداث گردید. اما با توجه به بُعد فاصله (حدود دو و نیم کیلومتر) و ضرورت عبور لنج‌ها و قایق‌ها از این منطقه ونیز عدم شواهد تاریخی و دیرینه شناختی، به نظر می‌رسد که شیوة مرسوم همان حمل بار از پل تا وسط آب با شتر وسپس بارگیری به وسیله هوری و انتقال آن به لافت بوده است. گاهی نیز شتر را در میان دو قایق قرار می‌دادند و آنرا به ساحل می‌رساندند. به هر حال، انجام کاوش‌های دیرینه‌شناسی می‌تواند سابقة حضور انسان و شهرنشینی را در این منطقه به اثبات برساند اما با کنکاش در اساطیر نیز می‌توان وجوهی از این غبارآلودگی تاریخی را زدود و به افق‌های تازه‌ای دست یافت.

طبق اسطورة اریتره، سکونتگاه نخستین این موجود اسطوره‌ای در روزگاری که رنگ و بوی تاریخی به خود گرفته است (دورة مادها)، منطقه‌ای از ساحل شمالی خلیج‌فارس بوده که وی توانسته است پس از رمة مادیان‌هایش که به دنبال حملة شیران درنده صورت گرفته، خود را به قشم برساند. تنها بر اساس یک فرضیه می‌توان عنوان داشت که این سرزمین همان منطقة فعلی پل و خمیر است که در گذشته شکوفا و آبادان بوده است. نزدیکی این ناحیه به سرزمین فارس (به عنوان مرکز قدرت سیاسی و معنوی ایرانیان باستان) از یکسو و قشم (به عنوان مرکز تجارت دریایی) از دیگر سو و نیز عمق کم آب در تنگة خوریان (حد فاصل پل و لافت) که به اریتره و مادیان‌ها یش امکان عبور آسان را داده است، فرضیه موجود را تقویت می‌کند هر چند که دیرینگی میناب (موغستان قدیم و هرموز کهنة بعدی) و فراهم بودن امکانات زیست (آب و هوای مناسب، سرسبزی منطقه و قرارگرفتن در مسیر راههای ارتباطی به جیرفت، بم و شهر سوخته) و نیز وجود شواهدی دال بر حضور اریتره در جزایر لارک، هرمز و قشم می‌تواند حرکت تدریجی اریتره را از موغستان به لارک، هرمز و سپس قشم توجیه نماید.

آنچه مسلم است اینکه پل نسبت به خمیر از قدمت بیشتری برخوردار است. انتقال مرکز تجارت قشم از لافت به درگهان (درکوان یا ابرکاوان عصر ساسانی) و نیز تفوق هرمز و سپس بندر‌عباس در عرصة مناسبات بازرگانی به خمیر این مکان را داد که موقعیت خویش را تقویت نماید. نزدیکی به مراکز تجارت نقش مهمی در اهمیت یافتن بنادری همچون خمیر داشته است. بنابراین، بخشی از شکوفایی خمیر وابسته به نزدیکی آن به مراکز تجارت بوده و بخش دیگر آن در نتیجه موقعیت طبیعی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این شهر است. واقع شدن در ساحل دریا، امکان تولید محصولات کشاورزی، وجود معادن متعدد، رواج صنایع کارگاهی از جمله شراع‌دوزی، سفال‌سازی، ساروج و گچ‌پزی و گسترش مناسبات تجارتی با بندرلنگه، قشم و بندر‌عباس (در حوزة داخلی) و عمان و مسقط، بصره، هند و زنگبار(در حوزة خارجی) باعث رونق این منطقه شد.

به روزگار قاجاریه، خمیر به اجازة ملک‌التجار بوشهری درآمد که وی آنجا را در ازای دریافت هزار تومان به شیر محمد بن عبدالله واگذار کرد. از مراکز اداری خمیر دراین زمان می‌توان به ادارة گمرک این شهر اشاره کرد. مواجب مدیر و کارکنان گمرکخانة خمیر ماهیانه سی تومان بوده است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 6)

به دلیل قرار گرفتن خمیر در مسیر راههای کاروانرو و به منظور حفظ امنیت این شهر و نیز رفاه مسافران، ابنیة متعددی شامل قلعه، پل، کاروانسرا و برکه‌های متعددی در آنجا احداث شده است. چنانکه در جانب شمالی شهر خمیر قلعه‌ای وجود داشته است. سدیدالسلطنه دربارة آن نوشته است:

«مربع الاضلاع است هر ضلع آن یکصد و پنجاه قدم می‌شود و در چهارگوشه قلعه چهار برج مدور بنا شده از جوانب اربعة فیمابین هر دو برج یک برج کوتاه بنا کرده‌اند و در جنوب مغرب، عمارت مربع دو طبقه موجود و در وسط قلعه آب‌انبار بنا گذاشته‌اند و همة ابنیة قلعه از ساروج و سنگ است و سکنة آنجا گویند صد سال است این قلعه بنا شده شاید ولات امامان مسقط در سنوات اجاره عباسی از دولت ایران بنا گذاشته‌اند و طرز این قلعه مانند قلاع لارک و قشم نیست.» (1342، ص 8)

وجود محلة قدیمی کلات در بندر پل و نیز تپة زکیخانی (منسوب به زکیخان زند) و تپه احمد ناصری که اهالی محل معتقدند جای برج و باروی قدیمی بوده است، اهمیت بنای قلعه را برای حفاظت از شهر خمیر و بندر پل نشان می‌دهد.

آثار با‌قی مانده از چندین کاروانسرا نیز در خمیر بدست آمده است. در این منطقه کاروانسرایی وجود دارد که سکنة آنجا معتقدند در زمان نادر‌شاه افشار توسط کلاه سیاه نامی بنا شده است. یک کاروانسرای دیگر نیز وجود داشته که در روزگار سدیدالسلطنه ویران شده ولی وی اشاره‌ای به آن نموده است:

«از خرابه‌های سابق غیر از یک کاروانسرا مربع‌الاضلاع است از هر طرف سی قدم خواهد بود و از هر جانب دو حجره و وسط هر دو حجره یک ایوان بنا شده که تمام هشت حجره و چهار ایوان شود وسط آن محوطه مربعه وثاق مرتفعه بنا کرده وسقف آن به طرز گنبد بنا شده، از آن وثاق به چهار ایوان راه دارد و بنیان مزبور هم در شرف انهدام است.» (1342، ص 14)

از شواهد تاریخی بر می‌آید که خمیر در زمان صفویه مورد توجه قرار گرفت وسر‌انجام با دگرگونی ساختار اقتصادی جنوب و از میان رفتن راههای کاروانرو و قلاع، کاروانسراها و برکه‌های موجود، این شهر نیز اهمیت خود را از دست داد. سدیدالسلطنه دربارة برکه‌های بندر پل نوشته است:

            «مشروب سکنة پل آب برکه و هفت برکه معمور و شش برکه مخروبه دارند.» (1342، ص 15)

نه تنها ابنیة خمیر بلکه بسیاری از صنایع دستی این منطقه از جمله شراع (بادبان) سازی و کارگاههای تولید پارچه و عبا و حتی هنر سفال‌سازی آنجا نیز دستخوش دگر‌گونی  قرار  گرفته و اهمیت سابق خود را از دست داده‌اند و همپای زوال خمیر، هنر این منطقه نیز رو به انحطاط نهاده است. اما در عین حال مردم خمیر وجوهی از فرهنگ و هنر سنتی خویش را حفظ کرده و می‌کوشند که این گرامی ترین دستمایة زندگی خود را به نسل‌های آینده انتقال دهند

-----------------------------

*مطالب مربوط به وجه تسمیه خمیر را دوست دانا جناب آقای احمد بازماندگان خمیری در اختیارم قرار دادند.با سپاس بیکران از ایشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:12  توسط غلامرضا زعیمی  | 

فین در امتداد بندرعباس

                                 غلامرضا زعیمی 

فین در 95 کیلومتری شمال غربی بندرعباس در مسیر فرعی جاده بندرعباس – حاجی آباد، در حصار کوه باز (مرتفع‌ترین کوه فین) از شمال، کوه چنگ خرو و گَرِکی از مغرب، کوه آردن و لاورکوه از مشرق و کوه مال‌خان از جنوب قرار گرفته است. فین سرزمینی است مسطح و هموار که از فراز قلعۀ فین که بر روی تپه‌ای واقع شده، به راحتی تمام مناطق آن که در میان کوه‌های این منطقه واقع شده است، قابل مشاهده است.

بر اساس تقسیمات کشور جمهوری اسلامی ایران روستای فین از سال ۱۳۷۶ به همراه سه روستای مارم، گرتمب و حسین آباد به عنوان شهر شناخته شده است . این شهر با ۲۴۶۲ نفر و مساحت ۲۹۴۰/۷۷۸ هکتار در شمال غربی شهرستان بندرعباس و در مختصات جغرافیایی ۵۱ و ۵۵ تا ۵۴ و ۵۵ طول شرقی و ۳۷ و ۲۷ و ۳۸ و ۲۷ عرض شمالی واقع شده است.

جمعیت بخش فین طبق سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۸۵، برابر با ۲۴۳۰۷ نفر بوده‌است که تعداد ۳۹۷۶ نفردر شهر فین سکونت داشته اند(پایگاه اینترنتی مرکز آمار ایران)

فین در گذشته جزو سبعه‌جات بود که در زمان اقتدار ملوک هرموز وابسته به آنها و در روزگار فرمانروایی ملوک لار، به ویژه در زمان نصیرخان لاری سرتاسر این منطقه جزو لارستان بود، و حدود این چنین تعیین شده است:

«ناحیۀ فین و گِهره، میانه جنوب و مشرق فرگ درازای آن از قریه لاور تا قریۀ آب ماه یازده فرسخ پهنای آن از قریۀ فین تا رودر ده فرسخ. محدود است از جانب مشرق، ناحیۀ فارغان و از طرف مغرب به نواحی لارستان و از جانب جنوب به نواحی عباسی» (فسایی، 1367، ص 219)

محصور شدن فین در میان دیوارۀ کوهستانی و فاصلۀ آن از دریا باعث شده است که آب و هوای گرم و خشک داشته باشد. در واقع فین یکی از گرمترین مناطق استان هرمزگان در فصل تابستان است. اما به دلیل وجود چشمه‌های آب شرب و حفر قنات از روزگار گذشته، این منطقه سرسبز بوده است. به ویژه وجود گونه‌های متعدد نخل در این منطقه، فین را به نخلستان انبوهی تبدیل نموده است.

در فرهنگ دهخدا پیرامون فین آمده است:

«یکی از دهستان‌های چهارگانۀ بخش مرکزی بندرعباس که دارای بیست و هشت آبادی و 1251 تن سکنه است. آب آن از چشمه و رودخانه است و محصول عمده‌اش خرما و مرکبات و غله است. قراء مهم آن سرزِه، مارُم، خوشنگان و تیزَج است.» (دهخدا، ذیل فین)

نام فین از گذشته همراه با مارم آمده است. مارم، بزرگترین روستای فین است که در فاصلۀ سه کیلومتری غرب آن واقع شده است. تعداد دهستانهای فین و مارم در منابع متفاوت ذکر شده است. دهخدا، فین را دارای بیست و هشت آبادی می‌داند. طی سالهای گذشته ابتدا گهره و سپس سیاهو از فین جدا و به بخشهای جداگانه در شهرستان بندرعباس مبدل شدند.سایبانی تعداد آبادیهای اصلی فین و مارم را هفده روستا آورده که عبارتند از: کوران، رضوان، سرزه، گیشان (خوشنگان)، کُهتَک و تیزَج، باغستان، تربویه، کَهن بالا (کهن به معنی قنات)، دُم تنگ، دشت، پشت تنگ، جونگان، مزرعۀ رضوان، فورخورج، کووه، لاور مورو، هرمودر و رضوان.

دهستان سیاهو دارای حدود هفتاد و یک آبادی بوده است که روستای سیاهو با یکصد و هفتاد و شش خانوار بزرگترین روستا و روستاهای رباط، گود بونگرد و دربه با یک خانوار کوچکترین روستاهای دهستان سیاهو بوده اند. روستای سغ نیز براساس آمار سال 1375 ش خالی از سکنه می‌باشد. سیاهو هم اینک از فین منفک و به بخش مبدل شده است.

دهستانهای فین و گُهره نیز دارای حدود نود و یک روستا می‌باشند که روستای رضوان با پانصد و هفتاد و دو خانوار، روستای فین با چهارصد و هفتاد خانوار و روستای مارو با دویست و پنج خانوار بیشترین جمعیت و روستاهای کم‌گرمه، غایب، دوستانق، گلدنو، لومائی و مزرعۀ حاجی گردون با یک خانوار، کمترین جمعیت را دارا می‌باشند. همچنین روستاهای درمغ، دازان، خورخورست و برکه شیخ نیز خالی از سکنه می‌باشند. (سازمان برنامه و بودجه، 1375، ص 13)

بسیاری از اسامی روستاها دهستانهای فین با همان صورت تاریخی خود بر جا مانده‌اند. اما برخی اسامی متعلق به دورۀ اسلامی و برخی نیز جدیدتر می‌باشند. روستاهایی که به پسوند آباد ختم می‌شوند، مانند: همت‌آباد، اسلام‌آباد، مهدی‌آباد، حسین‌آباد، علی‌آباد و قطب‌آباد اسامی جدید هستند. بسیاری از روستاها دارای حروف پ، گ، چ هستند که نشانگر دیرینگی تاریخی آنها می‌باشد. نام این روستاها برخاسته از دل باورها و ساختار طبیعی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم منطقه می‌باشد. عناصر طبیعی مثل آب (رودشور، آب محمدی، کهن بالا، کم روران، آب شیرین، آبماه)، کوه (کوه علیا، کوه سفلی، لردخر کوهی و دو کوه) تپه (تل سورو، تل گردو)، اسامی حیوانات (سغ= سگ، لرد خر کوهی، دم دهنۀ سغ، پشت بند سغ)، اعداد (هزار تا و چل سوران) جهات علیا، سفلی، بالا و پائین (آوین سفلا، آوین علیا، کهن بالا و پتکنان پائین)، اسامی درختان (در حنایی و درمُغ = نخل)، بناهای تاریخی (کلاتو= قلعه‌ها و زیارت باکو) و شیوه‌های نامگذاری که ریشۀ آن معلوم نیست، نقش مهمی در نام و نشان روستاهای فین دارد که نشانگر پشتوانۀ تاریخی این منطقه است.

از تاریخ فین در زمان باستان اطلاعی در دست نیست و در منابع کمتر به این منطقه پرداخته شده است. اما آنچه که مسلم است این منطقه در روزگار باستان جزو اقلیم پارس و به دلیل واقع شدن بر سر راه بندرعباس فعلی یکی از مسیرهای تجاری بوده است که فرمانروایان جهت لشکرکشی به مناطق جنوبی همواره به این منطقه توجه می‌کردند.

تاریخ فین از روزگار گذشته با شهرهای جنوبی فارس مثل داراب (داربگرد) و جهرم پیوند خورده است. در طی سال‌های 18 تا 23 ق که سپاه اسلام به گسترش فتوحات خود در جنوب ایران می‌پرداخت، جهرم نیز به تصرف آنها درآمد. سپس ساریه بن زینم کنانی، از جانب عمر، خلیفۀ دوم مسلمانان، مأمور تصرف داراب گردید. وی از طریق فیروزآباد خود را به فسا و داراب رساند و پس از تصرف این دو منطقه فرگ و فین را نیز تصرف  کرد. (فسایی، 1367، ص 5_4) در زمان فرمانروایی اعراب (خلفای اموی و عباسی) این مناطق زیر نظر گماشتگانی از جانب خلیفه اداره می‌شد. در روزگار مأمون، ادارۀ شهرهای جنوبی ایران (کرانه‌های خلیج‌‌فارس) به خاندان ایرانی سهل واگذار گردید. در زمان آل بویه، آنها کنترل منطقه را به دست گرفتند و فین به همراه بندرعباس و دیگر شهرهای هرمزگان فعلی، قسمت جنوبی قلمرو آل بویه را در ساحل شمالی خلیج‌فارس تشکیل میداد.

در تاریخ ایران بعد از اسلام، صفویه به شهرهای جنوب توجه کردند و عمران و آبادانی این منطقه را از سرگرفت. طی این دوره بسیاری از بناهای به جای مانده از روزگار ساسانیان مرمت و بازسازی شد. علت توجه صفویه به جنوب، به دلیل موقعیت جدید تجاری و سیاسی بود که بندرعباس بدست آورده بود. به تبع بندرعباس، مناطق پیرامون آن از جمله فین مورد توجه قرار گرفت. به ویژه که فین بر سرراه ارتباطی بندرعباس _ سیرجان و بندرعباس _ داراب قرار داشت. قلعۀ فین برای حفاظت از این راه تجاری ساخته شده است.

قلعۀ فین بر روی تپۀ کوچکی است و بر تمام منطقه که در حصار کوهستان قرار گرفته، مشرف است. متأسفانه از تاریخ بنای این قلعه اطلاع دقیقی در دست نیست. برخی عقیده دارند که این قلعه در قرن دهم هجری در روزگار حکومت صفویه بنا شده است (سایبانی، 1382، ص 197) اگر این بنا متعلق به روزگار صفویه باشد، باید تاریخ بنای آن مصادف به روزگار شاه عباس و آن هم پس از تصرف مناطق جنوبی کشور به ویژه بندرعباس از دست پرتغالیها باشد. این قلعه محل زندگی کلانتر فین بوده و خانه‌های مردم در پیرامون آن قرار داشت.

کلانتر فین توسط مردم انتخاب و سپس در مراسم سالیانۀ بارعام حاکم فارس که در باغ نشاط برگزار میشد، به وی معرفی می‌گردید. در صورت تأیید آن شخص توسط حاکم فارس، کلانتر متعهد می‌شد که مالیات سرانۀ فین را به حاکم بپردازد.

فین به معنی آمدن و تنفس را به تندی از بینی بیرون دادن آمده است (فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین). نام فین در سه جای ایران به ثبت رسیده است: فین کاشان یعنی همان شهری که در حمام آن امیرکبیر را رگ زدند. دوم فین در الیگودرز و سوم فین بندرعباس. وجه اشتراک این سه منطقه وجود چشمه‌ها و رودخانه‌های آب شرب و رواج زراعت و باغداری در آنهاست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:27  توسط غلامرضا زعیمی  |