شهرستان ابوموسی ، بومِسوز جنوب ایران
غلامرضا زعیمی
شهرستان ابوموسی یکی از دو شهرستان جزیرهای استان هرمزگان است و به رغم اینکه بیشترین تعداد جزایر (شش جزیره) را به خود اختصاص داده اما از مساحت به مراتب کمتری نسبت به شهرستان قشم برخوردار است. ابوموسی به دلیل واقع شدن دریکی از پرمناقشهترین سرحدات ایران، طی دهههای اخیر از اهمیت شایان توجهی برخوردار است. در واقع این جزایر گلوگاه جنوبی ایران در خلیجفارس و تنگه هرمز به شمار میآیند.
الف: جغرافیای طبیعی و انسانی
مجمعالجزایر ابوموسی شامل شش جزیرة ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک، فَرور (فارور)، فَرورو (فاروگان) و جزیرة سیری (سری) جنوبیترین حد استان هرمزگان و کشور ایران را در حال حاضر تشکیل میدهند. در این میان جزیرة ابوموسی بیشترین فاصله (222 کیلومتر تا بندرعباس و 67 کیلومترمربع تا بندرلنگه) را با ساحل خشکی ایران زمین دارد. همچنین فاصلة این جزیره تا کرانة شارجه شصت و دو کیلومتر است که همین مسئله باعث ادعای واهی امارات شده است.
وسعت شهرستان ابوموسی در حدود 8/68 کیلومترمربع درپهنة خشکی و حدود نود و یک کیلومترمربع از نظر محدودة آبی – خاکی میباشد. (مجتهدزاده، 1379،ص 40 وسازمان مدیریت و برنامه ریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9) بنابراین، ابوموسی با مساحتی درحدود 14/0 درصد ازمجموع 5/66709 کیلومتر مساحت کل استان، کوچکترین شهرستان در هرمزگان به لحاظ وسعت و به تبع آن با مجموع 6384 نفر (3/1 درصد کل جمعیت استان) کمترین میزان جمعیت را به خود اختصاص داده است. (برآورد جمعیت شهرستان در سال 1380 ش) با این حال به دلیل نسبت جمعیت به مساحت، این شهرستان دارای تراکم نسبی 180 نفر در کیلومترمربع میباشد در حالی که متوسط تراکم نسبی جمعیت استان 6/18 نفر درهر کیلومترمربع است. (سازمان مدیریت، 1382، ص 9) بنا به اهمیت استراتژیک شهرستان ابوموسی، بخش بزرگی از ساکنان آن به ویژه در دو جزیرة ابوموسی و تنب بزرگ را پرسنل نیروهای نظامی تشكيل ميدهند. دردهة 1370ش/ 1990م جمعیت بومی این شهرستان کم بوده است. چنانکه درسال 1366 ش حدود 865 نفر دراین شهرستان به سر میبردند. (بختیاری، 1380، ص 71)
شهرستان ابوموسی طبق تقسیمات کشوری در سال 1375 ش دارای دو بخش (مرکزی به مرکزیت جزیرة ابوموسی و تنب به مرکزیت تنب بزرگ)، یک شهر (ابوموسی) و دو دهستان (سیری و دهستان تنب) میباشد. سه جزیرة ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک از گذشته با عنوان «جزایرسهگانه» معروف بودهاند. دو جزیرة فرور و فرورگان به عنوان فروربزرگ و فرورکوچک اشتهار داشته اند و جزیرة سیری به صورت سری و سوری نیز ذکر گردیده است.
به لحاظ تقسیمات سیاسی جزیرة ابوموسی درسال 1333 ش که استان هرمزگان با عنوان فرمانداری کل بنادر و جزایر خلیجفارس خوانده میشده یکی از بخشهای تابع فرمانداری بندرلنگه و در سال 1337 ش نیز از بخشهای این شهرستان به مرکزیت جزیرة کیش بوده است. براساس مصوبة مورخة 25 مهر ماه 1361 ش هیئت دولت، برای نخستین بار ابوموسی به صورت شهرستان درآمد وطبق مصوبة 25 مهرماه 1366 ش و تصویب هیأت وزیران مقرر گردید که شهرستان ابوموسی به مرکزیت جزیرة ابوموسی و شامل یک بخش مرکزی و 2 دهستان به نامهای تنب و سیری باشد. براساس این مصوبه، دهستان تنب شامل جزایر تنب بزرگ و کوچک و جزایر فرور بزرگ و کوچک و دهستان سیری شامل جزیرة سیری بوده است. طبق آخرین مصوبة تقسیمبندی کشوری (1384 ش)، شهرستان ابوموسی دارای دو بخش (ابوموسی و تنب)، یک شهر و دو دهستان سیری و تنب میباشد. (دفتر تقسیمات کشوری وزارت کشور، 1384، جدول تفکیک شهرستانهای استان هرمزگان)
شهر ابوموسی به صورت جزیرهای در جنوبی ترین حاشیة مرزهای ایران زمین واقع شده و مرکز شهرستان ابوموسی به شمار میآید. این شهر با پهنهای در حدود سه کیلومترمربع از شمال به باند هاروکرافت، از غرب به شهرک نیروی دریایی، از جنوب به جادة فرودگاه و از شرق به جادة کمربندی محدود میشود. در واقع بافت قدیمی ابوموسی دربخش میانی (مرکز) جزیره واقع شده است.
بهره برداری از معادن اکسید سرخ آهن (گلک) جزیره، از حدود یکصد سال پیش که برای نخستین بار یکی از اهالی بندر لنگه امتیاز مزبور را به دست آورد، آغاز گردید و این مسئله به تأیید شیوخ قاسمی لنگه که در آن زمان اجارة بندرلنگه و جزایر پیرامون آن را به دست داشتند، رسید. در مقابل، فرد مذکور سالانه دویست وپنجاه لیرة استرلینگ به عنوان حق امتیاز به شیوخ قاسمی پرداخت میکرد. (مجتهدزاده، 1379، ص 40) پس از انحلال حکومت شيوخ قاسمي، ابوموسي از طرف ناصرالدین شاه قاجار به حاج معین التجار بوشهری واگذار گردید. دراین زمان گِلک استخراج شده سالانه حدود چهل هزار کیسه بود. (Lorimer, 1915, p.1276) در سالهای میانة قرن بیستم امتیاز مذکور به کمپانی آلمانی ونکهاوس (woenckhaus) واگذار گردید. شرکت انگلیسی گلدن ولی کالر لیمیتد (Goluen wellicaller limited) و سپس ژاپنیها امتیاز معادن مذکور را یکی پس از دیگری به دست آوردند. (همان، ص 41) میدان نفتی مبارک تنها منبع نفتی حوزة ابوموسی است که اولین بار شرکت نفتی اکسیدنتال (oxidental oil co) عملیات اکتشافی خود را در آنجا آغاز کرد.
آنچه که بیش از پیش بر اهمیت جزیرة ابوموسی میافزاید این است که این جزیره به همراه پنج جزیرة دیگری که شهرستان ابوموسی را تشکیل دادهاند، مجمعالجزایري هستند که درواقع آخرین حلقههای زنجیرة استراتژیک و خط دفاعی ایران را در تنگة هرمز و خلیحفارس تشکیل میدهند. پس از بازپسگیری مجدد جزایر ابوموسی و تنب و در پی اعلام توافق آذرماه 1350ش/ 1971م میان ایران و شارجه وتأیید حاکمیت ایران بر این جزیره از سوی امیرنشین شارجه، ادارة بخشی از این جزیره به امارات مذکور واگذار گردید که تا سال 1371ش / 1991م هر هفته یک کشتی باری آذوقة موردنیاز اتباع اماراتی این جزیره را تأمین میکرد. اما از آنجایی که دولت امارات قصد داشت با فرستادن اتباع عرب که بسیاری از آنها غیراماراتی و حتی مصری، فیلیپینی و... بودند، توازن جمعیت این جزیره را در راستای طرح ادعاهای واهی خود برهم بزند، از این رو دولت ایران با قاطعیت نسبت به این مسئله واکنش نشان داد و اعلام نمود که این جزیره متعلق به ایران است و امارات هیچگونه حق حاکمیتی بر آن ندارد. لازم به توضیح است که بومیان ابوموسی اصلاً منشأ بندرلنگهای دارند. (مجتهدزاده، همان، ص 41)
ب- نام و نشان تاريخي ابوموسي
ابوموسی از روزگار کهن تا عصر حاضر با نامهای گته یا گتس، گَپ سبزو، بوموسی، باباموسی و بوموف خوانده شده است. قدیمیترین اطلاعات پیرامون نام این جزیره مربوط به سفرنامة نئارک است که شرح آن در کتاب اندیکا اثر فلاویوس آریانوس، مورخ مشهور یونانی، آمده است. اعتمادالسلطنه در مرآتالبلدان و سدیدالسلطنه درکتاب بندرعباس و خلیجفارس (ص 326-313) از این سفر یاد کردهاند. نئارک نوشته است:
«به گتس یا گته رسیدیم، این جزیره گوسفند و بز وحشی زیادی دارد.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 326)
سدیدالسلطنه معتقد است که گته یا گتس همان جزیره ابوموسی است. (همان، ص326) قطعاً گته یا گتس نام یونانی این جزیره است. اما نام اصلی آن نامعلوم است. بنا به بررسیهای انجام شده، ایرانيان ازهزارة دوم پیش از میلاد حاکمیت این جزیره را در دست داشتند. عیلامیان درشمار نخستین حکومتهای حوزة فلات ایران هستند که سیاست مُدن را طرح ریزی و در راستای گسترش قلمرو، حفظ امنیت و رقابت با دولت – شهرهای بینالنهرین به جزایر خلیجفارس و تنگة هرمز توجه نمودند. چنانکه در روزگار شیلهاک اینشوشیناک (1165 تا 1151ق.م) این جزیره به همراه دیگر جزایر منطقه، تحت حاکمیت عيلامیان بوده است. (آمیه، 1349، ص 7-6)
به روزگار مادها بخصوص درزمان فرمانروایی هوخشتره، ابوموسی تحت حاکمیت آنها قرار گرفت و ابتدا جزو یکی از ایالتهای جنوب غربی ماد و سپس جزو ساتراپنشین (استان) چهاردهم دولت ماد یعنی درنگیانه شد که کرمان فعلی بخشی از این ساتراپنشين به شمار میآمد. (دیاکونف، 1357، ص 318)
با قدرتیابی هخامنشیان، شاهنشاهی عیلام و ماد به زیر سیطرة آنها رفت و هر یک از این دو نظام به عنوان یکی از ایالتهای شاهنشاهی بزرگ هخامنشی درآمد. بنابراین، ابوموسی جزو ساتراپ پارس گردید که در کتیبة بیستون نیز به این مسئله اشاره شده است. (داندامایف، 1352، ص 343)
با براندازی شاهنشاهی هخامنشیان به وسیلة اسکندرمقدونی، سردار وی نئارک، مأمور گردید که دریاهای مشرق زمین را درنوردد. وی از راه اقیانوس هند، دریای مکران و تنگة هرمز، وارد خلیجفارس گردید. نئارک، مرحله به مرحله پیش رفت و بدانسان که اشاره شد وی در گزارش خود اسامی شهرها و جزایری را آورد که همگی صورتی یونانی شده دارند.
به روزگار ساسانیان، که عمران و آبادانی جزایر جنوبی ایران مورد توجه قرارگرفت. مجمعالجزایر ابوموسی جزو اردشیر خُره ایالت پارس به شمار میآمد. ساسانیان سدها، آبانبارها و آتشکدههای متعددی در این منطقه احداث نمودند که بقایای برخی از آنها هنوز هم به جا مانده است.
در دورة اسلامی با فرض اینکه این جزیره توسط ابوموسی، سردار فاتح اسلام در روزگار عمر، خلیفه دوم مسلمین، فتح شده نام این جزیره در برخی منابع تاریخی و جغرافیایی، ابوموسی ذکر شده است. شکی نیست که این مسئله واقعیت تاریخی ندارد. و تنها شهرهايی که حروف پ، چ، ژوگ داشتند، معرب شدند. چنانکه دارابگرد به صورت دارابجرد نوشته میشده است. از سوی دیگر فاتحان عرب که خود را جهادگران درراه خدا (غازی) میدانستند، که البته انگیزههای مادی نیز داشتند، تمایلی به گذاشتن نام خود بر روی شهرهای ایران نداشتند و اصولاً چنین سنت نامگذاری در قرن اول و دوم هجری مرسوم نبوده است. از سوی دیگر اینگونه خودنماییها از سوی خلیفه سختگیر و دقیقی همچون عمر نادیده گرفته نمیشد.
موضوع قابل توجه دیگر این است که اعراب در سالهای نخستین سدة اول هجری به جنگ دریایی آشنا نبوده و یا امکان چنین کاری را نداشتند. این مسئله درپاسخ عمروبن عاص به عمر که از او دربارة فتح قبرس که معاویه پیشنهاد آنرا داده بود، آشکار است:
«عمر... به عمروبن عاص نوشت که دریا و دریاپیما را برای من وصف کن که دلم بدان گراید... عمرو به جواب نوشت: مخلوقی بزرگ دیدهام که مخلوقی کوچک بر آن نشیند که اگر بماند دلها را پاره کند و اگر برود عقلها را خیره کند، یقین در آن کاهش گیرد و شک فزونی پذیرد. کسان درآن چون کرمی باشند بر چوبی که اگر کج شود فرو رود و اگر سالم ماند دور رود. و چون عمر این را بخواند به معاویه نوشت که نه، به خدایی که محمد را به حق فرستاد هرگز مسلمانی را به کشتی ننشانم.» (طبری،1352،ج 5، ص 4-2103)
حال چگونه ممکن است مردمانی که چنین از دریا میهراسند فاتح جزیرة ابوموسی باشند؟
برای عربی جلوه دادن نام این جزیره استیلاگران اروپایی روی این مسئله انگشت گذاشتند. در مقابل ایرانیانی که دغدغة میهن دوستی داشتند کوشیدند آن را واژهای ایرانی بدانند. بنابراین، این دسته از پژوهشگران قرائت نام این جزیره را بوموسی میدانند و معتقدند که بوموسی مرکب از دو پارة بوم به معنی سرزمین (از ریشه اوستایی تتنت و پهلوی bumi موسی که نام خاص است و معتقدند که وی حكمراني ایرانی بوده است.
پارة نخست این اسم یعنی بوم به معنی جا، مکان، مقام، مأوا و سرزمین درست است، اما نادرست بودن این استدلال مربوط به پارة دوم آن (موسی ) میباشد. در سنت نامگذاری شهرهای جنوب و اصولاً شهرهای ایران، گذاشتن نام خاص بر یک شهر تنها ازاختصاصات خانوادة شاهی بوده که در واقع نوعی اعتبار تلقی میشده است. این سنت نامگذاری در دورة ساسانیان رواج زیادی داشت. آنان هرگاه شهرجدیدی احداث و یا شهری را تجدید بنا مینمودند، نام یکی از افراد خاندان شاهی را بر آن مینهادند؛ مثل شهر بابک و هرمز. این مسئله از یک طرف به شهرهای تازه تأسیس اعتبار میبخشید واز طرفی دیگر نوعی اعتبار برای شاهنشاه محسوب میشد تا جایی که شاهان عیلامی خود را منسوب به شهر شوش، شیلهاک اینشوشیناک و شاهان هخامنشی به ویژه داریوش خود را «خشایسی یَ پارسی یَ » به معنی شاه پارس معرفی میکردند. در صورتی که موسی، نامی مجهول در تاریخ ایران و حتی تاریخ جنوب است. لذا اين ادعا كه شخصی موسی نام در پیش از اسلام دراین جزیره زندگی و یا حتی حکومت میکرده (افشار سیستانی، 1371، ص 57) به لحاظ تاریخی درست است.
به منظور مستند کردن نام ابوموسی با سندهای تاریخی، برخی دیگر از پژوهشگران مدعی شدهاند که نام این جزیره بابا موسی است. بابا از اصطلاحات دوران سلجوقی، تیموری و صفوی است که در ارتباط با جریان صویه و روابط مرید ومرادی شکل گرفته و به مرشد و دراویش اطلاق میشد. نظیر این واژه درمناطق دیگر نیز وجود دارد اما نباید فراموش شود که در گویش مردم جنوب بابا به صورت بَپ یا بابی (babey) خوانده میشود. در صورتی که بابا لفظی فارسی است که با گویش جنوبی همخوانی ندارد.
اختلاف نظر درمورد وجه تسمیة ابوموسی درآثار مستشرقان و سیاستمداران خارجی به مراتب بیشتر است. به عنوان مثال کارستن نیبور آلمانی که در سال 1765م/ 1179ق از مسقط به جاسک و سپس به بوشهر رفته است و در نقشهای که با عنوان خلیجفارس ترسیم نمود از این جزیره با نام بوموف یاد کرده است. (1354، ص 132) البته وی جزیرة ابوموسی و جزایر پیرامون آنرا به رنگ خاک ایران ترسیم کرده است.
دریانوردان و ماهیگیران بندرعباس، بندرلنگه، بوشهر، قشم و کیش در گذشته این جزیره را گَپ سبزو (سبزهزار بزرگ) میگفتند. از آنجا که این جزیره دارای منابع آب شرب، پوشش گیاهی و زمینة کشت محصولات زراعی بوده است ازآن به عنوان سبزهزار (سبزو) یاد کردهاند. این نام (گپ سبزو) تا حدود هشتاد تا نود سال پیش در گویش مردم بندرلنگه رایج و علت نامگذاری آن وجود مراتع سرسبز در جزیره بوده است تا آنجایی که شیوخ شارجه دامهای خود را برای چرا به این جزیره گسیل میکردند. لفظ گپ سبزو و نام ابوموسی تا حدودی ما را به سوی کشف معمای نام اصلی این جزیره راهنمایی میکند. به نظر میرسد که نام تاریخی این جزیره بومِ سوز (سرزمین سبز) بوده است. در گویش مردم جنوب، سبز به صورت سوز تلفظ میشود. بنابراین، بومِ سوز نامی بوده که ساکنان سواحل و جزایر اطراف ابوموسی به سرزمینی که از دور، رنگ آن را سبز میدیدند، اطلاق میکردند. گویش مردم جنوب دو ویژگی دارد؛ یکی اینکه کسرة میان موصوف و صفت و مضافالیه و مضاف به ساکن تبدیل میشود، مثلاً بومِ سوز را بوم سوز میگویند. ویژگی دوم این گویش حذف حرف آخر برخی کلمات درهنگام صحبت کردن است. بنابراین، بومِ سوز به صورت بومِ سو، بوموسو، بوموسی و ابوموسی تحول یافته است.
سلطهگران در راستای سیاست تنش و تفرقه میان کشورهای منطقه و از میان بردن وجهة تاریخی خلیجفارس و جزایر آن، این جزیره را با نام بن موسی نیز خواندهاند. (بختیاری، 1380، ص 63) این مسئله نشانگر تلاش کارگزاران دولتهای استیلاطلب برای نفی ماهیت تاریخی جزیرة ابوموسی میباشد. انگلستان که با حذف رقبای سیاسی خود در قرن نوزدهم میلادی به جایگاه برتر در خلیجفارس دست یافته بود، درسال 1309ق/ 1891م (همزمان با نهضت تنباکو در ایران) اقدام به اشتغال غیر قانونی ابوموسی و جزایر تنب نمود و دیری نگذشت که اين جزایر را متعلق به شیوخ قاسمی شارجه دانست. در حالی که بنا به اسناد تاریخی وسیاسی به جای مانده از روزگار قاجار، شیوخ قاسمی تنها اجارة این جزایر را برای مدتی مشخص و در ازای پرداخت مبلغی معین به دست آورده بودند. این ادعای انگلستان و فزون خواهی شیوخ عرب، از حدود سالهای 1320ق/ 1902م افزایش یافت. از آنجا که ایران طی این سالها دربحبوحة حوادثی بود که منجر به انقلاب مشروطه گردید (1324ق/1906م) لذا از توجه به مرزهای جنوبی بازماند و شیوخ قاسمی که موفق به کسب اجازهنامة شکار وگردش در جزایرابوموسی و تنب از نمایندگی سیاسی بریتانیا شده بودند، از این فرصت استفاده کردند و با پشتگرمی این دولت، پرچم خود را در جزایر مذکور برافراشتند. این مسئله موجب شد که مسیودامبرین[1] ، رئیس گمرکات ایران، براشفته گردد و فوراً دستور داد پرچم شارجه را پایین آوردند و پرچم ایران را برافراشته ساختند. اما دولت بریتانیا با تهدید، دولت ایران را وادار کرد که پرچم خود را پایین بکشد و از این زمان بود که بریتانیا جزایر سه گانه را متعلق به شیوخ شارجه و رأس الخیمه دانست. همزمان با این ادعا تلاش ضد فرهنگی – تاریخی گستردهای به منظور جعل نام جزایر مذکور آغاز گردید. با این حال دولت ایران هیچگاه از حقانیت خود دست نکشید و در دورۀ پهلوی با تدوین رژیم حقوقی خود در خلیجفارس، تلاش برای بازپسگیری این جزایر را با اعزام ناوگان کوچکی از نیروی دریای نوپای ایران به جزایر ابوموسی و تنب آغاز كرد (1306 ش/ 1927 م). اما این اقدام ایران نتیجهای در بر نداشت تا اینکه در بهمن ماه 1314ش/ ژانویه 1935 م یگانهایی از نیروی دریایی ایران در جزیرۀ تنب پیاده شد. پیش از آن نیز هیأت نمایندگی ایران متشکل از حاکم بندرعباس و گروهی از مقامات کشوری و محلی از جزیرۀ تنب دیدار کردند. از جمله شخصیتهای سیاسی ایران که با علاقه و پشتکار تمام مسئله جزایر سه گانه را مد نظر قرار داد، شادروان دکتر محمد مصدق بود که هم به هنگام تصدی مقام وزارت امور خارجۀ ایران و هم در دورۀ نخستوزیری در مقابل دولت بریتانیا ایستادگی کرد. وی در زمان تصدی وزارت امور خارجه از حق حاکمیت ایران بر این جزایر دفاع کرد. مصدق در خاطرات خود نوشته است:
«اولین روز ورودم به وزارت خارجه، میرزا محمد قلی خان منتخب الممالک رئیس ادارۀ انگلیسی نامهای به من ارائه نمود که «سرپرسی لورن» وزیر مختار انگلیس به مستوفی الممالک نخست وزیر نوشته و موضوعش این بود که جزایر «ابوموسی» و «شیخ شعیب» [لاوان] واقع در خلیجفارس متعلق به ایران نیست و نظامیان برخلاف حق در آنها دخالت میکنند. رئیس الوزراء هم به خط خود در حاشیۀ نامه نوشته بود، ضبط شود و منتخبالممالک از من سؤال نمود به این نامه باید جوابی داده شود یا آن را بلاجواب گذاریم. گفتم قبل از ملاحظۀ پرونده نمیتوانم در این باره نظری اظهار کنم و بعد که پرونده را دیدم معلوم شد جزایر مزبور ملک غیرقابل تردید ایران است، موضوع را در هیئت وزیران مطرح کردم که در صورت جلسات نوشته شود، سپس به نامۀ وزیر مختار جواب دادم و چند بار هم با او مذاکرات شفاهی نمودم.» (خاطرات و تألمات، 1375، ص 162)
مصدق در دورۀ نخستوزیری با اعزام هیأتی به همراه یک رزمناو ایرانی در سال 1332ش/ 1953 م به ابوموسی، خشم دولت بریتانیا را برانگیخت. (افشار سیستانی، 1374، ص 59) کودتای 28 مرداد 1332 تلاش مصدق را در راه احیای حاکمیت ملی ایران برای مدتی عقیم ساخت. اما ایران همواره دفاعیات خود را تا سال 1350 ش در مورد این جزایر مطرح نمود و سرانجام با حل مسئلۀ بحرین در سال 1349 ش/ 1970 م و توافق حاصل شده میان دولت ایران و بریتانیا، یک روز قبل از خروج انگلیس از خلیجفارس، نیروی دریایی ایران با پوشش کامل از هوا و دریا، در نهم آذرماه 1350ش/ 30 نوامبر 1971 م به ساحل ابوموسی رسید و عملیات بازپسگیری جزایر سه گانه آغاز گردید. امیرعباس هویدا، نخست وزیر وقت ایران، در همان روز خبر پیروزی ایران را در مجلس شورای ملی و مجلس سنا اعلام کرد.
ج _ جزایر تنب
جزایر تنب بزرگ و تنب کوچک حاصل فعالیتهای تکتونیکی تشکیلات نمکی زمین است که به صورت تپه سر از آب برآورده و سرنوشت جغرافیایی و تاریخی این دو جزیره به هم پیوند خورده است.
جزیرۀ تنب بزرگ به صورت مدور و با پهنهای در حدود یازده کیلومتر مربع در سی و یک کیلومتری جنوب غربی جزیرۀ قشم واقع شده است. سطح این جزیره شنزار و خشک است و در بخش شمالی آن تپههایی وجود دارد که ارتفاع بلندترین آنها به پنجاه و سه متر میرسد. به سبب وجود صخرهها سخت زیر سطح جزیره که آب باران رادر خود ذخیره میکنند و مانع از نفوذ آب شور دریا میشوند، در این جزیره آب شرب وجود دارد که در گذشته به وسیلۀ چندین حقله چاه مورد استفادۀ اهالی قرار میگرفته است. اما این آب تا حدودی مزۀ تلخ داشته است.
جزیرۀ تنب کوچک نیز به صورت مثلث شکل و با پهنهای در حدود دو کیلومتر مربع در جنوب شهرستان بندرلنگه و غرب جزیرۀ تنب بزرگ واقع شده است. در جنوب این جزیره، ابوموسی و در غرب آن جزایر فرور و فرورو قرار دارد. بلندترین نقطۀ جزیره، تپۀ صخرهای تیرهرنگی است که سی و چهار متر ارتفاع دارد. بر روی این تپه یک فانوس دریایی، برای راهنمایی شناورهای دریایی نصب شده است. تنب کوچک فاقد آب شیرین و خالی از سکنه است اما از اهمیت استراتژیک فراوانی برخوردار است. آرامشی که در این جزیره وجود دارد، به لحاظ اکوسیستم دریایی، زیستگاه مناسبی برای انواع پرندگان به ویژه پرستوی دریایی است که این جزیره را برای تخمگذاری و زیستگاه خود برگزیدهاند.
براساس تقسیمات کشوری، جزایر تنب از سال 1330 ش جزو دهستان مزروقی بخش لنگۀ شهرستان لار بود و در سال 1333 ش که فرمانداری کل بنادر و جزایر خلیجفارس تشکیل شد، این جزایر تابع بخش ابوموسی شهرستان لنگه گردید. از تیرماه 1337 ش ابوموسی، تنب و کیش، بخش واحدی را در شهرستان لنگه تشکیل میدادند که جزیرۀ کیش مرکز این بخش بود. این مسئله تا سال 1355 ش ادامه داشت. در سال 1361 ش بنا به تصویب هیأت دولت (جلسۀ مورخۀ 25 مهرماه) شهرستان ابوموسی تشکیل گردید که جزایر تنب به مرکزیت تنب بزرگ یکی از بخشهای این شهرستان به حساب آمد.
جزیرۀ تنب کوچک خالی از سکنه و جمعیت تنب بزرگ نیز اندک است. بنا به سرشماریهای سالهای 1320 تا 1371 ش جمعیت این جزیره بین سی و پنج تا هشتاد نفر متغیر بوده است. (افشار سیستانی، 1371، ص 118_117)
نام تنب بزرگ، در متون تاریخی و جغرافیایی به صورت تنب گپ، تمب گپ، طنب بزرگ، تنب مار، تنب مار بزرگ، تل مار و تمار آمده است. کلمۀ تنب یاتمب واژهای است پارسی دری یا پارسی جنوبی که به معنی تپه، پشته و تل آمده است. برخی نیز عقیده دارند از آنجا که در گذشته در این جزیره تعداد زیادی مار سمی وجود داشت، آن را تمب مار، تنب مار و تل مار گفتهاند. این استدلال به لحاظ تاریخی و فرهنگی درست نمیباشد. علاوه بر دو جزیرۀ تنب بزرگ و کوچک، نام تنب در برخی کرانههای خلیجفارس از جمله در لنگه و بوشهر وجود دارد. مثل: تنب لاورو، تنبوی شمالی و جنوبی، دو تنبو و ... در مناطق جنوبی معمولاً تمار را به تپههای قدیمی اطلاق میکنند. در گویش دریانوردان جنوب، تنب بزرگ را تنب گپ (گپ به معنی بزرگ است) و تنب کوچک را تنبو (واو علامت تصغیر است) میگویند. اطلاق بنی تنب یا بنی طمب متعلق به دورۀ اشغال این جزیره توسط انگلیسیها و اجارۀ آن به شیوخ عرب است. همان گونه که گفته شد لفظ تنب، پارسی دری است که در دستور گویش محلی مردم منطقه، علاوه بر معنی تپه و پشته به معنی فربگی و گشادی نیز آمده است. مثلاً گفته شده که «فلانی تنب گوشته» یعنی چاق و فربه است. همچنین شلوار بومیان استان را تمبن میگویند. به دلیل اینکه بن (قسمت باسن) آن گشاد است. گسترۀ معنایی این واژه تا کشورهای افغانستان و تاجیکستان که در حوزۀ مرزهای سیاسی و فرهنگی ایران زمین قرار داشتهاند، رواج دارد. (افشار سیستانی، 1371، ص111) طمب صورت معرب شدۀ تنب و مربوط به متون دورۀ اسلامی است.
انگلیسیها کوشیدند در هنگام حضور خود در خلیجفارس جزایر ابوموسی و تنب را متعلق به شیوخ عرب معرفی کنند، اما سدیدالسلطنه در کتاب سرزمینهای شمالی خلیجفارس و دریای عمان شهادت نامۀ برخی شیوخ عرب را نسبت به حق حاکمیت ایران بر این جزایر آورده است. (1371، ص 375_373)
متن شهادتنامۀ شیوخ عرب نسبت به حقانیت ایران بر جزایر تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی، فرور و سیری:
«شیوخ و اعیان بنی معین نگاشتهاند»
نعم نشهد باطلاعنا و بما بلغنا من اسلافنا بان الجزائر الاربعه سری _ فرور _ بوموسی _ طنبین فهن بالتحقیق تبعاً الی بندرلنجه و بما بصیر من المطالب علی اهالی هذه الجزائر المذکوره حاکم لنجه و یأخذ عنهم و اما جزیرۀ ابوموسی من قدیم الزمان ما احد یکسن فیها و اغلب الاوقات اهالی لنجه یرسلون اغنامهم للمرعی الی جزیرۀ ابوموسی قدیماً و کذلک اهل الشارقه یرسلون اغناهم للمرعی الی جزیرۀ ابوموسی من خمسه اوسته سنین قبل. شیخ سالم بن سلطان یقول لمان ان خرجوه من الشارقه نزل فی ابوموسی. بنا بیت و غرس نخیل و الله اعلم. هی تبعاً لمن تکون اعنی بندر لنجه و ماشهدنا الا بما علمنا و الله خیرالشاهدین و اطلا عنا من جزیره فرور هی تبعاً الی بندر مغو و جزیرۀ ابوموسی فهی حدالجواسم و الحاکم لنجه و الفریقین یرعون اغناهم و خیلهم فی ابوموسی و جزیرۀ سری و نابیو و طنب. هذا الاربع الجزائر محققاً انها للراعی لنجه. صحیح محمد بن سالمین و صالح بن حسن و احمد بن محمد و یحيی بن محمد.»
شیخ حسن محمد عبدالله معینی نگاشته:
«نعم اشهد بالله بانی اطلعت علی ورقه المکاتبه فیمابین سعیدبن قضیب حاکم لنجه و الشیخ سلطان بین صقر حاکم القواسم علی ان جزائر سری و طنب و نابیو و بوموسی لحاکم لنجه و جزیره ابوموسی تکون اطرافین یرعون اغنامهم و خیلهم فی ابوموسی و لما اراد سالم بن سلطان بن صقر السکون فی جزیره ابوموسی تعرضه الشیخ یوسف حاکم لنجه و منعه و توجه سالم بن سلطان بن صقر الی ابوشهر و یرجع علی الحکم البالیوز انگریز و سکن ابوموسی و قبل هذی ماکان احد یکسن الجزیره و الله خیر الشاهدین. صحیح حسن بن محمد.»
عبید بن جمعه از بنی یاس شیخ هنگام نگاشته:
«به ما تعلم و نشهد علیه و سمعنا من اسلافنا بان جزیره سری و نابیو و طنب و بوموسی تبعاً لحکومه لنجه و الشیخ راشدبن مکتوم لمانزل جزیره سری نزلها برخصه من حاکم لنجه و جزیرۀ ابوموسی هی مابین القواسم و حاکم لنجه والطرفین یرسلون اغنامهم و خلیهم للمرعی و قبل ما ینزل بها الشیخ سالم بن سلطان بن صقر ماکان ابوموسی مسکونه و الله خیر الشاهدین. عبیدبن جمعه.»
شیوخ هوله سکنۀ جزیرۀ سری نگاشته:
«نزلنا فی جزیره سری بارم حاکم لنجه من خلیفه بن سعید و هوالذی یاخذ مناالحق و اعطینا الحق و دعنا الجزیره ساکنین تحت حمایته الراعی لنجه و لا عرفنا غیر راعی لنجه حاکم غیره و نحن ساکنین علی الطیب و مادام نشوف الطیب انشاءالله مانعرف غیرکم 90 جمادی الاخره 1305 راشدبن عبید محمد بن احمد. و من طرف لوجسنا فی هذه الجزیره نحنا فی ز من الشیخ خلیفه بن سعید و لاشفنا احدالاراعی لنجه و الحاکم علینا راعی لنجه _ راشد بن عبید _ محمدالمیمود.»
طایفۀ سودانی سکنۀ جزیرۀ سری نگاشتهاند:
بانا ساکنین هذالجزیره لیس علی شیئی من المطامع لکن اسکنا فیها الشیخ خلیفه بن سعید علی وضع جائر عندنا سکنا فیها علی کل الغرامه و لنا الحشمه الوقار و الذی بانی الینا من جهات ایران و هو یطلب الا تکلیف علی ما یقدر بل بذمی کل سنه عشره ریال الغیص و السیب ستته اریال و من بعده الشیخ علی بن خلیفه کذلک و الشیخ یوسف بن محمد حکام لنجه کذلک علی هذالموجب من بعد الشیخ قضیب بن راشد حاکم لنجه و مدیوننا مایوخذ بغیر ما انزل الله الا بالذی یقدره سیب. انا اصحاب الغوص و الغوص سنه یزید و سنه تنقص هذا ماالذی سکنا علیه. راشد بن خلیفه.»
اعراب سکنه کنگ و لنگۀ نگاشتهاند:
«حسب ماهو مذکور به خط جماعه بنی معین و عبیدبن جمعه و الشیخ حسن صحیح. لما علمنا فلاسمعنا به حاکم آخر غیرراعی لنجه علی جزیرۀ سری و طنب و نابیو و ابوموسی والله خیر الشاهدین.
ملا مبارک بن حسین عليشاه حسن _ حسن محمد صالح – یوسف بن احمد آلبوسمیط _ مبارک بن یوسف آلبوسمیط – جابربن مبارک آلبوسمیط.»
اوراق مزبوره را پدر نگارنده [سدیدالسلطنه] حاج احمد خان گرفته و تقدیم اولیای دولت ایران کرده است. (سدیدالسلطنه، 1371، ص 5_373)
د_ جزایر فارور و فارورگان
جزیرۀ فارور مثل بسیاری از جزایر خلیجفارس، حاصل فعالیت تکتونیکی کانونهای نمکی زمین است که تحت تأثیر عوامل خاص زمینشناختی، به ویژه وقوع آتشفشان از اعماق زمین به بالا رانده شده و به صورت گنبدی طاقدیس، سر از آب بیرون کشیدهاند. به دلیل همین مسئله جزیرۀ فارور دارای معادن اکسید خاک سرخ (گلک)، آهن و سنگهای گرانیت و سیلیس میباشد.
به لحاظ ناهمواریهای طبیعی این جزیره یکی از زیباترین جزایر خلیجفارس به شمار میآید. به طوری که در جنوب، مرکز و شمال آن رشته کوههای به هم پیوسته، صخرهها، بریدگیها، پرتگاهها و دشت نسبتاً وسیعی وجود دارد که سطح آن پوشیده از خاک رس و مقداری شن و ماسه است. به دلیل وجود صخرههای متعدد در این جزیره، ارتفاع ساحل از سطح دریا به هفت الی نه متر میرسد. وجود صخرههای زیر آب دریا در فاصلۀ دویست الی هزار و دویست متری ساحل جنوب و جنوب غربی فارور، مانع از تردد کشتیهای باری به ساحل این جزیره میشود. اما در ساحل شرقی عمق آب به سی متر و در غرب جزیره به یازده متر میرسد. بنابراین، کشتیها تنها میتوانند به کرانۀ جزیره نزدیک شوند. همچنین به دلیل قرار گرفتن فارور در کانون فعالیتهای آتشفشانی، این جزیره در محدودۀ یکی از فعالترین کمربندهای زلزلۀ جهان قرار گرفته و در طول تاریخ زمین لرزههای متعددی در آن به وقوع پیوسته است که یکی از دلایل مهاجرت بومیان جزیره همین مسئله است.
رنگ آب در اطراف جزیرۀ فارور کدر و تیره رنگ و کف دریا پوشیده از صخرههای سنگی و تودههای شنی است و برای لنگر انداختن مناسب نمیباشد. همچنین شدت جزر و مد آب در اطراف جزیره بسیار زیاد است. جزیرۀ فارور دارای چند حلقه چاه آب شرب است. همچنین آثار بند سنگی (سد) قدیمی بنا شده بر روی رودخانه فارور در این جزیره به چشم میخورد که نشان میدهد ساکنان منطقه علاوه بر حفر چاه از طریق احداث سد، آب باران را ذخیره میکردند. این سد با سنگ و ملاط گل سرخ به طول هشتاد و عرض یک متر در درۀ ناخدا بنا شده که به مرور زمان و به ویژه بر اثر وقوع زلزلههای پی در پی ویران شده است.
جزیرۀ فارور با وسعتی در حدود 6/26 کیلومتر مربع در کرانۀ جنوبی ایران در فاصلۀ بیست و دو کیلومتری بندر بستانه در شهرستان بندر لنگه قرار دارد و بلندترین نقطۀ آن صد و چهل و پنج متر از سطح دریا ارتفاع دارد.
جزیرۀ فارورگان نیز با مساحتی در حدود یک کیلومتر مربع در پانزده کیلومتری غرب جزیرل فارور واقع شده و بلندترین ارتفاع آن از سطح دریا حدود سی و هفت متر است. این جزیره نیز همچون جزیرۀ فارور، کوهستانی و در بیشتر مواقع غیرمسکون است و صیادان و دریانوردان برای توقفهای کوتاه از آن استفاده میکنند.
نام جزیرۀ فارور در متون تاریخی و جغرافیایی به صورت فرور، فرور بزرگ، و فارور بزرگ یاد شده است. اما به نظر میرسد تلفظ صحیح نام این جزیره فرور باشد که در گویش بومیان منطقه، به ویژه مردم قدیم بندرلنگه نیز فرور خوانده میشده است. فرور به معنی جانب پایین است که وقتی مردم لنگه به آن اشاره میکنند، مرادشان سمت جنوب این شهرستان است که فرور در آنجا واقع شده است. رضاقلی خان هدایت نیز در کتاب روضه الصفای ناصری تلفظ نام این جزیره را فرور آورده و نوشته است:
«بحر فارس را شانزده جزیره متعلق به فارس است: بحرین، وال، بلو، ارک، استوار، هندرابی، لارک، تابخو، قیس (کیش)، ملکان، قشم، هنگام، فرور، هرمز، سری، یمیار» (هدایت، 1339، ج 10، ص 189)
محمد ابراهیم کازرونی (نادری) نیز در کتاب بنادر و جزایر خلیجفارس تلفظ نام این جزیره را فرور (به فتح اول، ضم دوم و سکون آخر) آورده و نوشته است:
«جزیرۀ فرور، جزیرهای است که دورۀ آن هفت فرسنگ مسافت دارد.» (کازرونی، 1367، ص 113)
در زمان حضور سلطه جویان پرتغالی، به دلیل شباهت نام این جزیره با شهر بندری فارو در جنوب پرتغال، در منابع اروپاییان از این جزیره با نام فارو یا فارور یاد شده است که به دلیل سیطرۀ چندین قرن دول اروپایی بر این منطقه، این واژه در گویش محلی و آثار نویسندگان داخلی نیز وارد شده است. برخی نیز به دلیل وجود معادن آهن این جزیره، نام آن را برگرفته از واژۀ فروم به معنی آهن میدانند. البته این واژه لاتین است و از پشتوانۀ تاریخی چندانی برخوردار نمیباشد و اصل معنی آن را باید در گویش مردم منطقه جستجو کرد (فرور به معنی جانب پایین).
نام فارورگان نیز به صورت فارور کوچک، نابيو فارور، نبیو فرور، بنی فرور، نبی فارور و نبی فارور یاد شده است. سرنوشت تاریخی و جغرافیایی این جزیره با جزیرۀ فرور بزرگ پیوند خورده است و فرورگان همچون حلقهای به هم چسبیده از زنجیرۀ دفاعی مرزهای جنوبی ایران زمین در خلیجفارس میدرخشد. به نظر میرسد نام فرورو در مورد این جزیره درستتر باشد بویژه که در گویش مردم بندرلنگه بادی به همین نام (باد فرورو که از سمت این جزیره میورزد) نیز وجود دارد. فرورو تصغیر شدۀ فرور است.
جزایر فرور و فرورو مانند سایر جزایر ایرانی خلیجفارس در روزگار ساسانیان جزو اردشیر خورۀ فارس بود و در دورۀ اسلامی نیز تابع فارس، کرمان، مکران و سرانجام جزو فرمانداری کل بنادر و جزایر خلیجفارس به شمار میآمدند. بنا به تقسیمات کشوری سال 1330 ش جزایر فرور و فرورو جزو دهستان مزروقی بخش لنگه به مرکزیت بندر چارک به شمار میآمدند و در سال 1355 ش نیز تابع بخش کیش شهرستان کیش محسوب گردیدند. از سال 1361 ش این جزایر به همراه تنب و سیری جزو دهستان تنب از توابع شهرستان ابوموسی به حساب آمدهاند. (افشار سیستانی، 1371، ص 177 و بختیاری، 1380، ص 72)
جزیرۀ فرورو (فارورگان) از گذشتۀ غیرمسکونی بوده اما در فرور (فارور) از گذشتههای بسیار دور حیات انسانی رواج داشته است. وجود سفالهای رنگی متنوع مربوط به سدۀ چهارم تا هفتم هجری قمری از شکلگیری جامعۀ انسانی در این جزیره خبر میدهد که به دلیل وجود آب شرب به کار کشاورزی و همچنین تجارت، دریانوردی و صید ماهی، میگو و مروارید اشتغال داشتهاند. به دلیل وقوع زلزله و خشکسالیهای پی در پی، جمعیت آن به جزایر و سواحل اطراف مهاجرت کردهاند. اما ویرانههای تمدن آنها به ویژه بند سنگی در درۀ ناخدا، بقایای ساختمانهای مخروبۀ قدیمی، چاههای آب، زمینهای کشاورزی و دو گورستان قدیمی هنوز هم به جا مانده است.
جمعیت بومی این جزیره به ندرت از سیصد نفر تجاوز کرده است. طی سالهای 1323 و 1329 ش جمعیت این جزیره یکصد نفر تخمین زده شده است. (اداره کل ثبت احوال، 1329، ج 2، ص 352) اما در سال 1330 ش به ناگاه جمعیت جزیره دوازده نفر ذکر شده است. (سازمان جغرافیایی کشور، 1355، ج 7، ص 619) که گویا ساکنان جزیره به علت وقوع زلزله یا خشکسالی این جزیره را ترک کردهاند. طی سالهای 1335ش، جمعيت اين جزيره شش نفر گزارش شده است. این شش نفر غیربومی و در واقع پرسنل پاسگاه ژاندارمری جزیره بودهاند که تا سال 1370 ش هر ماه تعویض میشدند. (افشار سیستانی، 1371، ص 175_173)
از اوایل آبان ماه 1370 ش بازسازی جزیرۀ فرور به مؤسسۀ توسعه و عمران هندرابی و شرکت نکساز واگذار گردید که در پی این تصمیمگیری دویست نفر از کارکنان و کارگران این شرکت و پنج نفر از کارکنان مؤسسۀ توسعه و عمران هندرابی به همراه هشت نفر از مأموران نیروی انتظامی به صورت موقت، در این جزیره مستقر شدند. در تاریخ نهم خرداد 1371 شمسی جلسۀ ستاد مبارزه با مواد مخدر با حضور ریاست جمهور وقت ایران (علی اکبر هاشمی رفسنجانی) تشکیل و مقرر گردید که معتادان و قاچاقچیان حرفهای به این جزیره تبعید شوند. (روزنامه کیهان، شماره 14486، 9 خردادماه 1371، ص 3) البته جزیرۀ فرور میتواند به صورت مرکز توریستی _ تفریحی و پایگاه پژوهشهای دریایی در خلیجفارس نیز در نظر گرفته شود.
هـ- جزیرۀ سیری
جزیرۀ سیری با مساحتی در حدود 3/17 کیلومتر مربع در غرب جزیرۀ ابوموسی قرار گرفته است (حدود پنجاه کیلومتری) و از شمال به جزیرۀ فارور، از شمال غربی به جزیرۀ فارورگان و از غرب به کرانههای کشور قطر محدود میگردد. سیری فاقد ناهمواری و پستی و بلندی است و تقریباً تمام جزیره مسطح میباشد. بلندترین ارتفاع آن از سطح دریا سی و چهار متر است.
جمعیت این جزیره همچون دیگر جزایر شهرستان ابوموسی اندک و در سال 1366 ش حدود دویست و بیست و پنج نفر بوده است. منطقۀ مسکونی جزیره در جانب شمالی آن واقع شده است. اهالی بومی جزیره از گذشتههای بسیار دور به ماهیگیری، صید میگو، مروارید و کشاورزی اشتغال داشتهاند. امروزه نخلستانی با تعداد محدودی نخل در این جزیره وجود دارد. به دلیل وجود خاک سرخ و ذخایر نفت و قرار گرفتن در زنجیرۀ خط دفاعی ایران در خلیجفارس، این جزیره حائز اهمیت فراوان است. عدهای از بومیان جزیره به همراه پرسنل شرکت نفت، در تأسیسات نفتی این جزیره مشغول به کار میباشند. تأسیسات نفتی جزیرۀ سیری در سال 1353 ش احداث شده است.
نام جزیرۀ سیری در منابع تاریخی و جغرافیایی به صورت شری، سوری، سیری و سری آمده است. وجه تسمیۀ این نام مشخص نیست، شاید به دلیل آب و هوای مناسب به این نام خوانده شده است. مثل سیرجان، سیرگان، سیروان و ... کازرونی نام این جزیره را سری (به ضم اول و راء مشدد) ذکر کرده و نوشته است:
«جزیرۀ مذکور جایی خوش آب و هوا و در آن اشجار بیشمار از شجرۀ لور و نخیل و غیر به هم میرسد« (کازرونی، 1367، ص 114)
در فرهنگ لغت فارسی، سوری به معنی گونهای از سبزه و گیاه سرخ، نام گل سرخ و هر گل و لالۀ سرخ آمده است. در فارسی بودن نام سوری یا سری یا سیری شکی در میان نیست. این نام در چندین نقطۀ استان به ویژه در بندرعباس (سورو) و میناب (سیریک) وجود دارد. شاید هم وجه تسمیۀ این نام در ارتباط با شوری آن آنجا باشد. شور در گویش بومیان منطقۀ سور تلفظ میشود. اما قرائت این نام به صورت سیری میتواند یادآور سحر (جادو) باشد که در گویش محلی سیر خوانده میشود.
جزیرۀ سیری در برهههایی از تاریخ غیرمسکونی بوده و ساکنان آن به مغویه در بندرلنگه مهاجرت میکردند. این دسته از بومیان تنها در فصل مگ ایوار (بارور کردن نخل) به جزیره میرفتند و پس از غرس درختان خرما به مغویه باز میگشتند. (کازرونی، همان، ص 114)
ساکنان جزیرۀ سیری منشأ لنگهای و دراصل از اهالی بخش مغویۀ لنگه هستند که به زبان فارسی تکلم میکنند و به ماهیگیری و زراعت، به ویژه پرورش نخل اشتغال دارند.
یکی از سیاستهایی که توسط انگلستان در منطقه دنبال میشد،گسترش وهابیت بوده است. در دورۀ اجارۀ جزایر و سواحل ایرانی آن توسط شیوخ عرب، اندیشۀ وهابی در منطقه ترویج میشد و ساکنان برخی سواحل و جزایر جذب این آموزۀ سیاسی – مذهبی شدند. کازرونی در گزارش خود پیرامون گسترش وهابیت در جزیرۀ سری (سیری) آورده است:
«خلقی در آن ساکن بودند، متدین به دین وهابی. بعد از قتل [عام] مغو ضعیف شدند و متدینین بدان دین از آنجا که ساکنین جزیرۀ سری قلیل بودند. واهمه بر آنها غالب و متفرق گردیدند.» (همان، ص 114)
به دنبال رواج وهابیت در بندر مغویه که زیرنظر والی فارس بود، زکی خان نوری با فوجی ازجانب والی، مأمور سرکوب وهابیها گردید. وی پس از تصرف بندر مغویه تمام کسانی را که بر دین وهابی بودند از دم تیغ گذراند و با سرهای آنها «در قبلۀ شهر گلهدار» کله مناری بنا کرد و پوست سرای آنها را کنده، پر ازکاه کرد و به دربار والی فارس فرستاد. (کازرونی، همان، ص 113)
به لحاظ تقسیمات کشوری، جزیرۀ سیری با عنوان دهستان سیری یکی از دو دهستان شهرستان ابوموسی را تشکیل میدهد.
[1]. Musio Damberin
شهرستان سیریک
غلامرضا زعیمی
الف- جغرافیای طبیعی
شهرستان سیریک در مسیر راه آسفالته میناب – جاسک در 26 درجه و31 دقیقه پهنای شمالی و57 درجه و6 دقیقه در ازای خاوری نسبت به نیمروز گرینویچ قرار گرفته و میانگین بلندی آن ازسطح دریا 6 متر می باشد1. اين شهرستان از شمال به بخش مركزي شهرستان ميناب از شرق به ارتفاعات شهرستان بشاگرد و سندرك و از غرب به آبهای تنگه هرمز و دریای عمان و از جنوب به شهرستان جاسك محدود مي شود و داراي دو بخش ،چهار دهستان و حدود 83 روستا زیر مي باشد:
بخش مرکزی به مرکزیت شهر سیریک دارای دو دهستان به نامهای دهستان سیریک(به مرکز شهر سیریک ) و بیابان (به مرکزیت گونمردی )و مشتمل بر 61 روستاي ذيل است : :1-كردر 2- كلنگي 3- تومانراهي 4- 5- دهور 6- ميشي 7- سيريك 8- شمجو 9- طاهروئيه 10- سرارو 11- گروك 12- گندمي 13- بندراران 14- زيارت حسن آباد 15- بندگرمان 16- زيارت بزرگ 17-دو جميلان 18- كناروان 19- بحل 20- سرخور طاهروئيه( دهستان سیریک) 21- منگلي22- بريزگ 23- هرنگان 24- خرگوشي 25- بصره 26- سيكوئي 27- زرآباد 28- دومي 29- ماردان 30-كرتان 31- خيري 32- موقفي 33- گناري 34- مهرگي 35- كهور پران 36- داپتي 37- سول جامك 38- بازگر 39- گزپير 40- پگو 41- عاشقان 42- پشت بند 43- گونمردي 44- گارندهو45- مسند 46- مغ كنار 47- گز 48- مهماني 49- ديبدان 50- گوجك 51- پاراف 52- سرزه 53- قلموئي 54- دل آسا 55- گزان بزين 56- گوشكي 57- گدو- 58- جيفري 59- گورائيك 60- سلمه اي 61-مغ رحمت(دهستان بیابان)
بخش بماني به مركزيت روستاي كوهستك شامل دو دهستان به نامهای شهید مردان (به مرکز روستای شهید مردان )ودهستان بمانی (به مرکز روستای بمانی )مشتمل بر 24 روستا به شرح ذیل مي باشد:
1- بماني 2- بندر كهور 3- پاتل 4- پالور 5- جو محله 6- داهيكند 7- دودر 8-دهلي 9- زمين ملا 10- روتان 11- سرگلم 12- شاهمرادي 13- كوهستك 14- كنار جو 15- لبني16- محمليان 17- كلاوي 18- كوپان 19 گچينه 20- گهردو 21- مغان 22- واداشت 23- پوراف 24- پابير
هواي شهرستان سيريك گرم و مرطوب بوده و كمترين درجه هوا در زمستان به 5 درجه مي رسد و در تابستان به علت وزش بادهاي صد و بيست روزه سيستان يا بادهاي موسمي كه از سمت اقيانوس هند مي وزند اكثر روزها هوا نسبتا معتدل مي شود ولي بعضي از مواقع به بالاترين درجه حرارت يعني بیش از 45 درجه مي رسد.
آب آشاميدني اين منطقه از چاههاي راونگ تأمين مي شود. رودخانه گز در 10 كيلومتري جنوب آن جريان دارد. اين رودخانه از كوههاي بشاگرد سرچشمه مي گيرد و در انتها به درياي عمان مي ريزد. رطوبت هوا به ميزان 90% نیز میرسد.
شهرستان سیریک دارای موقعیت بندر گاهی و جلگه ای است. سواحل غربی آن به وسیله بلندیهای فرسایش یافته وکم ارتفاع محصور شده است.این بلندیها بصورت دیواره ممتد ادامه یافته و در نزدیکی سیریک حدود 400 متر است. این رشته ارتفاعات در قسمت شمال بوسیله تنگ جیفری قطع می شود. مهمترین کوه های شهرستان عبارتند از :
کوه کرئی با ارتفاع 560 متر در بیست کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.
کوه طبق سر با ارتفاع 430 متر در 19 کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.
کوه سه دختران با ارتفاع 400 متر در22 کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.
کوه تقی رو با ارتفاع 381 متر در8 کیلومتری شمال شرق شهرسیریک .
کوه لگی در 10 کیلومتری جنوب شرقی مرکز بخش بمانی.
کوه گروگی با ارتفاع 200 متری در 4 کیلومتری جنوب بخش بمانی .
کوه مرتضی علی با ارتفاع 120 متری در 4 کیلومتری جنوب شرقی بخش بمانی.
خور سیریک در جنوب شرقی و خور چالاک در مسیر رودخانه چالاک در فاصله 1000 متری بندر کوهستک در ضلع جنوبی اسکله صیادی بندر کوهستک و نمکزار مقسان در 6 کیلومتری شمال شرق روستای بمانی از دیگر عوارض طبیعی این شهرستان است.
دشت پاراف ودشت مهمانی در شرق و دشت کلاوی در شمال شهرستان از مهمترین دشت های شهرستان هستند.
پوشش گياهي اين منطقه شامل درختان كهور، گز، كنار، گياهان و بوته هاي بومي براي چراي دام و همچنين گياه كلپوره و آويشن با مصرف دارويي می باشد. مناطق ساحلی و پیرامون خورهای سیریک پوشیده از درخت حرا می باشد. حرا درختي است آب شور زي كه به هنگام مد دريا تا گلوگاه در آب فرو مي رود و به كمك خاصيت تصفيه ای پوست آن بخش شيرين آب دريا را جذب و نمك آن را دفع مي كند. جنگل هاي حرا با وسعتي حدود 500 هكتار موجب گرديده كه گونه هاي مختلف جانوران و گياهان ادامه حيات داده و وجود شرايط مذكور از نظر حيات وحش نقش بسزايي در جلب تعداد كثيري از پرندگان مهاجر كه در زمستان در اين منطقه به سر مي برند، دارد.جانوران و پرندگاني مانند روباه، شغال، گراز، خرگوش، كبك در سیریک يافت مي شود.
اماکن گردشگری سیریک عبارتند از:
1- تالاب بین المللی خورآذینی در 25 کیلومتری جنوب غربی شهر سیریک
2- ساحل شنی وماسه ای بندر کوهستک
3- سواحل شنی گروگ تا شهر سیریک
4- قدمگاه شاه محمد و درختان لور پالور درکنار جاده اصلی سیریک-میناب در روستای پالور
5- سد و باغات روستای کنارجو در2 کیلومتری روستای کنارجو
6- سواحل شنی روستای کرپان وگهردودر حاشیه دو روستا.
جمعيت سيريك در سال 1384 هـ . ش برابر با 47462 نفر كه 4658 نفر شهري و 42804 نفر روستايي هستند. ميزان متوسط نرخ رشد سالانه جمعيت شهري 44/5 درصد و نرخ رشد سالانه جمعيت روستايي برابر با 38/3 درصد است. همچنين تعداد 7119 خانوار در سیریک زندگی می کنند. تراكم جمعيت 5/13 نفر در هر كيلومتر مربع است. طبق برآوردهاي انجام شده پيش بيني مي شود تا سال 1405 هـ . ش جمعيت شهرستان به 104200 نفر خواهد رسيد.
دين تمام مردم اين منطقه اسلام مي باشد. اكثريت اهل تسنن كه شافعي و حنفي مذهبند و اقليت تشيع مي باشند كه بيشتر در قسمت شمالي اين منطقه و نزديك به شهرستان ميناب ساكنند و مهاجر مي باشند.
مردم سیریک به دو زبان بلوچي و فارسی جنوبی گویش سيريكي صحبت مي كنند. با توجه به تعامل با اقوام مختلف، اختلاطي از واژه هاي عربي، اردو، هندي، انگليسي و فارسي اصيل نمايان است.
وجه تسمیه سیریک به درستی معلوم نیست.شاید به دلیل هوای معتدلتر نسبت به مناطق اطراف به این نام خوانده شده باشد.(سیر در شهرهایی مثل سیرجان،بردسیر و... که همگی خنک هستند نیز آمده است)
سیریک در توالی تاریخی بخشی از قلمرو ملوک هرموز بوده که پس از فروپاشی آن جزو میناب شد و در سال 1386 از میناب جدا و به شهرستان مستقلی تبدیل شد. خوانین محلی طی ازمنه طولانی اداره این منطقه را در دست داشته اند.
پس از آنکه حكومت مير توسط سه نفر از بزرگان عشاير طاهر زايي بنامهای دوست محمد كرمداد يزدان پناه و حسن يار محمد افسري و علي جلال نيكخواه در منطقه بلوچي برچيده شده و آن طايفه به امارات متحده عربي متواري شدند ، طاهر زايي ها عملاً حكومت بلوچي و جاسك را بعهده گرفتند و هر كجا نشاني از افراد مير مي يافتند به نحوي از انحاء مورد حمله و تجاوز قرار مي دادند و سرانجام با دستگيري بركت بهادر نظام، حاكم مطلق منطقه شدند و آنقدر با نفوذ شدند كه از حدود حكومتي خود تجاوز مي كردند و حتي به مسئولين حكومت مرکزی اعتنایی نمی کردند.
از 1314 تا سال 1337 كه قانون تشكيل انجمن ايالتي و ولايتي در منطقه جنوب به اجرا درآمد و تقسيمات كشوري در تمام استان تجديد نظر شد و در روستاها كدخدا تعيين گرديد، به مدت 23 سال به حکمروایی ادامه دادند و كدخدای بيابان، جاسك و بلوچي از بين فرزندان با نفوذ حكام بلوچ طاهر زايي تعيين می شد. اصل و نسب اين طايفه از كراچي پاكستان است كه در پی بروز اختلافات محلي به بلوچي ايران مهاجرت كرده اند.
بلوچي بنام بوبكر كه مخفف ابوبكر است در كراچي نفوذ زيادي داشت و مردم را غارت مي كرد و به زني به نام صمي مي رسد که آن زن به دوداب جد طاهرزایی ها پناهنده مي شود تا از غارت اموال مصون بماند. اما بوبكر مخفيانه كليه اموال او منجمله گاو و شتر و گوسفندان وي را مي ربايد. دوداب با عده 70 نفري به جنگ او مي رود و در روستايي به نام گرماف كراچي بین طرفين جنگی در میگیرد که دوداب گرگيج و سران لشكرش كه برادرانش بنامهای ناصر، نقدي و بكر و همچنين قيصر و فوت بودند، با قشونش همگی به قتل مي رسند. قبور دسته جمعي آنها در آن محل موجود است. در اين جنگ پسر برادر دوداب بنام بالايخ و يكي از غلامان او بنام نقيبو زنده مي ماندند. طايفه طاهر زايي از نسل پسر بچه باقيمانده در جنگ بنام بالايخ بوجود آمده اند و در بيابان و كاروان و گابريك و كهير پاكستان ساكن هستند. بالايخ كه خردسال بود به اتفاق غلامش نقيبو به روستاي سيوان پاكستان پناهنده شد و تا سن 18 سالگي با شغل كارگري و چوپاني امرار معاش مي كرد و چون به سن بلوغ رسید به كراچي بر گشت و به بوبكر حمله مي كرد و تعداد 360 نفر از افراد او را کشت.
بكر يكي از برادران دوداب گرگيج بود كه در جنگ با بوبكر كشته شد و پسرش بنام محمد از كراچي به سمت بلوچستان ايران حركت و در شهر كهير ساكن شد و بعد از او فرزند و نوه هايش بنامهای شاهي ، درك، تاجر و زهري،ساكن كهير بودند و پدر بكر بنام حسن فرزند نوت فرزند ابراهيم فرزند زرين كمر در كراچي ساكن بوده است. پسر زهري بنام محمد و فرزندانش طاهر و اسماعيل و ميرو بوده اند كه هر سه نفر از كهير به كابريگ و بعد به روستاي گرند و سپس به بندر سيريك مهاجرت كردند. يكي از پسران محمد زهري بنام تاج الدين قلعه دار شميل و مدتي هم ساخلوي قشم بوده است و در جنگ با اشرار در دره شمالي شميل كشته شد و تعدادي از بلوچهاي قشم و امارات خود را از نسل او مي دانند. تاج الدين در زمان حكومت محلي شيخ سيف مسقطي و پادشاهي فتحعلي شاه قاجار قلعه دار بوده است. شاهي محمدبكر فرزندی داشته بنام سهراب كه در اطراف گابريگ ساكن شد و ورثه اش اكنون در باطنه مسقط ساكنند، گمو شاهي در توجگ نزديكي گوان و بريزگ جاسك ساكن بوده و ورثه اش در همان محل و گروهي هم ساكن گبراني هستند و عرب شاهي ساكن كهورستان و ورثه اش اكنون در آنجا ساكن هستند كه بزرگتر آنها اسد و احمد فرزندان حسن بوده كه ساكن امارات هستند. عشاير طاهر زايي از نسل 3 برادر به نامها طاهر محمد و ميرومحمد و اسماعيل محمد هستند كه اغلب آنها اكنون در اميرنشين عجمان و رأس الخيمه و دبي و فجيره و شارجه و كلبا سكونت دارند و تعداد كثيري كه باقي مانده اند در بيابان سیریک ساكنند. طاهر محمد شخص برجسته و فعالي بوده كه از نظر سياسي، اجتماعي و نظامي قدرت و اقتداري داشته است و مؤسس اين سلسله در بخش بيابان سیریک بوده و بهمين دليل اين طايفه را طاهر زايي مي گويند ، نام اصلي بيابان در دوران وي گياوان بوده است. طاهر محمد که از سيريك به قصد شكار وتفريح به منطقه بماني وكوهستك میرفته مشاهده مي كند كه همه خانه ها تخليه شده و مانند شهر ارواح خالي از سكنه است، جريان را مي پرسد آنها قضيه غارت اشرار و راهزنان بشاگردي و رودباري را مفصلاً با او مي گويند. وي براي كمك به مردم بيچاره در محلي بنام تهمون كهور موقتاً اقامت مي كند و پس از چند روز مردم غارت شده گروه گروه از كلاويخو محله، گردو، پانل، بماني، شاهمردي ، روتان، گچين به بندر كوهستك پناهنده مي شوند. طاهر، برادرش ميرو را جلوي مهاجرين مي فرستد و علت فرارشان را مي پرسد، شخصي بنام فولاد يا نورالدين اهل روتان جريان غارت پيرمراد ننراتي كه شهر ميناب تا گوربند و از جنوب تا كلاوي را غارت كرده بود شرح مي دهد، طاهر مي پرسد كه آيا اسلحه داريد؟ و بزرگ شما كيست؟ او را به نزد من بياوريد، مردم ملا حيدر محمد نور الدين بزرگ كوهستك را به او معرفي مي كنند. طاهر محمد به او مي گويد من حاضرم از جان و مال و ناموس شما دفاع كنم. طاهر در سه ناحيه راه اشرار را مي بندد، برادرش ميرو با گروهي قريب به 70 نفر به همراه 240 نفر اسلحه دار كوهستك و جنوب كلاوي را كنترل مي كند و گروهي را به سر كردگي برادرش اسمعيل و پسرش جهانشاه طاهر در غرب كلاوي بنام گاهورد اعزام مي كند و خود طاهر با 12 نفر در دهانه تنگ گلان در شرق كلاوي راه اشرار را بسته و با پيرمراد درگير و او را با 6 نفر از افرادش می کشد. بقيه افراد پير مراد فرار مي كنند. مي گويند كه تعداد فراريان در حدود 120 نفر بوده است.
ملاحيدر و بزرگان كوهستك كه رشادت و شجاعت و سلحشوري طاهر را مي بيند او را به کوهستک دعوت می کنند . او با دختر ملاحيدر ازدواج مي كند و براي دفاع از حقوق مردم در آنجا ساكن مي شود.
ملا حيدر پس از اجراي عقد دائمي دخترش آمنه با طاهر محمد براي دريافت حكم حكومتي طاهر به بوشهر نزد نماينده كريمخان زند می رود و حکم روستاي كولغ كاشي در بخش مركزي تا زمين ملا و زيارت رييس حسن را بنام او اخذ و با خود مي آورد. پیوند دوستی و مودت بين طاهر و طايفه مير بيابان به حد مطلوب بوده است. اما پس از اینکه يكي از بستگان طاهر محمد بنام مراد غلامشاه ساكن بازگر بيابان توسط مير حسين مير حاجي حاكم بيابان بقتل مي رسد ، جرقه اختلاف دو طايفه زده می شود.
طاهر به اتفاق محتاج غلامشاه جد طايفه غلامشاه زهي كه نسب آنها با طاهر زايي ها يكي است، براي انتقام، لشكری از جگين و گابريك جاسك جمع آوري و با ميرحسين دادخدا شاهو حاكم سيريك و بنداران مي جنگند، ميرحسین در منطقه كوهستاني كلاكت (قلعه جت) كه همان قلعه شاداب است سنگر مي گيرد و مدت 7 شبانه روز با هم مي جنگند. مير آذوقه تمام مي كند و تسليم افراد حكومت عرب مسقط كه مركز آنها در جزيره قشم بود مي شود و او را به قشم و سپس به جزيره هرمز منتقل و بازداشت مي كنند، طاهر محمد و محتاج غلامشاه براي تحويل گرفتن قاتل به هرمز مي روند. نماينده حاكم مسقط، مير حسين را به طاهر و محتاج تحويل مي دهد و گردنش را مي زنند و انتقام خون خود را مي گيرند.
طاهر و محتاج غلامشاه به بيابان بر مي گردند، مقر حكومت طاهر در قلعه لاكو سورگي كه امروز به آن طاهروئي مي گويند بوده و در چند سال قبل قلعه مذكور تخريب و ميرو و اسماعيل حاج محمد بر روي آن خانه مسكوني احداث كرده اند. محل استقرار ميرحاجي ميرحسين در قلعه محمودي بيلائي روبروي ساختمان فعلي گروهان انتظامي سيريك بوده كه بعداً تخريب و ساختمان گمرگ قديمي ساخته شد.
طاهر محمد از زهوكي و كولغ كاشي بخش مركزي تا بيلائي و سورگي (لاكو) و چالاكو و ميرحاجي ميرحسين از سيريك تا گونمردي حكومت داشت . در تابستان آن سال طاهر به اتفاق محتاج غلامشاه براي جمع آوري خرما و گذراندن تابستان به روستاي گورائك كه قلعه اي در كنار رودخانه آنجا داشتند و هم اكنون ساختمان شركت تعاوني روستايي و چند خانه شخصي بجايش احداث شده، عزيمت نمودند. ميرومحمد و محتاج غلامشاه بدون اطلاع طاهر شخصي بنام شگري گدايي از طايفه حسين زهي نزد ميرحاجي ميرحسين اعزام مي كند و پیغام میدهد كه حاضر به صلح و سازش هستيم ، شكري به قلعه محمودي نزد ميرحاجي مي رود و جريان را مي گويد، مير حاجي پيشنهاد را مي پذيرد و مقرر مي شود كه قرار دادي منعقد نمايند. شگري پس از مذاكره به سمت ميناب بر مي گردد، در بين راه شخصي بنام شالي مهبلا از طايفه حسين زهي با او برخورد مي كند و جريان آمدنش را مي پرسد. او وقايع را شرح مي دهد و با هم خداحافظي مي كنند. شالي مهبلا به قلعه محمودي مي آيد و مير را ملاقات مي كند و مي گويد اي مير ساده لوح خبر نداري كه طاهر و محتاج در كوه تغير و در شرق طاهروئيه سنگر گرفته اند و اين شخص را به جاسوسي فرستاده اند كه بدانند چقدر نيرو داريد، ميرحاجي سخنان اغتشاشگرانه او را پذيرفته و افرادي براي دستگيريش مي فرستد. شگري که در جشن عروسي در روستاي چالاكو شركت كرده بود و مأموران او را در جشن مذكور يافته و گوشها و لبانش را مي برند و آزادش مي كنند. شگري لنگي به سر و صورت خود مي پيچد و به نزد طاهر در گورائك بر مي گردد. طاهر از پشت رودخانه شگري را مي بيند و متوجه حالات او مي شود. ميرو محمد برادر طاهر متوجه قضايا مي شود و براي اينكه طاهر وضعيت جسماني او را نبيند بجلوي او رفته و با اسلحه او را مي كشد، البته خود لشگري التماس مي كند كه او را بكشند.
پس از چند ماهي در زمان قدرت مير حسين ،مير حاجي طاهر محمد 40 نفر شتر سوار را به روستاي ً كوه مبارك ً بندر جاسك اعزام و گوش و بيني تعدادی از افراد طوايف شيخ و مير را به انتقام مثله شدن شگري گرائي بريده و در كيسه اي نهاد و توسط حاتم خداداد صاحب ً توموحاتم ً در بيلايي سيريك به مجلس ميرحاجي ميرحسين برده و گفته است كه اين سوغاتي طاهر محمد است كه در قبال سوغاتي شما توسط شگري گرائي فرستاده بوديد. ميرحاجي سر كيسه را باز مي كند و گوش و بيني طرفداران خود را مي بيند و با خشم و عصبانيت دستور جنگ مي دهد و مي گويد اين سياست شالي مهبلا است كه بايد افراد بيگناه كشته شوند. ليكن شالي بدليل اينكه دشمن سنگر گيري نموده و آماده رزم است مانع از جنگ مي شود. محتاج كه بدون اطلاع طاهر محمد شگري را به نزد مير براي مصالحه فرستاده و منجر به درگيري بيشتري شده بود، مورد غضب طاهر قرار گرفت و به روستاي ً سرباران ً مهاجرت نمود و طاهر هم پس از پايان فصل گرما به روستاي لاكو كه امروز به آن طاهروئي مي گويند مراجعت و در قلعه آنجا كه توسط حكومت شيوخ مسقطي مرمت شده بود، اقامت گزيد.
ميرحاجي كه اختلاف بين طاهر و محتاج را مشاهده نمود، نامه اي به شيرعلي خان جد طايفه اميريهای رودان كه با هم ارتباط داشتند، فرستاد و تقاضاي سركوبي و غارت محتاج كه ساكن سرباران بود را نمود. خان رودان با گروهي از ايادي خود شبانه به قلعه محتاج يورش و شبيخون می زدند و او را مي كشد و كليه اثاثيه و اموالش را غارت و اهل و عيالش را اسير مي كند و به قلعه ً كميز ً رودان انتقال مي دهد. طاهر از جريان يورش خان رودان مطلع مي شود و فوري سواره نظامي به نزد خان مي فرستد و تقاضاي استرداد اموال و آزادي اهل و عيال محتاج را مي نمايد. خان در پاسخ مي گويد كه محتاج دختر زيبايي دارد و چنانچه دختر مذكور كه ًزرانً نام دارد به عقدم در آيد اسراء آزاد مي شوند، طاهر مجدداً پيكي اعزام و در پاسخ تقاضاي خان مي گويد كه اين دختر قبلاً به عقد ميرحاجي درآمده است. خان كه ارادتي به مير داشته اظهارات طاهر را پذيرفته و اسيران را آزاد و اموال را مسترد مي نمايد. طاهر كليه اسيران را به قلعه لاكو انتقال داد، و زران را كه قبلاً به عقد ميرحاجي در آورده بود بخانه وی منتقل نمود و پس از چند سال فرزندان محتاج بنامهای ًهونگ ً و ًمحمدً بزرگ شدند و طاهر قلعه لاكو را به نامبردگان و برادرش ًميرو ً سپرد و با ميرحاجي صلح نموده و با احساس آرامش و امنيت به شهر ميناب سفر كرد، شالي مهبلا كه فردي اغتشا شگر بود و در حكومت مير نفوذ داشت وی را تحريك نمود كه به قلعه لاكو حمله و آنرا تسخير نماید.لذا تعدادي افراد مسلح به اطراف قلعه گسيل داشتند و با ميرو و دو پسر محتاج را ملاقات کرده و اظهار داشتند افرادي كه دور قلعه جمع شده اند رهگذر هستند. با این تدبیر دروازه قلعه را گشوده و افراد مير وارد قلعه شدند از داخل و برون قلعه شروع به جنگ کردند و محمد فرزند كوچك محتاج به قتل رسید. ليكن فرزند بزرگ محتاج هونگ و ميرو برادر طاهر جنگیدند و سرانجام اهل و عيال خود را از قلعه خارج و به سمت روستاي همزنگ فرار کردند و در نزديكي دهنه گروگ به شخصي بنام لطفي از طايفه معلمي هاي همزنگ (كه شاخه اي از قبيله زرهي هستند) برخورد نمودند. لطفي براي خريد پارچه و چادر شب و لنگ هاي بافت گروگ به آن روستا رفت و آمد می نمود و از جريان آنان واقف و آنها را به همزنگ راهنمايي و با تعقيب كنندگان مي جنگد و به قتل مي رسد. طاهر از وقايع مطلع مي شود و فوري به همزنگ مي آيد و براي تقدير از زحمات مقتول و جذب كردن طايفه معلمي دختر خود را به عقد برادر مقتول در مي آورد.
طاهر از نظر قدرت در مقابل مير بسيار ضعيف می شود و در اطراف ميناب ساكن مي شود و ميرحاجي از نظر مكنت و قدرت فوق العاده قوي مي گردد و تا روستاي بنداران را تصرف مي كند.
روستاهاي كوهستك و بماني به تصرف ً حسين جنگي محمدً يكي از طرفداران طاهر كه در اين ز مان برادر زاده ملاحيدر بزرگ آنجا بوده در مي آيد و روستاي ً كلاوي ً و ً پاتلً و ً گردو ً در دست كرم پيرداد گمي فرزند كمان جد طايفه تركمان بوده است.
طاهر جاسوساني را به حدود قلمرو حكومت ميرحاجي گسيل داشت و در پي ضعف آنها بود. لشكري دادخدا شاهو عموي ميرحاجي به اتفاق 30 نفر براي خريد لوازم عروسي به ميناب عزيمت و از راه گرازوئيه در حال برگشت بود. طاهر با تعداد مسلح راه گرازوئيه را مي بندد و هونك محتاج راه ً كه گز ً را زير نظر مي گيرد اما شگري دادخدا از راه گرازوئيه عبور مي كند و از طلوع صبح ميرو با شگري مي جنگد كه در نتيجه ً شگريً و مير بهرامً با چند نفر كشته و بقيه با جا گذاشتن اموال فرار مي كنند. از كشته شدن افراد طاهر در اين جنگ اطلاعی در دست نيست.
مدتي بين اين 2 گروه اختلاف شديد بوجود آمده بود تا اينكه مجدداً با كدخدامنشي صلح برقرار شد و طاهر از اطراف ميناب به قلعه لاكو مراجعت مي كند و با گذشت چند سال فوت مي نمايد و در قبرستان قديمي چالاكو جنب نيروگاه فعلي سيريك دفن مي گردد و طاهر محمد هم در قلعه لاكو مي ميرد و طرفداران او ضعيف و حكومتي او بر چيده مي شود و كليه بيابان تا گونمردي به استثناي كوهستك و پا زيارت در تصرف ميرحاجي در مي آيد و جاسك و توابع هم در تصرف محمد دادخدا پدرعبدالنبي يكي ديگر از ميران حكومت بود به اين ترتیب تمامی جاسك و بيابان در تصرف طايفه مير قرار گرفت.
طاهر از چند زن فرزنداني داشته كه معروفتر از همه پيرداد بود، او از ً جهان ملك شنبه شگري ً 3 پسر و 3 دختر داشته است . و از ً فلكناز پيروز ً ماهو ، جهانشاه ، رشيد و جمال متولد شده اند، فاميلهاي زرهي و معلمي و همزنگي كه مادرشان ًتين گو ً دختر طاهر بوده است نسب از طاهر زايي دارند.
فرزندان كرمشاه بن طاهر عبارتند از: علي، محمد، موسي، و ابراهيم با 2 دختر، فرزندان علي كرمشاه عبارتند از: كرمداد، حسن، اله بخش، كه كرمداد پدر دوست محمد يزدان پناه يكي از حاكمين بيابان بوده و فرزند اله بخش چراغ است. فرزندان حسن افسري يكي ديگر از حاكمين بيابان بوده اند. فرزند بزرگ طاهر پيرداد در زمان فوت پدرش کم سن بود.حكومت محلي بيابان در دست طايفه مير كاووسي بود. پيرداد كه بزرگ شد با طايفه مزبور از در سازش در آمد و مورد توجه شيوخ مسقطي قرار گرفت و در روستاهاي كردر، كاسنگي و شمجو سيريك فعاليت مي نمود.
در اين موقع شالي مهبلا كه كليه اختلافات و خونريزي با دسيسه هاي او صورت گرفته بود با دختر رشيد نوه طاهر بنام صد گنج ازدواج كرد و به اتفاق كرمشاه يكي از فرزندان طاهر در كاسنگي زندگي مي كردند و 2 برادر بنامهای نواب و عباس ميرحاجي كاووسي هم در آنجا ساكن بودند، نواب با شمشير قصد كشتن برادرش عباس را مي كند ولی كرمشاه طاهر كه با عباس همراه بود، نواب را خفه مي كند (البته بعداً بهو ش مي آيد) و بعضي معتقد هستند كه عباس به نواب اشاره به قتل پيرداد مي كند و سليمان رحمت با شمشير پهلوي كرمشاه طاهر را زخمي مي نمايد و پسر كرمشاه بنام موسي كه خردسال بود نزد پيرداد رفته و جريان را مي گويد. سليمان را تعقيب و در كردر او را يافته و با شمشير با هم مي جنگند. سليمان فردي رشيد و زيرك بوده پيرداد را زخمي مي كند بالاخره پيرداد كه در شمشير بازي مهارت خاصي داشته سر او را قطع كرد.
پيرداد طاهر نزد امام مسقط به عمان رفت و گروهي از اعراب مسقطي به سر كردگي پنهان پدر شيخ سيف حاكم قبلي ميناب و بندرعباس و قشم از طريق دريا به بيابان آمدند و به كلات محمودي محل اقامت ميرحاجي حمله مي كنند و او را دستگير و گروه زيادي از دو طرف به قتل مي رسند. حكومت جاسك به دست علي پسر ميرحاجي بزرگ بوده است. چند سالي پيرداد بصورت عادي زندگي كرد ولی بدنبال قدرت بود. عبدالنبي محمد ساكن جاسك با ميرحاجي بر سرحكومت بيابان اختلاف پيداد كردند. طولی نكشيد ميرحاجي در كلات محمودي فوت نمود و پسر بزرگش ميرحسين جانشين او شد، با عبدالنبي درگيري شديد نمودند. عبدالنبي با پيرداد پيمان دوستي بستند. محلي ها توطئه كردند كه اين دو نفر را به جان هم بيندازند. این دو با هم درگير مي شوند و چند نفر از بزرگان ً ميرو طاهرزايي ً بقتل مي رسند و پيرداد به حكومت عرب در ميناب پناه و حكم دهنه داري از زيارت بيابان تا زهوكي دريافت مي كنند و پس از چند سالي مهدي خان ننلاتي با گروهي اشرار براي غارت ميناب و بيابان هجوم مي آورند و تا رودخانه جو محله، حد ميناب و بيابان را غارت مي كنند.
پس از آن حكومت به دست نوادگان طاهر بنام هاي علي جلال نيكخواه و حسن يار محمد افسري و دوست محمد يزدان پناه مي رسد كه آنها حكومت را به سه منطقه تقسيم مي كنند:
1- منطقه شمالي از « جو محله»شروع و تمام شهر ميناب را در بر مي گيرد اين نواحي به زير سيطره علي جلال نيكخواه در مي آيد.
2- منطقه مركزي كه مرز «جو محله» تا «روستاي كردر» را تشكيل مي دهد به زير سلطه حسن يار محمد افسري قرار مي گيرد.
3- منطقه جنوبي كه از روستاي «كردر» شروع و تا خود جاسك ادامه مي يابد به زير سلطه دوست محمد يزدان پناه قرار مي گيرد.
جنگ هاي زيادي بين اين سه خان طاهر زايي و مير بركت عبدالنبي رخ مي دهد كه مهمترين آنها جنگ «چَهْبَكُن» است در اين جنگ افراد زيادي از سپاه طاهر زايي كشته مي شوند و پس از آن طي شكايتي كه اين سه خان از مير بركت عبدالنبي پيش حكومت مركزي مي برند، مير بركت از اين منطقه رانده مي شود.
بعد از انقلاب اسلامیایران حكومت خاني در اين منطقه از هم پاشيده شد.
آثار و ابنیه تاریخی سیریک عبارتند از:
1)معبد عشاق گروگ
قديمترين يا شايد مهمترین اثر تاريخي سيريك گنبدي است به نام معبدعشاق گروگ. در مورد ساخت اين بنا حكايت افسانه مانندي را بيان مي كنند كه حدود چهارصد سال پيش دو جوان به نام هاي «بي بي سعد»يا بي بي سعيده و « محمد سالار تاج الدين» كه از دو طايفه متخاصم بودند به هم دل مي بندند و با مخالفت شديد طوايف خود مواجه مي شوند. اين واقعه به مرگ آنها ختم مي شود. پس دو عاشق نگون بخت را به شتري سوار كرده و به سوي مقصد نامعلوم حركت مي دهند. شتر جسد عشاق را در روستاي گروگ بر زمين مي گذارد كه بعدها بزرگان آن دو تصميم به ساخت بناي يادبودي مي گيرند. در ساخت بنا به جاي آب از شير شتر استفاده مي كنند و مصالح بكار رفته نيز سنگ و ساروج مي باشد. اين بنا پيش از اينكه به شكل مخروبه در آيد داراي نمائي زيبا بود و از آراستگي خاصي برخوردار بود كه بر اثر مرور زمان وسايل داخل آنرا دزديدند.
2)قلعه شاداب :
این قلعه در 40 کیلومتری شهر سیریک وبرفراز صخره های بلند در روستای کنارجو واقع است. از این قلعه سفالهایی رنگی مربوط به قرون متاخراسلامی به دست آمده و به نظر می رسد از قرن نهم تا یازدهم هجری مورد استفاده بوده است.
3)قلعه سیریک :
این قلعه در بخش مرکزی شهرستان به نام کلات میر حاجی نیز معروف است. این قلعه امیر نشین بوده ودر قرن هشتم هجری استفاده شده است.
4)گمرک بندر کوهستک
در سال 1299 هـ . ش توسط مسئولين وقت اداره كل گمرك استان، بنایی كپري احداث و به عنوان گمرك مورد استفاده قرار میگیرد. بعدها به ساختمان گلي تبديل شده و پس از گذشت چندين سال ساختمان فعلي گمرك احداث گرديده است.
از ديگر آثار تاريخي اين منطقه « دالان دوست محمد كرمداد» در روستاي « كردر» و همچنين «شهر سوخته شهباز ميشي» مي باشد.
صادرات اين منطقه شامل خرماء علف خشك، سون (براي درست كردن حصار يا سايبان)، حصير محلي و شيره خرما (دوشاو) مي باشد و همچنين كالاهاي وارداتي شامل برنج، روغن ، چاي، شكر، كولر گازي، موتور قايق، فانوس بادي، فلاسك چاي خوري، تمبر هندي، ادويه، چرخ خياطي و.... مي باشد.
تقريباً حدود 100 فروند لنج در اين منطقه وجود دارد و حدود 70 درصد مردم سيريك به كار تجارت مشغولند. در ايام سرنگوني حکومت پهلوی مدت 6 ماه گمرك تعطيل و مجدداً پس از استقرار حكومت جمهوري اسلامي به فعاليت خود مشغول شد.
اهالي اين ناحيه به كار صنايع دستي از جمله گلابتون دوزي، شك بافي ، زري بافي، خوس دوزي بر روي روسري كه در گويش محلي«جلويل خوسي» گفته مي شود، سوند بافي، چادر شب بافي، توربافي، گرگورسازي ، سبدبافي و نقاب دوزي مشغول هستند كه ساخت اين صنايع دستي بيشتر توسط زنان خانه دار صورت مي گيرد.
شغل عمده مردم اين منطقه صيادي، تجارت ، بازرگاني، كشاورزي و دامداري و كار در كشورهاي حوزه جنوبي خليج فارس مي باشد.
درشهرستان سیریک عیدفطروعیدقربان درمیان مردم حایز اهمیت خاصی است. کسانیکه قبل از عیدفطر ازدواج کرده اند میبایست روزعید گوسفند ذبح و قربانی و میان همسایه ها واقوام توزیع کنند
شهرستان جاسک، در انحنای جنوب
غلامرضا زعیمی
شهرستان جاسک یکی دیگر از شش شهرستان بندری استان هرمزگان است که به علت واقع شدن در انحنای جغرافیایی هرمزگان و مجاورت با دریایی مکران و تنگه هرمز از گذشته تا عصر حاضر دارای اهمیت بوده است. موقعیت طبیعی این شهرستان آنرا عهدهدار نقشهای تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاصی نموده است.
الف _ جغرافیای طبیعی و انسانی
شهرستان جاسک با مساحتی در حدود 2/16136 کیلومتر مربع، 2/24 درصد کل مساحت استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است. بنابراین، جاسک پهناورترین شهرستان در استان هرمزگان است که از شمال و شمال شرقی به استان کرمان، از شرق به سیستان و بلوچستان، از غرب و شمال غربی به شهرستان میناب و از جنوب به آبهای دریای مکران (عمان) محدود میگردد. از آنجا که دهانۀ ورودی تنگۀ هرمز خط فرض رأس کوه در حوالی کوه مبارک تا رأس الدیبه در فجیره (امارات متحدۀ عربی) در نظر گرفته شده است، بخشی از ساحل این شهرستان در غرب به تنگه هرمز محدود میگردد. دریای جنوبی جاسک با عنوان خلیجخاوری و باختری جاسک شهرت دارد.
براساس برآورد جمعیتی سال 1380 ش، شهرستان جاسک دارای ششصد و سیزده آبادی بوده است که چهارصد و دو آبادی آن دارای سکنه و بقیه خالی میباشند. خشکسالی های پی در پی و دوری از مراکز شهری از علل عمدة مهاجرت و خالی شدن روستاهای جاسک میباشد. با توجه به آمار و ارقام ارائه شده از سوی سازمان مدیریت و برنامهریزی استان هرمزگان، جاسک بیشترین تعداد آبادیها را در استان هرمزگان به خود اختصاص داده است و به لحاظ تعداد آبادیهای مسکونی دومین رتبه را بعد از بندرعباس (با تعداد چهارصدو بیست و دو آبادی مسکونی) دارا میباشد.
یکی از دلایل افزایش تعداد آبادیهای جاسک که عموماً از تعداد محدودی خانوار تشکیل شده این است که هر طایفه یا چند خانوار پیرامون واحهای که دارای چشمههای آب شرب و یا سفرههای آب زیرزمینی و یا رودخانه است گرد آمده و چندین آبادی را تشکیل دادهاند که با توجه به وسعت این شهرستان، کمترین میزان تراکم جمعیت استان (چهارنفر در هر کیلو متر مربع) مربوط به این شهرستان است. جمعیت شهرستان جاسک در سال 1380 ش 64499 نفر برآورد شده است (2/5 درصد جمعیت کل استان) که از این میزان 53318 نفر در مناطق روستایی و تنها جمعیتی در حدود یازده هزار نفر در مناطق شهری (جاسک کهنه و نو) زندگی میکنند. (سازمان مدیریت و برنامهریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9)
از نظر عوارض طبیعی جاسک از چند منطقة متفاوت تشکیل شده است. در بخش شمالی آن رشته کوههایی موسوم به کوههای بشاکرد(بشاگرد) وجود دارد که بلندترین قلة آن موسوم به کوه مهره، 2046 متر ارتفاع دارد. از ارتفاع کوههای جاسک در جهت شمالی- جنوبی به تدریج کاسته میشود و در نوار ساحلی این شهرستان، چند رشته کوه پراکنده و تعدادی تپههای شنی، ماسهای و تپهماهورهایی وجود دارد. کوههای این شهرستان عبارتند از: گورکوه به ارتفاع 1918 متر، کوه ملک مو با ارتفاع 1411 متر، کوه جنگو با ارتفاع 682 متر در شمال شرقی و کوه گوک با ارتفاع 1395 متر، کوه بهمدی با ارتفاع 921 متر در شمال غربی شهرستان جاسک و کوه سیبا با ارتفاع 1748 متر، میان جاسک و میناب واقع شده است.
بخشی از سرزمین جاسک نیز شنزار است. این شنزارها ادامة جغرافیای طبیعی استان سیستان و بلوچستان به شمار میآید که در این شهرستان نفوذ یافته است. شنزار هجدان در هیجده کیلومتری شرق جاسک، نمونة این منطقة جغرافیایی است که پوشش پراکندهای از درختان شوره و شنزارپسند در آن رویش دارد. حصار کوهستانی که در این منطقه وجود دارد مانعی برای گسترش این شنزار میباشد.
در شهرستان جاسک تعدادی رودخانه جریان دارد که بسیاری از آنها فصلی هستند. این رود ها در مسیر شمالی – جنوبی جریان دارند و علت آن این است که ارتفاعات این شهرستان بیشتر درجانب شمالی آن واقع شدهاند و با ریزش بارنهای موسمی، آب از جانب این کوهها به سمت جنوب جریان مییابد. معروفترین رودخانة آب شرب جاسک، رود جگین است که از کوههای بشاگرد سرچشمه میگیرد و به دریای مکران میریزد. سایر رودخانههای شهرستان جاسک عبارتند از: گز، جاسک، بهمدی، گابریک، سدیج، شهرنو، انگهران (انگوران)، درپهن، شه بابک، درگاه، دورکی، مرگ و سهرابی.
از نظر پوشش گیاهی نیز شهرستان جاسک متأثر از شرایط آب و هوایی منطقه است که درآن ، گونههای گیاهان گرمسیری و جنگلهای ساحلی به چشم میخورند. در مناطقی که آب یافت میشود، به ویژه مصب رودخانة جگین، باغداری، کشاورزی و کاشت نخیلات رونق دارد. موز از گیاهانی است که در سازش با شرایط آب وهوای شهرستان جاسک میباشد. مهمترین گونة گیاهی در مناطق شورهزار که میتواند در برابر خشکی و شنهای روان مقاومت کند، درختچة اسکنبیل است. در مناطق ساحلی، به ویژه در شرق بندر جاسک، جنگلهای ماندابی بویژه حرا رویش دارد.
سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:
«هرو (حرا) که علوفهایست مخصوص شترها پیدا میشود، لیکن علوفه برای سایر حیوانات و همچنین هیزم برای سوخت از جاسک کهنه که دوازده میل دور جاشک حالیه است، آورند» (1342، ص 690)
به لحاظ جغرافیایی سیاسی، جاسک در قدیم بخشی از قلمرو هرموز کهنه بوده که تا دورۀ قاجاریه یکی از دهستانهای میناب به شمار میآمده است. کازرونی، در کتاب تاریخ بنادر و جزایر خلیجفارس پیرامون جاسک نوشته است:
«قریهای از مضافات بندر میناو [میناب] و سه فرسنگ مسافت است. میان توچک و چاشک و در آن معادل یکصد و پنجاه خانهوار مسکن.» (1367، ص 148)
در دورۀ پهلوی که مرزبندیهای جدید سیاسی شکل گرفت، جاسک یکی از بخشهای شهرستان بندرعباس به شمار آمد. اما از دوازدهم دیماه 1366 ش، از بندرعباس جدا و به شهرستان واحدی تبدیل شد. بر این اساس، جاسک شامل دو بخش (بخش مرکزی به مرکزیت شهر جاسک و بخش بشاگرد به مرکزیت انگهران) یک شهر (شهر جاسک)، هشت دهستان (کنگان به مرکزیت کنگان، جاسک به مرکزیت جاسک کهنه، گابریک به مرکزیت یکدار، سورک به مرکزیت لیردف، انگهران به مرکزیت انگهران، جکدان به مرکزیت کلور جکدان، سردشت به مرکزیت سردشت و گافرو پارامون به مرکزیت درنگ مدو) بوده است. براساس آخرین تحولات در زمینۀ تقسیمات کشوری (1384 ش) شهرستان جاسک به مرکزیت بندر جاسک ودارای سه بخش (مرکزی، لیردف و بشاگرد)، نه دهستان (جاسک، کنگان، گابریک، سورک، پی و شک، سردشت، جکدان، گافروپارمون و گوهران) میباشد. (دفتر تقسیمات کشوری وزارت کشور، 1384 با جدول تفکیک شهرستانهای استان هرمزگان)
شهر جاسک با وسعتی در حدود شش کیلومتر مربع مرکز شهرستان جاسک به حساب میآید که آبهای ساحلی خلیج جاسک از سه طرف آن را احاطه کرده و این شهر را به صورت شبه جزیرهاي درآورده است که به دلیل ژرفای زیاد آب پیرامون آنجا، کشتیهای بزرگ میتوانند به ساحل آن نزدیک شوند. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:
«در جاشک دو لنگرگاه است از سمت مغرب، ادارۀ تلگرافخانه وسط آن دو لنگرگاه واقع است. کشتیهای بزرگی وارد شوند به طریق معمول در سمت مغرب لنگر کنند.» (1342، ص 690)
لنگرگاه غربی جاسک که در خلیج باختری جاسک قرار دارد، در موقع طوفان خطرناک است چرا که مسیر وزش بادها از جنوب غربی و شمال غربی است. در این صورت لنگرگاه شرقی که در خلیج خاوری جاسک واقع شده، پناهگاه مناسبی برای کشتیها و ادوات صید و صیادی است. در جاسک چند خور وجود دارد که به هنگام مد آب، لنجها و قایقها میتوانند در آن تردد نمایند.
مردم جاسک مسلمان و پیرو تسنن شافعی و شیعۀ اثنی عشری هستند که به زبان بلوچی و فارسی (گویش جنوبی) تکلم میکنند. سدیدالسلطنه در گزارش خود پیرامون زبان مردم جاسک افزوده است که «بعضی از نوکرهای تلگرافخانه میتوانند مترجم واقع شوند.» (1342، ص 3_692) از آنجا که تلگرافخانۀ جاسک در اختیار انگلیسیها بود، منظور سدیدالسلطنه از مترجم، صحبت کردن به زبان انلگیسی است.
ب) نام و نشان تاریخی جاسک
نام جاسک از روزگاران کهن تا عصر حاضر به صورت بادیس، بدیس، کارپل، کارپلا، کشفک، جک، جش، جاشک، جاشک کهنه، رأس الجاسک و جاسک آمده است.
جاسک از جمله مناطق بیابانی و نیمه بیابانی هرمزگان به شمار میآید. بنا به برخی نظریههای تاریخی، این گونه مناطق جزو کهنترین سکونتگاههای بشری به شمار میآیند که زودتر از دیگر مناطق زمین، سر از آب برون آورده و انسان کوهنشین به سمت دشتهای سرسبز آن حرکت کرده است. این مناطق دوران زایش و شکوفایی خود را پشت سر نهاده و با گذشت زمان رو به نابودی نهاده و امروزه نیز عرصۀ جدال انسان با سختی طبیعت است.
جاسک در روزگار هخامنشیان، بندری آباد و یکی از پایگاههای دریانوردی ایرانیان بوده که به منظور صید و صیادی، مناسبات بازرگانی و حتی تدارک نیروی جنگی از آن استفاده میشده است. این بندر تا روزگار سفر دریایی نئارک به این منطقه پررونق و آباد بوده است. دریاسالار اسکندر در سفرنامۀ خود نوشته است:
«از بندر بدیس – که حالا معروف به جاسک است – و بسیار آباد بود و هر قسم میوهای جز زیتون در آن یافت میشد، باغات بزرگ از تاک داشتند، تا دیده میدید، اراضی گندمزار بود، حرکت کرده به دماغۀ مسنا _ که حالا معروف به موسوندن [مسندم] است رسیدیم.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 137)
از آنجا که حدود ولایت کرمان قدیم تا کرانههای دریای مکران گسترده بود، بنابراین، نئارک عنوان نموده که از مکران به کرمان و از آنجا به جاسک آمده که با توجه به مرزبندیهای جدید میتوان مسیر وی را این گونه تعیین کرد که او از چابهار خود را به حدود جاسک فعلی رسانده است. چرا که نئارک تنها خط ساحلی را طی میکرد و منظور از کرمان همان ساحل فعلی جاسک (حد فاصل جاسک و چابهار) است. منتهی این حد در روزگار نئارک جزو قلمرو ولایت کرمان بوده است.
اعتمادالسلطنه در کتاب تطبیق لغات جغرافیایی قدیم و جدید ایران ضمن اشاره به نام بادیس، از دماغۀ جاسک با عنوان کارپل و کارپلا یاد کرده و نوشته است:
«بادیس اسم قدیم یکی از شهرهای کرمان واقع در حوالی دماغۀ کارپل، (دماغۀ جاسک) که امروز معروف به جاسک است. این شهر سرحد مملکت قدیم کرمان و مکران از بلاد ساحلیه محسوب میشود.» (1363، ص 104 و 82)
وجه تسمیۀ بادیس (بدیس) و کارپل (کارپلا) به درستی معلوم نیست. شاید نام بادیس به مناسبت وزش بادهای تندی باشد که از جانب سیستان و بلوچستان (مکران قدیم)، به این منطقه میوزد و همراه با گرد و غبار و در نواحی بیابانی توأم با حرکت شنهای روان است. وزش بادهای شمال غربی و جنوب غربی در مناطق ساحلی همواره تهدیدی برای ادوات صید و صیادی و لنجها به شمار میآید.
احتمال میرود کارپل یا کارپلا همان کوان فعلی باشد که البته وجه تسمیۀ آن مشخص نیست اما مشابۀ این نام که در جای دیگری از ساحل به ثبت رسیده، درکوان است که یکی از اسامی درگهای فعلی در قشم بوده است. کازرونی در گزارش خود پیرامون کوان نوشته است:
«قریهای است در کنار دریا از مضافات بندر مینا ومعادل هفتاد خانوار ومساوی دویست اصله نخلیه نیز دارند و آب شرب آنها از چاه است و سه فرسنگ راست فیما بین جاشک و کوان.» (1367، ص 148)
شاید هم کارپل همان کاوری باشد که در کنار دریا واقع و از «مضافات بندرمیناو [میناب]» بوده و در روزگار بازدید کازرونی، نود خانوار و دو باب مسجد داشته و معدودی نخل داشته و آب شرب آنها از چاه تأمین میشده است. (همان، ص 148)
حتی احتمال میرود که نام کارپل و کارپلا وجه تسمیۀ شهری بوده که خانههای آن از کپر بوده و بدین مناسبت آن را کپریا یا کارپل یا کارپلا گفتهاند. کپرسازی برجستهترین صنعت مردم جاسک است که همطراز با لنجسازی از اهمیت زیادی در این منطقه برخوردار است. همچنین، امروزه منطقهای به نام کربلا در این شهرستان وجود دارد که با نام کارپلا و کارپل که در منابع یونان بدان اشاره شده است، شباهت دارد.
اطلاق نام جک به این شهر احتمالاً به خاطر عبور رودخانۀ جگین از آنجا باشد. این رودخانهای دارای آب شرب است و از جاسک میگذارد. اما در مورد وجه تسمیۀ جگین که در جاهای دیگر به صورت جکین و جغین نیز آمده، (مانند رودخانه جغین یا جگین در رودان) اطلاعی در دست نیست.
نام کفشک نیز به خاطر وجود نوعی ماهی موسوم به کشفک بوده است که در سواحل این شهر یافت میشود. همچنین از قدیم نام جاسک به صورت جاشک ثبت شده است. برخی نام جاشک، جاش و جش را برگرفته از مردمی میدانند که شغل آنها جاشویی بوده است. (دهخدا، ج 16، ص 54، ذیل کلمه جاشک) برخی نیز عقیده دارند که نام جاسک از نوعی وسیلۀ صیادی موسوم به شاشک گرفته که این واژه بعدها به جاشک و سپس جاسک تغییر یافته است.
تا روزگار قاجاریه این شهر را جاشک میگفتند. در روزگار پهلوی نام این شهر به جاسک تغییر یافت. در برخی منابع تاریخی و جغرافیایی نیز نام جاسک به جزیرۀ قشم فعلی اطلاق شده که علت آن مشخص نیست. محمد بن زکریای قزوینی در کتاب آثارالبلاد و اخبار العباد نوشته است:
«جاشک، جزیرهای نزدیک به جزیرۀ قیس [کیش] است. مردمانی در آن زندگی میکنند که در نبرد دریایی و کشتیسازی مهارت و شهرت دارند. جنگاوری همچون آنها نیست. حتی بعضی از آنها چندین روز در آب شنا میکنند و در دریا آنگونه با شمشیر میجنگند که گویی در زمین میجنگند.» (1380ق/1960 م، ص 175)
اینکه قزوینی جاسک را جزیرهای نزدیک کیش معرفی کرده، به نظر میرسد که منظور وی قشم است. از این رو قشم را جاسک و خاسک نیز گفتهاند. اما اطلاعاتی که در مورد جنگاوری و مهارت آنجا ذکر کرده، در مورد هر دو منطقه درست است. رقص شمشیر در لارک و قشم نشانگر دلاورمردی مردم این منطقه است که هنوز هم رواج دارد و شجاعت ساکنان جاسک و مناطق مکران نیز با توجه به متن سفرنامۀ نئارک قابل قبول است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 327_313)
همچنین منابع لاتین از جمله در کتاب پریپلوس[1] سخن از بندریآباد در کرانۀ شرقی دریای پارس به میان آوردهاند که بانام «اومانه» شهرت داشته است. قطعاً اومانه صورت لاتین نامی است که اطلاع درستی در مورد آن در دست نیست. اما به نظر میرسد که این بندر در کرانههای ساحلی جاسک قرار داشته و به روزگار پارتها از جایگاه مهمی برخوردار بوده است.
ساسانیان نیز در راستای اهداف سیاسی، نظامی (مقابله با امپراتوری روم و جلوگیری از تهدید اعراب حاشیۀ جنوبی خیلجفارس)، اقتصادی (داد و ستد کالا میان مشرق و مغرب زمین آن روزگاران) و فرهنگی (گسترش آیین زرتشتی) به سواحل و کرانههای خلیجفارس به ویژه جاسک که از اهمیت استراتریکی برخوردار بود، توجه نمودند. وجود دخمههایی که متعلق به پیش از اسلام است، از تمدن باستانی جاسک خبر میدهد.
با برآمدن اسلام و گسترش آن در ایران زمین، بسیاری از مناطق، آیین کهن خود را پاس داشتند. از این رو شهرهای دور افتاده و صعبالعبور به عنوان پایگاه ایرانیان ناراضی و کانون مبارزات ملی و مذهبی علیه سیطرۀ اعراب طی قرون نخستین اسلامی درآمدد. چنانکه به روزگار عباسیان و پس از سرکوبی قیام ایرانیان به رهبری بابک خرمدین، به فرمان خلیفه المعتصم، گروهی از خرمدینان به جاسک رفته و آنجا را به عنوان پایگاهی برای مبارزه با خلافت اسلامی برگزیدند. (ابن مسکویه، 1363، ص 152)
طی قرون چهارم تا دهم هجری/ دهم تا شانزدهم میلادی به دلیل رونق روزافزون سیراف، کیش و سپس هرموز، جاسک موقعیت گذشته خود را از دست داد. یکی از دلایل کاهش اهمیت جاسک، انتقال مرکز فرمانروایی ملوک هرموز ازهرموز کهنه به جزیرۀ جرون بود. در روزگاری که ملوک هرموز در جایگاه کهن خود حضور داشتند، جاسک به دلیل نزدیکی به مرکز قدرت از فواید آن بهرهمند بود، زیرا کشتیهای تجارتی که به مقصد هرموز کهنه در حرکت بودند، از ساحل جاسک میگذشتند و چه بسا در آنجا لنگر میانداختند. از گزارش متون تاریخی و جغرافیایی برمیآید که جاسک به روزگار شکوه و آبادانیش دارای بازاری بزرگ، لنگرگاههای متعدد و دریانوردانی سرشناس بوده است و مردمانش در جنگاوری چالاک و در ساختن لنج، کشتیهای تجارتی و جنگی مهارت داشتهاند.
مناطق مختلف جاسک اسامی تاریخی و کهن خود را با تغییرات اندکی حفظ کردهاند. وجه تسمیه این آبادیها برخاسته از باورهای فکری و فرهنگی مردم این منطقه است که از روزگاران کهن تا به امروز هویت خود را حفظ کردهاند. مهمترین آبادیهای جاسک عبارتند از:
1_ هوشدان[2]، از ریشه هوش به معنی ایستادن و نامگذاری این آبادی به خاطر این بوده که در گذشته این مکان توقفگاه کاروانهای بزرگ و کوچکی بوده که از منطقهای به منطقۀ دیگر سفر میکردند. از آنجا که بیشتر قسمتهای جاسک بیابانی است وجود اینگونه واحهها که دارای آب و درختان خرما بوده محل مناسبی برای استراحت کاروانها به شمار میآمده است. به مرور زمان عدهای در این محل به صورت دائم ساکن و طبق سنت تاریخی گذشته، آبادی خود را هوشدان نامیدند.
2_ لوران[3]، به علت داشتن درختان تنومند لور که به فراوانی در این منطقه وجود داشته به این نام خوانده شدهاست. در گزارش سفرنامه نویسان مسلمان و اروپاییان بارها به وجود انبوه این گونۀ درختی در هرمزگان اشاره شده که امروزه تعدادی از آنها به صورت پراکنده در منطقه وجود دارد.
3_ مچانی، از ریشۀ مچ به معنی نخل که در گویش مردم بلوچستان جنوبی مک و در هرمزگان مغ یا مگ و در برخی مناطق جاسک به صورت مق نیز خوانده میشود. وجود نخلستانهای سرسبز باعث این نامگذاری شده است. در نزدیکی این محل زمین لشکری بوده که احتمالاً محل اجتماع سپاهیان ایرانی و محلی طی لشکرکشیها به شمار میآمده است. این نام بعدها به تمام این منطقه اطلاق و امروزه روستایی موسوم به زمین لشکری در جاسک وجود دارد.
4_ پنهان؛ این روستا به علت پنهان بودن در میان جنگلهای انبوه کهور، کنار، و گز به این نام خوانده شده است. مشابه این واژه پتا در بستک است که به علت واقع شده در دل کوه و پنهان ماندن از چشم غیر بومیان به این نام خوانده شده است.
5_ بونجی کرباسی از دو پارۀ بونجی به معنی گوشه و کرباسی که درختچهای بوده که از گل آن برای پر کردن متکا و تشک و لحاف استفاده میکردند.
6- بونجی میسکی که میسک درختی با شکوفههای خوشبو بوده که در این منطقه رویش داشته است.
7_ زهریکا: در افسانه مردم این آبادی آمده است که زهری نامی (در جنوب زهرا را زهری میگویند( به کشت و کار نخل در قلعه زمینی پرداخته که به این نام خوانده میشد و بعدها که مردم در این محل اجتماع کردند، همچنان آنجا را زهریکار خواندند.
8_ بیاهی که نام این منطقه از نوعی ماهی به نام بیاه گرفته شده و از آنجا که این روستا ساحلی است و این گونۀ ماهی در این منطقه صید میشده به این نام خوانده است.
9_ شیرقند گزدان. در گذشته شیر قند و گزدان دو آبادی متفاوت بوده که شیرقند به علت داشتن قناتها و چاههایی که دارای آب شیرین بوده به این نام خوانده شده است. گزدان نیز به علت داشتن درختان گز که از گونه درختان گرمسیری و شورپسند و سوزنی برگ است به این نام شهرت یافته است. گویا ساکنان گزدان به شیرقند مهاجرت کرده و از آن پس روستای شیرقند با نام شیرقندگزدان اشتهار یافته است.
10_ کنگان. همانگونه که پیشتر نیز اشاره شده کنگ به معنی خشکی واقع شده در میان دو خور است و در گویش مردم جاسک نیز کنگ به معنی شکاف زمین به وسیله آب (آبرفت) آمده است. چون این روستا دارای چالههایی است که بر اثر آبرفت ایجاد شده، سرزمینهای مسطح پیرامون این چالهها را کنگ میگویند و نام کنگان از این پدیدۀ طبیعی و جغرافیایی گرفته شده است.
11_ زیتکیدف از ریشۀ زیتک به معنی جای بلند و دهانۀ تپه یا کوه پایه آمده است و چون این آبادی بر روی تپه ماهوری شکل گرفته، به این نام خوانده شده است. پارۀ دوم این واژه یعنی دف معلوم نیست این واژه در جاهای دیگر مانند لیردف نیز تکرار شده است.
12_ مقساء از دو پارۀ مق با مچ به معنی نخل و ساء که به معنی سایه است تشكيل شده و چون این آبادی دارای نخلستانهای زیادی بوده و مردم دیگر مناطق جاسک در فصل تابستان به این نخلستانها ییلاق میکردند و با ساختن خانههای کپری، فصل گرم تابستان را در زیر سایه درختان نخل میگذراندند، به این نام خوانده شده است.
13_ کوئیک بهاءالدین از دو پارۀ کوئیک که به درستی معلوم نیست و شاید همان کوشک فارسی باشد و بهاءالدین که بنا به افسانههای مردم منطقه ملکی (پادشاهی) بوده که در این منطقه مستقر و حکومت کرده است. نام بهاءالدین در برخی مناطق دیگر استان نیز وجود دارد و احتمالاً اشاره به یکی از ملوک هرموز (بهاءالدین ایاز و یا شخص دیگری) دارد.
14_ کوه مبارک. گفته میشود که این کوه جزو نخستین مناطق جاسک بوده که با پسرفت آب، ظاهر شده و افسانهها و حکایتهایی پیرامون آن شکل گرفته است. روایت شده است که افرادی مؤمن و مخلص در آن حوالی زندگی میکردند که دعای آنها مستجاب میشد لذا مردم دیگر مناطق جاسک به منظور راز و نیاز به این کوه میرفتند. نام مبارک به معنی خوش قدم آمده است. از شواهد موجود بر میآید که این مکان، سکونتگاه زرتشتیان بوده که پس از حملۀ عرب نیز گروهی از همکیشان آنها از دیگر مناطق ایران به این منطقه دور افتاده مهاجرت کردهاند.
پیچیدگی زبان مردم منطقه (گویش جاسکی) که بسیاری از آنها به بلوچی نیز صحبت میکنند، کار را برای پژوهشگران غیر بومی دشوار میسازد از اینرو وجه تسمیه بسیاری از مناطق و آبادیهای این شهرستان هنوز هم در پردهای از ابهام مانده و ضرروی است که پژوهشهای عالمانه در این زمینه انجام گیرد.
جاسک در روزگار اقتدار ملوک هرموز ضمیمه قلمرو آنها بوده و جانب جنوب شرقی آنرا در خشکی بدنه اصلی ایران زمین تشکیل میداده است. سدیدالسلطنه در گزارش خود به «سه امیر کوچک» این ناحیه اشاره کرده که یکی مسلمان و دو تن دیگر بتپرست بودهاند. (1342، ص 397) از آنجا که گزارش وی مربوط به روزگار صفویه است به نظر میرسدکه منظور وی از بتپرست اروپاییان و به احتمال زیاد دو قدرت انگلیس و هلند باشد که در بدو ورود به خلیجفارس و دریای مکران، جاسک را به عنوان مرکز تجارت خود انتخاب کردند. سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود نوشته است:
«آن امیر مسلمان از آن دو نفر دیگر مقتدرتر است و به اراضی حکومت هرمز نزدیکتر، و مثل آباء و اجداد خود ملقب است به امیر جاسک، پس از آنکه شاه عباس کبیر مملکت هرمز را فتح کرد، خواست تمام سواحل دریا را هم که آنطرف دماغۀ جاسک امتداد یافته متصرف شود، اما امیر جاسک مقاومت کرد. شاه عباس هم به همین اکتفا نمود که امیر خود را تابع پادشاه ایران بخواند و در سال یک خراجی به خزانۀ شاه برساند.» (همان، ص 397)
امیر جاسک تا پایان دورۀ سلطنت شاه عباس اول، تابع وی بود و خراج سالیانه منطقه را به اصفهان میفرستاد اما با مرگ وی و سلطنت شاه صفی، از پرداخت خراج سرباز زد و «سلطنت جدید را تبریک و تهنیتی نفرستاد»اما شاه صفی چندان توجهی به این مسئه نشان نداد. امیرجاسک گمان میکرد که شاه جوان صفوی به خیال این نخواهد افتاد که به قلمرو او حمله کند به ویژه که وی به دلیل وجود راههای صعبالعبور مملکت خود، مطمئن بود که هیچ قشونی نمیتواند وارد آنجا شود. این اندیشه امیر جاسک بدور از حقیقت نبود و شاه صفی نتوانست اقدامی علیه او انجام دهد.
در زمان سلطنت شاه عباس دوم، به تحریک یکی از ملوک هرموز، سپاهی متشکل از بیست هزار تن که بیشتر آن سواره نظام بود روانه جاسک شد که امیر هرموز نیز آنها را همراهی میکرد. سدیدالسلطنه گزارش داده است:
«خان هرمز برسم بازرگانان ایران شکارکنان و صیدافکنان طی طریق میکردند، بدبختانه گرفتار باتلاقی شد خودش با سی نفر سوارانش فرو رفته و هلاک شدند، خبر هلاکت خان سبب مراجعت قشون شد.» (1342، ص 398)
اشتباه سپاهیان صفوی که از راهنمایی یکی از ملوک هرموز نیز برخوردار بودند این است که آنها مستقیماً راه مشرق جاسک را در پیش گرفتند «و به ملاحظۀ اینکه راه را میانبر نموده باشند» مستقیماً به طرف دماغه جاسک حرکت کردند غافل از اینکه این راه اگرچه نزدیکتر بود اما خطرناکتر نیز بود، چرا که تعداد زیادی باتلاق و صحراها که دارای شنهای روان بود در این مسیر وجود داشت و گذشتن از این منطقه صعبالعبور در قدیم تقریباً ناممکن بوده است.
شاه عباس دوم وقتیکه خبر شکست سپاهیان خود و کشته شدن «خان هرمز» را شنید، برادر وی را به حکومت هرمز منصوب و به او دستور داد که سپاهی را روانه جاسک کند. اما وی نیز شکست خورد و به هرمز مراجعت کرد. در این زمان امیر جاسک قصد سفر به خانۀ خدا را کرد تا «به واسطۀ فتحی که کرده است، تشکر نماید» (همانف ص 39) اما خان هرمز که جاسوسهایی در جاسک داشت از این قضیه مطلع و پانزده الی بیست کشتی را در دریا به کمین وی فرستاد. متعاقب این قضیه امیر جاسک دستگیر و روانه هرمز شد. در این زمان به علت گرمای زیاد، خان هرمز در نواحی کوهستانی جزیره ییلاق کرده بود که امیر جاسک را نزد وی بردند و زندانی کردند. اما از آنجایی که زن امیر جاسک «دلاور بود و جرأت مردانه داشت» پانصد الی ششصد نفر سوار را به فرماندهی «ژنرال قشون شوهرش» که نایب الحکومه او نیز بود، روانه هرمز کرد و شبانه وارد چادر خان هرمز شدند و این زن با دست خود خان هرمز را به قتل رساندو بسیاری از نگهبانان وی را کشت و ده الی دوازده نفر از زنان وی را نیز به اسارت گرفت و شوهر خود را آزاد کرد و روانه جاسک شدند. سدیدالسلطنه در مورد این پیروزی سپاه جاسک نوشته است:
«چنان به ریش ایرانیان خندیدند که به ایشان مجال ندادند سر از پای بشناسند.» (1342، ص 399)
خبر این شکست آن چنان شاه صفوی را خشمگین کرد که بلافاصله برادر دیگر امیرهرمز را به حکومت منصوب و به خوانین شیراز، لار و کرمان دستور داد بیست و پنج هزار تا سی هزار سوار حاضر کرده و به کمک خان هرمز بفرستند. امیر جدید هرمز فرماندهی این سپاه بزرگ را بر عهده داشت. سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود نوشته است:
«این دفعه هم چون آن امیر [امیر جاسک] از دو نفر امرای بتپرست همجوار خود کمک خواسته بود و آنها نیز با عدهای از جنگجویان خویش به مدد آمده بودند، باز قشون پادشاه ایران مغلوب شد.» (همان، ص 400)
طی این جنگ که چندین روز به طول انجامید اگرچه امیر جاسک پیروز شد اما فرمانده سپاهیان و نائبالحکومۀ وی به اسارت درآمدند. شاه عباس دوم که از خبر اسارت وی آگاه شد به خان هرمز نوشت که او را به عوض خون دو برادر به تو بخشیدم که «هرچه میخواهی با او رفتار کن.» خان هرمز نیز دستور داد وی را شمع آجین کرده و روزی دو ساعت سوار بر شتر گردشهر گردانند. تاورنیه گزارش کرده كه پس از سه روز گروهی از طرف کمپانی هند شرقی هلند و سایر فرنگیهایی که در هرمز بودند به همراه تجار داخلی و خارجی که از این رفتار متنفر شده بودند نزد خان هرمز رفته و از او خواستند که به این حرکت وحشیانه خاتمه بدهد. خان هرمز نیز دستور داد که وی را به کنار دریا برده و سر بریدند. (تاورنیه، 1336، ص 217)
حمایت کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس از امیر باغی جاسک و ضعف حکومت مرکزی ایران در اواخر دورۀ صفویه باعث شد امیر جاسک موقعیت خود را برای مدتها حفظ کند.
با ورود استیلا گران به خلیج فارس، جاسک که در دهانۀ تنگۀ هرمز قرار داشت، موردتوجه قرار گرفت. به ویژه دولت بریتانیا که پس از پرتغالیها خود را به خلیجفارس رساند، مترصد فرصتی بود تا با دولت پرتغال که قدرت مسلط آن روزگار در خلیجفارس بود، رقابت کند. از اینرو، بندر جاسک را به عنوان مرکز تجارتی و پایگاه دریایی خود در دریای مکران انتخاب نمود. انگستان که در سال 1616م/1025 ق خود را به جاسک رسانده بودند، در سال 1619م/1029 ق اولین تجارتخانۀ کمپانی هند شرقی را در جاسک تأسیس کرد. این بندر تا زمانی که بندرعباس، قشم و هرمز به وسیلۀ قوای ایران و انگلیس فتح شد و بندرعباس به عنوان مرکز تجارتی در جنوب انتخاب گردید، همچنان به وسیلۀ انگلیسیها مورد استفاده قرار میگرفت. (ویلسون، 1348، ص 157) با ورود هلند به خلیج فارس، آنها برای مدتی (اواخر سال 1620م/ 1030 ق) به رقابت با دولت انگلستان برخاسته و از ورود کشتیهای کمپانی هند شرقی انگلیس به جاسک ممانعت میکردند. این مسئله منجر به نبرد سختی گردید که هلند شکست خورد و بدینسان هلندیها از جاسک خارج شدند. از سال 1864 م / 1281 ق انگلیسیها نیز به منظور تحکیم موقعیت خود، شروع به ساخت استحکاماتی در جاسک نمودند.
از جمله اقدامات دولت بریتانیا در جاسک، تأسیس تلگرافخانه بود که به منظور انتقال سریع اخبار و اطلاعات، مورد استفاده قرامیگرفت. به این منظور قراردادی در دوم آوریل 1868 م / بیستم دیحجة 1284 ق میان ایران و انگلیس منعقد شد. طبق این قرارداد تلگرافخانه ایران از طریق بندرعباس، هنگام، جاسک و گواتر به هند و سپس اروپا متصل میکرد. انگلیسیها متناسب با سیاستی که در ایران و خلیجفارس دنبال میکردند، گاهی جزیرة هنگام و بندرعباس و گاهی جاسک را به عنوان مرکز اصلی تلگرافخانة خود انتخاب میکردند. در سال 1901 م / 1319 ق نیز خط تلگراف دیگری از بندر جاسک به مسقط دایر کردند که مرکز آن در جاسک قرار داشت. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 692) امتداد این خط، جاسک را به جزیرة هنگام و سپس بندرعباس متصل میکرد. سدیدالسلطنه در مورد این تلگرافخانه نوشته است:
«اجزاء تلگرافخانه مرکب باشند از ده دوازده نفر اروپایینژاد و یک نفر طبیب، حالیه اجزاء تلگرافخانه بیشتر از پرتگالیها باشند که آنها را پُرتیکس (پرتغالی) گویند.» «ا (1342، ص 695)
طی قرن بیستم میلادی که انگلستان نیروی برتر در خلیجفارس محسوب میشد، تأسیسات فراوانی برای محافظت از منافع دولت بريتانیا، در مناطق مختلف ایجاد گردید که میتوان به ایجاد فرودگاه درجاسک اشاره کرد. این فرودگاه توسط دولتهای انگلستان، فرانسه و هلند که از شرق دور و اروپا به خاورمیانه میآمدند، مورد استفاده قرار میگرفت. همچنین تعدادی تفنگچی که تعداد آنها در جاسک پانزده نفر و در میلن منطقه بیابان پنجاه نفر بود به ریاست دو برادر به نامهای میرمصطفی و میربرکت ايجاد شد و توسط انگلیسیها آموزش داده شدند که در موقع جنگ میتوانستند چهارهزار و ششصد و پنجاه تفنگدار را در منطقه حاضر نمایند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 707)
[1]. Pribilus
[2]. Howshdan
[3]. Louran
شهرستان میناب، مغستان قدیم
غلامرضا زعیمی
الف_ جغرافیای طبیعی و انسانی
شهرستان میناب با مساحتی در حدود 5/6878 کیلومتر مربع در جوار آبهای تنگة هرمز با ارتفاع 27 متر از سطح دریا واقع شده است. این شهرستان از شمال به شهرستان رودان، از غرب به بندرعباس و از شرق و جنوب به شهرستان جاسک محدود میشود. بخشهای و سیعی از ساحل غربی و جنوب غربی آن را آبهای تنگة هرمز در بر گرفته است. سدیدالسلطنه دراین باره نوشته است:
« آن ناحیه محدود است از طرف شمال به رودان، واز طرف مشرق و شمال مشرق به بشاگرد و رودبار، از سمت مغرب به شمیلات و از جانب جنوب به بیابان و از جنوب مغرب به دریای خلیجفارس.» (1342، ص 449)
میناب سرزمینی جلگهای است که به دلیل داشتن منابع آب شرب به ویژه رودخانه میناب به یکی از قطبهای کشاورزی استان هرمزگان تبديل شده است. بقیة مناطق میناب کوهستانی و بیابانی میباشد و به علت موقعیت بندری این شهرستان، نوار ساحلی نیز بخشهایی از آن را در برگرفته است. در طول این نوار ساحلی بندرهای تیاب، کلاهی، کرگان، کوهستک و سیریک قرار دارند که این بنادر ازمراکز مهم صید ماهی به شمار میآیند.
طبق آمار جمعیتی سال 1357 ش این شهرستان دارای 294588 نفر جمعیت بوده که از این میزان 103053 نفر مرد و 101535 نفر آن زن میباشند. به لحاظ تقسیم بندی شهری و روستایی نیز جمعیت روستایی این شهرستان به مراتب بیشتر از جمعیت شهری آن میباشد. در حالی که 159650 نفر در مناطق روستایی سکونت دارند، تنها 44817 نفر در شهر زندگی میکنند. (مرکز آمارایران ، 1357، ص 69)
شهرستان میناب برابر تقسیمات کشوری سال 1357 ش دارای سه بخش (بخش مرکز ، بخش بیابان و بخش سِندرک)، دو شهر (شهر میناب و شهر سیریک) و دوازده دهستان بوده که عبارتند از: گوربند، بندزرک، حومه، تیاب، توکهور، کریان، بیابان، سیریک، سندرک، بمانی ، بندر و در پهن. بعدها سیریک به بخش و سرانجام شهرستان مستقلی مبدل شد.
از مجموع چهارصد و هفتاد وشش آبادی میناب نیز نودوشش آبادی خالی از سکنه میباشد. (سازمان برنامه و بودجه استان هرمزگان، 1376، ص 6-3) ساکنان این آبادیها به مناطق شهری و روستایی اطراف، جزایر لارک و قشم و برخی نیز به کشورهای عرب حاشیة جنوب خلیجفارس مهاجرت کردهاند. مردم شهرستان میناب به زبان فارسی جنوبی با لهجههای مینابی و بشاگردی و همچنین بلوچی صحبت میکنند. از آنجا که گروهی از مهاجران لاری و بحرینی در این شهرستان حضور یافتهاند، آنان نیز به لهجة خاص خود سخن میگویند.
به لحاظ نژادی نیز مردم میناب از تبار ساکنان کهن استان هرمزگان هستند. علاوه بر بومیان منطقه، گروههای عرب، بلوچ، لاری و... در آنجا سکونت دارند. به دلیل موقعیت تجارتی و بندری میناب و اهمیتی که این شهرستان در روزگار اقتدار ملوک هرموز داشته است، جمعیتی از ملل شناخته شدة دنیای قدیم به ویژه از آفریقا و هند نیز در منطقه سکونت گزیده که به کار داد و ستد کالا اشتغال داشتهاند. این ساکنان با بومیان منطقه درهم آمیختهاند. سدیدالسلطنه در گزارش خود آورده است:
«اشخاصی که در اطراف مشرق ساکن میباشند از اهل خود میناب هستند، لیکن سکنة مغرب، بلوچ باشند و به همان زبان بلوچی تکلم نمایند. بحرینی و جهرمی هم در آنجا زیاد ساکن باشند، معدود از حیدرآبادیها هم در آنجا املاک زیاد دارند. لیکن خود در عباسی سکونت میکنند. یک عده هم هندو در آنجا تجارت مینمایند، فقط خانه و دکان دارند.» (1342، ص 450)
مردم میناب به صورت سنتی به کار صید و صیادی و داد وستد کالا و همچنین دامداری و کشاورزی اشتغال دارند. هنرمندان رشتة صنایع دستی نیز به کار گلابتون دوزی، حصیربافی، سبد بافی، زیرانداز، چادرشب بافی، جهله سازی (نوعی کوزة سفالی) و... اشتغال دارند.
صنایع کارگاهی و تبدیلي نیز به تعداد اندکی در این شهرستان وجود دارد که میتوان به مجتمع صنایع تبدیلی مرکبات به ویژه کارخانة آبلیموگیری، کارخانة مواد خوراکی، کارگاههای نساجی، کارخانههای مصالح ساختمانی و ابزارآلات فلزی اشاره کرد.
شهر میناب مرکز شهرستان میناب با پهنهای در حدود چهل کیلومتر مربع در پیرامون رودخانة میناب و قلعة بی مینو( بی بی مینو یا هزاره) با بلندای حدود چهل متر از سطح دریا واقع شده است. این شهر از شمال به آبادیهای دهستان حومه، از غرب به رودخانة میناب و از جنوب به دهستان بندزرک محدود میشود که در میان نخلهای سر به فلک کشیده و درختان انبه با زیبایی ویژهای جلوه گری میکند و به همین دلیل در گذشته به عنوان «عروس جنوب» شهرت داشته است.
جمعیت شهر میناب در سرشماری سال 1357 ش، 44817 نفر بوده که از این تعداد 22845 نفر مرد و 21972 نفر زن بودهاند. (مرکز آمارایران، 1375، ص 85) مردم میناب پیرو دین اسلام و مذاهب تشیع وتسنن هستند که بیشتر جمعیت اهل سنتِ این شهرستان از مذهب شافعی پیروی می کنند
ب) نام و نشان تاریخی میناب
شهرستانی که امروزه میناب خوانده میشود در متون تاریخی و جغرافیایی قدیم به نام هرموز کهنه شهرت داشته است. در زمان فروانروایی ملوک هرمز این شهر تبدیل به مهم ترین مرکز تجاری ایران در آبهای ساحلی دریای جنوب گردید.
نام هرمز در متون کهن به صورت هرموز، ارمز، ارموز، ارموص، اورمرزیا و هارموزیا آمده است. در مورد علت این نامگذاری روایتهای متعددی بیان شده است. برخی عقیده دارند که نام هرمز برگرفته از نام اهورامزدا، خدای بزرگ آریایی ها بوده است. برخی نیز آن را به صورت خور مغ آوردهاند و گفتهاند که خور به معنی لنگرگاه و مغ به معنی نخل است. بنابراین، خور مغ را لنگرگاه ایالت موغستان (مغ استان ) نامیدهاند. ابن بطوطه در سفرنامة خود آورده است:
«هرمز شهری است بر ساحل دریا که موغستان (مغستان) نیز خوانده میشود.» (1361، ج 2، ص 299)
عدهای دیگر از مورخان عقیده دارند که چون درزمان ساسانیان این شهر تجدید بنا گردید، وی به نام فرزند خویش که هرمز نام داشت، این بندر را هرموز نامید. اما باید توجه داشت که این شهر در زمان پیش از فرمانروایی ساسانیان به عنوان مرکز فرمانروایی و داد و ستد بوده است. نئارک سردار اسکندر، در سفرنامة خود از این شهر یاد کرده است. وی پس از گذشتن از جاسک به مسندم میرود، درآنجا به دلیل سختی راه، همراهانش از وی میخواهند که کشتی ها را رها کرده و از طریق خشکی خود را به اردوی اسکندر برسانند. اما وی به همراهان خود میگوید:
«غرض از مأموریت من به این سفر این بوده که سواحل دریا را الی مدخل شطالعرب و خلیجفارس سیر کنیم و از روی بصیرت و اطلاع، نقشه بردارم، هنوز سفر من منتهی نشده، من خلاف مأموریت نمیکنم.»
نئارک از طریق آبهای تنگة هرمز خود را به میناب رساند. وی در ادامة گزارش خود آورده است:
«بعد از طی هفتصد استاد به «بندر نهاپ تنا» رسیدیم» نهاپ تنا در حدود مغ بریمی (مغ ابراهیمی) در بندر کلاهی میناب قرار دارد.(سدیدالسلطنه، 1342، ص 322-321)
نئارک پس از طی صد استاد به دهنة رودخانة آرئیس رسید که همان رودخانة میناب است. از گزارش نئارک که در حوالی سال 323ق. م به میناب فعلی سفر کرده است برميآيد كه ميناب در روزگار هخامنشيان بندري آباد بوده است اما پرسش اساسی این است که هرموز کهنه و میناب فعلی در روزگار هخامنشیان به چه نامی خوانده میشده است. اعتمادالسلطنه در مرآتالبلدان و سدیدالسلطنه درکتاب بندرعباس و خلیجفارس شرح سفر نئارک را ذکر کرده و بسیاری از مناطقی را که سردار اسکندر از آنها نام برده با توجه به مسافتی که وی بدان اشاره کرده، مشخص نمودهاند. سدیدالسلطنه به نام مینا اشاره کرد، و آورده است:
«... بعد از طی صد استاد به دهنة رودخانة آرئیس رسیدیم، رودخانة آرئیس از نزدیکی شهر هرموز یا ارموز که الحال معروف به مینا است میگذرد.» (1342، ص 322)
معلوم نیست که در روزگار سفر دریا سالار اسكندر، نام مینا به این شهر اطلاق میشده است یا نه. سدیدالسلطنه درادامة گزارش خود پیرامون سفر نئارک نوشته است:
«نهآرک گوید اهالی بندر مینا ما را پذیرفته...» (همان، ص 322)
شهری که سدیدالسلطنه از آن به عنوان مینا یاد کرده است، در گویش بومیان منطقه هنوز هم مینو خوانده میشود. از گزارش متون تاریخی و جغرافیایی کهن برمیآید که اقوام مینو که در کرانههای خلیجفارس زندگی میکردند، سالها پیش از آنکه فینقیها به امر دریانوردی و کشتی سازی بپردازند، دراین زمینه شهره بودهاند و حتی برخی معتقدند که فینقیها اصول دریانوردی را از اقوام مینو فرا گرفتهاند. ساکنان کرانههای خلیجفارس برای مدتهای مدیدی ربانان دریاها بودهاند. ربان به معنی بلدچی و راهنمای دریایی است. جهانگردان و دریاسالاران غربی به وسیلة همین ربانان با خلیجفارس آشنا شدهاند. نئارک در سفرنامة خود بارها تأکید کرده که با کمک همین بلدچیها خود را به خلیجفارس رسانده از جمله نوشته است:
«یک نفر بلوچ که به هیدراسس موسوم بود اجیر نمودم که کشتیهای ما را به سواحل کرمان برساند.» (همان، ص 318)
به رغم تشابه اسمی میان مینو (میناب فعلی) با اقوام مینو که آنها نیز در کرانههای خلیجفارس زندگی میکردند و به کار دریانوردی و کشتیسازی اشتغال داشتند، مدرکی در دست نیست که پیوند این اقوام را مشخص سازد. در اینکه اقوام مینو به این بندر مهاجرت کرده و نام خود را به آن داده باشند، اطلاعی در دست نیست. جنوب همواره اطلاعات خود را با خِست در اختیار ما میگذارد. اما مینو چه نامی باستانی باشد که در روزگار هخامنشيان و پیش از آن به این بندر اطلاق شده باشد و چه نامی باشد که پس از مهاجرت ملوک هرموز به جزیرة جرون (هرمز فعلی) و پس از طی یک دوره ویرانی و زوال و احیای مجدد این شهر بدان اطلاق شده باشد، معنی امروزی آن میون هو (میان هو، میان آب و میناب) میباشد، به معنی شهری که در میان آب واقع شده است. این شهر از یکسو به آبهای تنگة هرمز و از سوی دیگر به رودخانة میناب محدود میگردد و در واقع میان دریای جنوب و رود میناب واقع شده است. نقطة مقابل و واژة نظیر آن تیو (تیاب) است که از دو پارة تی به معنی درپی و ئو یا هو به معنی آب آمده است. تیو (تیاب فعلی) در محل هرموز کهنه واقع شده است. این وجه تسمیة شهرها و آبادیهای جنوب به صورت تیو، مینو، سرزه، سرچشمه، سرکهن و ... وجود دارد. با این حال افسانهای موجود است که عنوان میدارد اين شهر (مینا یا میناب) را پس از ویرانی هرموز کهنه دو خواهر به نامهای بیمینو(بیبی مینو) و بی نازنین (بیبی نازنین) آباد کردهاند، از اینرو میناب را مینو خواندهاند. ویرانههای قلعة میناب با عنوان قلعة بیمینو یا قلعة هزاره هنوز هم وجود دارد. این افسانه از حضور زنان در عرصة قدرت سیاسی خبر میدهد. در فهرست نام ملوک قدیم و جدید هرموز نام چند زن وجود دارد که همگی پیشوند بیبی دارند، مانند بیبی بانضر، بیبی سلطان، بیبی نازملک، بیبی سلطان (سلغر خاتون) و زن دیگری با نام سیتال خاتون که دختر شهابالدین ملنگ از ملوک قدیم هرموز بوده است.
نئارک در سفرنامة خود ذکر کرده که در میناب فعلی مورد استقبال مردم قرار گرفته است:
«آنچه لازمة خدمت گذاری بود به جا آوردند، انواع و اقسام فواکه و اطمعه و مشروبات غیرزیتون برای ما حاضر کردند. از کشتیها پیاده شدیم، در خانهها منزل کرده، چند روزی راحت نمودیم.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 322)
پس از استقرار سپاه نئارک در میناب قشون وی به فردی از سپاه اسکندر که «ملبس به لباس یونانی» بود برخوردند و وی به آنها خبر داد «که از مینا تا اردوی اسکندر زیاده از پنج روز راه نیست» (همان، ص 322) بنابراین، اسکندر به میناب نیامده، بلکه حاکم میناب برای اطاعت و سرسپردگی به نزد وی که در فاصلة پنج روز راه از میناب بوده رفته است. احتمال میرود اسکندر دراین زمان حوالی بندرعباس فعلی (سارامونت = سورو) بوده است. در جریان دیدار حاکم میناب با اسكندر وی از سفر نئارک در دریا و «میل قلبی اسکندر» به نئارک، آگاه شده است. (همان، ص 322) سیاست ملوک هرموز و فرمانروایان قدیم میناب براین بوده است که با اظهار سرسپردگی مانع از تهاجم اقوام مهاجم به مرکز فرمانروایشان میشدند. در میناب قدیم این منافع اقتصادی بود که خط مشی سیاست را مشخص میکرد.
با ورود نئارک به میناب و شنیدن خبر حضور اسکندر در نزدیکی میناب آن زمان، حاکم این منطقه «معجلاً روانة اردوی اسکندر شده که مژدة ورود وي را به اسکندر بدهد.» (همان، ص 322) اسکندر از شنیدن خبر سلامتی سردارش خرسند گردید و نخست به حاکم میناب انعام و پاداش داد، اما چون مدتی گذشت و نئارک به حضور وی نرسید، اسکندر، حاکم میناب را خواسته، مورد مواخذه و سوال قرار داده است: «که چرا این دروغ را گفتی؟».
حاکم میناب هر چه میخواست درستی گفتة خود را ثابت کند، نتوانست. لذا اسکندر دستور حبس وی را صادر کرد. حاکم میناب در زندان به اسکندر پیغام داد که احتمالاً نئارک راه را گم کرده است. ازاین رو اسکندر عدهای را به استقبال سردار خود فرستاد. «بعضی از این اشخاص در دو منزلی اردوی اسکندر به شش نفر رسیدند که گیسهای بلند شانه نکردة ژولیدهای داشتند، بدنهای ایشان لاغر و رنگ چهره رفته با لباسهای مندرس شده بودند.» (همان، ص 323) فرستادگان اسکندر در ابتدا نئارک و سپاهیان وی را نشناختند. لذا در پاسخ نئارک که از آنها پرسید اردوی اسکندر در کدام سمت است؟ «جوابی گفتند و از یکدیگر گذشتند» پس از طی مسافتی، ارشیاس، یکی از سرداران همراه نئارک گفت: «یقیناً این اشخاص که ملاقات کردیم به استقبال و جستجوی ما آمدهاند، نشناختن ایشان ما را استعبادی [استبعادی] ندارد، زیرا که لباس و هیئت ما طوری نیست که شناخته شویم، بهتر این است که خود را به این اشخاص بشناسانیم .» نئارک مستقبلین را که هنوز دور نشده بودند، فرا خواند و مشخص گردید که آنها یونانیاند. فرستادگان اسکندر، نئارک و پنج همراه وی را سوار عراده کرده به اردوی اسکندر بردند. اسکندر حدود سه هزار نفر را به سرداری نئارک برای شناسایی دریاهای شرق روانه کرده بود و نئارک به وی اطمینان داد که همگی قشون و ناوگان وی در صحت و سلامت است. نئارک خطاب به اسکندر گفته است:
«پادشاها قسم به ربالنوع کوه التب [المپ] که یک نفر از ملاحان و قشون تو کشته و تلف نشدهاند و تمام کشتیهای تو با عساکر در بندر مینا متوقفاند.» (همان، ص 324)
اسکندر چنان از گفتة نئارک خوشحال شد که گفت «هرگاه تمام زمین مفتوح من میشد، به قدری که از دیدن نئارک و سلامتی قشون خودم خوشحال شدم، خوشحال نمیشدم.» با رسیدن نئارک به اردوی اسکندر، وی حاکم میناب را که محبوس شده بود، از زندان آزاد کرد و به او انعام و پاداش زیادی داد و وی را روانة مقر فرمانروایی خود در میناب نمود. بعد از آن اسکندر قربانیهای زیادی برای الهة ژوپیتر و حرول و نبطون نمود و از سپاهش سان دید و تاجی از گل بر سر نئارک گذاشت. پس از چند روزی، نئارک از اسکندر خواست تا اجازه دهد به سفر خود در خلیجفارس ادامه دهد. از اینرو «با جمعیت قلیلی به طرف میناب راند.» درمیانة راه، طوایف بلوچ که همواره میناب را مورد تهاجم و تاخت و تاز خود قرار میدادند، به وی و همراهانش حمله کردند. با این حال نئارک با زحمت فراوان خود را به میناب رساند و بعد از چند روزی به جزیرهای خالی از سکنه رسید که موسوم به آرقانا (لارک) بود. بعد از آن اگریپس بوده که هرمز فعلی است و سپس آراراکتا که همان جزیرة قشم فعلی است.
سدیدالسلطنه در گزارش سفر نئارک به این منطقه در همه جا لفظ مینا را به کار برده که منظور میناب فعلی (به گویش محلی مینو) است. اما معلوم نیست که نئارک که معمولاً نامهای یونانی را برای شهرهای ایرانی به کار برده، این بندرگاه را به چه نامی خوانده است.
اسکندر نه تنها به بندر میناب آسیبی نرساند، بلکه حتی به حاکم آنجا هدایایی هم داده است. به نظر میرسد در روزگار سلوکیان و سپس اشکانیان از اهمیت میناب کاسته شده و کمکم رو به ویرانی نهاده است، تا اینکه در روزگاران ساسانیان این شهر مجدداً تجدید بنا گردید و با نام هرموز خوانده شد.
نام قدیم میناب را خورمغ نیز نوشتهاند. خور به معنی لنگرگاه و کانالی است که از دریا به سوی خشکی کشیده میشد، تا کشتیها ازگزند توفان در امان باشند و همچنین بتوانند به راحتی تا مرکز شهر حرکت نمایند. مغ نیز در گویش مردم میناب به معنی نخل است. میناب و رودان که در قدیم یک ولایت بودهاند، بیشترین سطح زیر کشت نخل در استان هرمزگان را به خود اختصاص دادهاند. از این رو میناب را در گذشته مغ استان یا مغستان ميناميدند. یا تارونیه هم به دریای مغستان اشاره کرده است. سدیدالسلطنه که شرح سفرنامة تاورنیه را آورده، نوشته است:
«نگارنده گوید همان دریای مغستان صحیح است. چونکه آن ایالت هم مغستان گویند و بندر گودال را حال گوادر گویند و در تصرف مسقط است و مغ ستان یعنی نخلستان و آن ایالت را نخل زیاد است.» (1342، ص 381)
شاید موغستان (مغستان یا مغستان) همان نام گمشدهای باشد که در روزگار باستان به این منطقه اطلاق میشده است. به نظر میآید که مغ یا مُگ کلمهای عیلامی باشد. عیلامیان که در نواحی خوزستان تا بوشهر نفوذ داشتند با این درخت آشنا بوده و در کتیبههای خود تصویر آن را حک کردهاند و حتی واژه مُگ نیز در یک مورد به کار رفته است. پوزور اینشوشیناک به دنبال پیروزیهایی که به دست آورد، غنایم زیادی را از شهرها جمعآوری کرد. بنابراین، دستور داد پرستشگاه تازهای برای اینشو شیناک (خدای بزرگ شهر شوش) بنا کنند و به منظور زینت دادن آنجا «بفرمود تا چهار مگی (مغ) نقره، طغراهای زر وسیم، یک خنجر بلند و یک تیر بزرگ را که دو سوی آن را سیماندود کرده بودند به عنوان بخشی از ذخایر نذری پرستشگاه در آنجا بنهند.» (کامرون، 1374، ص 32) در یک تصویر که از کتیبههای عیلامی به دست آمده، زنانی را با لباس بلند در حال کار کردن در نخلستان نشان داده است. با توجه به وجود مُگ (نخل) در میناب فعلی، بعید نیست که درروزگار باستان نیز این شهر با نام موغستان خوانده شده باشد. این سنت نامگذاری هنوز هم در برخی مناطق از جمله مغ بریمی (مغ ابراهیمی) در میناب، بندزرک در رودان و میناب (زرک نام نوعی نخل است) رواج دارد.
درمنابع تاریخی و جغرافیایی دورة اسلامی از میناب با عنوان هرموز، هرموز کهنه، هرمزکهنه، هارموزیا، ارموزیا، اوموز، ارمز، ارموص، منا، مناو، میناو، مینا، مینو و میناب یاد شده است. از این روایات دو مرحلة تاریخی جدا از هم استنباط میگردد. یکی نام هرموز و اسامی مشابه آن است که مربوط به دورة فرمانروایی ملوک هرموز و مدتی پس از آن است. در این دوره میناب ، بندری آباد و پررونق و مرکز یکی از قدرتمندترین حکومتهای جنوب ایران زمین به لحاظ سیاسی، نظامی و اقتصادی بوده است و دورة دوم مربوط به روزگار انتقال مرکز فرمانروایی ملوک هرموز به جزیرة جرون (هرمز فعلی) است.
از این دوره به بعد میناب یک مرحله گُسست و گذار تاریخی را طی نمود و پس از ویرانی که به دنبال انتقال مقر ملوک هرموز روی داد، این شهر مجدداًً احیاء گردید، اما هرگز آن مرکزیت گذشته را پیدا نکرد. از این دوره به بعد نام مینو و اسامی مشابه این نام بدان اطلاق گردید که البته تاریخ دقیق این وجه تسمیه روشن نیست. شاید از روی گزارش منابع متعدد بتوان دورهبندی نامگذاری این شهر را مشخص کرد. تقریباً تمامی منابع قرن چهارم تا دهم هجری از اصطخری و ابنخردادبه گرفته تا یاقوت حموی، مقدسی، نویسندة ناشناس حدودالعالم، ابن بلخی، ابنحوقل، دمشقی، حمدالله مستوفی، میرخواند، خواندمیر، حافظ ابرو، ابن بطوطه، شبانکارهای و... همگی نام این شهر را هرموز نوشته و پس از انتقال ملوک هرموز به جرون (هرموز نو) نام هرموز کهنه را به این شهر اطلاق کردهاند.
اصطخری در المسالک الممالک واژة هرمز و هرموز را به کار برده و نوشته است:
«هرمز مجمع بازرگانان کرمان است و فرضة دریاست.» (1340، ص 142)
«از حد مغون و ولاشگرد تا ناحیت هرموز نیل کارند و زیره.» (همان، ص 143)
نویسندة ناشناس حدودالعالم (منبع قرن چهارم هجری که در حدود سال 372 تألیف شده است) نیز نام هرموز را به کار برده و نوشته است:
«هرموز بر نیم فرسنگی دریای اعظم است، جایی سخت گرم است و بارگه کرمان است.» (1340، ص 127)
از گزارش حدودالعالم برمیآید که هرموز در فاصلة حدود نیم فرسنگی (سه) دریا بنا شده بود و کشتیهای تجاری و ماهیگیری از طریق خورهایی که در شهر وجود داشته به آن نزدیک میشدند. شاید به همین دلیل باشد که هرموز را خور مغ نیز نامیدهاند.
مقدسی نیز در احسنالتقاسیم فی معرفهالاقالیم از هرموز یاد کرده و نوشته است:
«و هرموز علی فرسخ من البحر شدیده الحر الجامع فی السوق و شربهم من قنی، حلوه و سوقهم جاد و بناوء هم من طین و باس و جکین مدینتان علی مرحله من البحر اصغر من هرموز جامعها فی الاسواق» (1906م، ص 466)
مقدسی هرموز را جزو اقلیم کرمان آورده و شهرهای آباد آن را طین (برنطین فعلی) باس و جکین (جغین فعلی) ذکر کرده است. برنطین، جغین و باس امروزه جزو شهرستان رودان میباشند.
حمدالله مستوفی در نزههالقلوب (منبع قرن هشتم هجری تألیف به سال 740 ق) نیز به هرموز و هرموز کهنه اشاره کرده و نوشته است:
«هرموز از اقلیم دوم است... برساحل بحر فارس افتاده است و به غایت گرمسیر. اردشیر ساخته بود و اکنون از خوف حرامی ملک قطب الدین آن را بگذاشت و در بحر به جزیرة جرون شهر ساخته، از هرموز کهنه تا آنجا یک فرسنگست و در هرموز نخل و نیشکر بسیارست. حقوق دیوانیش که بر سبیل خراج به ایران میدهد و داخل کرمان است، شش تومان میباشد.» (1336، ص 172)
سیدی علی کاتبی دریاسالار عثمانی که در قرن دهم هجری به خلیجفارس آمده از دریای هرمز یاد کرده است. البته وی نامی از میناب فعلی (هرموزکهنه) نمیبرد، اما به جزیرة هرمز اشاره کرده است. هرچند که اطلاعات وی پراکنده میباشد. وی در مرآت الممالک نوشته است:
«باری از آنجا (بحرین) هم راه افتادیم و به جزیرة قیس یعنی جزیرة هرمز قدیم رفتیم. ازآنجا به جزیرة برخت (قشم) رسیدیم. همچنین در دریای اخضر که قسمت شرقی دریای هرمز است به چند جزیره سرزدیم.» (2535، ص 45)
شبانکارهای نخستین منبع تاریخی است که از ملوک هرموز با این نام یاد کرده است. وی در کتاب مجمعالانساب مقتدای ایشان را «درم کوه» نامی معرفی میکند. (1363، ص 215)
محمد درم کوه که به دلیل ضرب سکه درم کوب (درهم کوب) هم نامیده شد، در نیمة دوم قرن پنجم هجری یعنی بین سالهای 450 تا 500 ق / 1058 تا 1106 م حکومت میکرده است. ملوک هرموز اصالتاً ایرانیانی بودند که در نواحی عمان فعلی که در روزگار باستان حد جنوبی سرزمین ایران بود، زندگی میکردند و بنا به دلایلی که احتمالاً اختلافات خانوادگی و شاید هم خشکسالیهای پی در پی و بیآبی در حاشیة جنوبی خلیجفارس باشد، به هرموز کهنه مهاجرت کردند و در آنجا بنیان حکومت خویش را پی نهادند. همزمان با حکومت درم کوه در هرموز، ایران شاه (495- 494ق/ 1101-1100 م) و سپس ارسلان شاه (536-498 ق / 1141-1104 م) در کرمان و جلالالدین چاولی (510-502 ق/ 1116-1108 م) و سلطان سلجوق (5154-510 ق/ 1121-1116 م) در فارس حکومت داشتند.
پس از محمد درمکوه (درمکوب)، سلیمان، عیسی جاشو، لشکری، کیقباد، عیسی، محمود، شاهنشاه و شهابالدین ملنگ به حکومت رسیدند. بعد از شهابالدین ملنگ، تاریخ فرمانروایی ملوک هرموز در پردهای از ابهام قرار گرفته است. معلوم نیست که بعد از وی فرمانروایی به برادرش علی و یا فرزندانش (نصرت رکابدار و سیتال خاتون) منتقل شده است. اما از گزارش منابع برمیآید که علی دارای سه فرزند به نامهای احمد، عیسی و سیفالدین ابانصر بوده است. سیفالدین دختری به نام بیبی بانضر، احمد پسری به نام رکنالدین محمود و عیسی نیز فرزندی به نام شهابالدین محمود (محمد) داشته است. این شهابالدین محمود دوازدهمین نفر از سلسلة فرمانروایان ملوک هرموز است که در منابع از آنها با عنوان ملوک قدیم هرموز یاد شده است. تاریخ وفات شهابالدین را سال 641ق / 1243م ذکر کردهاند. شبانکارهای نخستین منبعی است که از این دوازده نفر با عنوان ملوک قدیم هرموز یاد کرده است. (1363، ص216-214) بعد از این، یک دورة گُسست و فترت در تاریخ ملوک هرموز وجود دارد تا اینکه منابع خبر از فرمانروایی محمود قلهاتی با عنوان سیزدهمین پادشاه هرموز دادهاند. وي و جانشينانش به عنوان «ملوک جدید هرموز» معرفی شدهاند. این وجه تسمیه به درستی معلوم نیست، اما شاید به این دلیل باشد که وی قدرت ملوک هرموز را مجدداً احیاء و قلمرو هرموز را گسترش داده است. در سال 671ق/ 1272 م سنقرشاه به تحریک اتابک فارس، علیه محمود قلهاتی عصیان کرد و با کشتن محمود قلهاتی بر هرموز مستولی گردید. اعتمادالسلطنه در تاریخ منتظم ناصری نوشته است: «این اولین شخص از ملوک هرمز است» (اعتمادالسلطنه،1357، ص231) اعتمادالسلطنه، سنقرشاه را اولین شخص از ملوک جدید هرموز معرفی کرده است. روایتهایی که در منابع ذکر شده، بسیار متنوع است. چنانکه در مورد انتقال مقر حکومتی فرمانروایان هرموز به جزیرة جرون روایتهای متعددی بیان شده است. سدیدالسلطنه بهاءالدین ایاز را «موسس سلسله» (احتمالاً ملوک جدید هرموز) و شمسالدین را شخصی معرفی میکند که «جزیرة هرمز را پایتخت نمود.» (1342، ص 733) دمشقی در نخبهالدهر علت انتقال مرکز قلمرو ملوک هرموز را «فتنة تاتاری» دانسته است. (، ص1923م، ص 137)
حمدالله مستوفی در نزههالقلوب انتقال مقر ملوک هرموز را در زمان «ملک قطبالدین» و علت آن را از «خوف حرامی» دانسته است. (1336، ص 172) سدیدالسلطنه، حمدالله مستوفی را معاصر ملک فخرالدین معرفی کرده (1342، ص 733) و در نقل روایت مستوفی دچار اشتباه شده و نام ملک قطبالدین را که حمدالله مستوفی ذکر کرده (مستوفی 1336، ص 172) به اشتباه ملک فخرالدین آورده است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 269). صاحب روضه الصفای ناصری روایت کرده است که:
«درسال هفتصد و نود و هشت سلطان محمد، نوادۀ امیرتیموراز طرف آن پادشاه با جنود خود به حدود هرمز کهنه رسید، و قلاع هفتگانۀ آن اطراف، مانند: تنگ زندان، شامیل (شمیل)، مینا، تزرگ، منوجان و تازیان را کوبیده، محمد شاه حکومت هرمز داشته و به جرون پناه برد.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 262)
با این حال سدیدالسلطنه روایت دیگری از روضه الصفا (جلد 8) ذکر کرده که رضاقلی خان هدایت نوشته است:
«در ایام اتابکان سلغریه، شهابالدین ایاز از فروع آن طایفه جزیره را از ملوک قیس که تصرف کرده بودند، ابتیاع کرده، در آنجا مدینهای بنا نهاد.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 3_262)
انتقال مقر فرمانروایان هرموز در زمان بهاءالدین ایاز بوده است. از اینرو برخی منابع از وی به عنوان «مؤسس سلسله» و برخی منابع دیگر نیز از سنقرشاه به عنوان «اولین شخص از ملوک هرموز» یاد کردهاند، برای این که روزگار وی را، آغاز یک تاریخ قرار دهند. چرا که در زمان سنقرشاه پرتغالیها بحرین را از سیطرۀ ملوک هرموز خارج کردند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 733)
با انتقال مرکز حکومت به جرون که از آن پس هرموز خوانده شد، هرموز در خشکی ویران گردید و منابع از آن با عنوان هرموز کهنه یاد کردهاند. بعد از طی یک دورۀ زوال و فترت هرموز کهنه مجدداً احیا گردید و با نام مینو، منا،مناد، مینا و میناب شهرت پیدا کرد. نخستین اطلاع در مورد نام میناب مربوط به گزارش فتح هفت قلعه در جنوب ایران به وسیلۀ سپاه امیرتیمور گورکانی است که یکی از نوادگان وی فرماندهی آن را به عهده داشته است. در این گزارش آمده که سپاه تیمور قلعۀ تزرگ (تزرج) در حاجیآباد، قلعۀ شمیل، قلعۀ میناب، قلعۀ تنگ زندان، قلعۀ منوجان و ... را فتح نموده است. این گزارش مربوط به قرن ششم هجری است. دومین اطلاع در مورد این وجه تسمیه، مربوط به سال 929 ق/ 1523 م است که پرتغالیها پس از تصرف جزیرۀ هرموز، محمدشاه را به پادشاهی برگزیدند و قراردادی موسوم به قرارداد میناب را با وی منعقد و به موجب آن مقرر گردید که محمدشاه مطیع فرمان پادشاه پرتغال باشد، در مقابل نیز پادشاه پرتغال از وی در برابر تجاوز دیگران دفاع نماید. در اوایل دورۀ صفویه (روزگار شاه اسماعیل صفوی) میناب شهری آباد بوده است.
گزارش سوم پیرامون نام میناب به روزگار شاه عباس صفوی باز میگردد که امامقلی خان با انگلیسیها قرارداد میناب را به منظور اخراج پرتغالیها از بنادر و جزایر جنوب (قشم و جرون یا بندرعباس بعدی) امضاء کرد. این قرارداد را باید قرارداد دوم میناب نامید. چرا که قرارداد اول را پرتغالیها با محمدشاه پادشاه هرموز به امضاء رسانده بودند.
به روزگار قاجاریه میناب جزو بلوک ستۀ عباسی به شمار میآمد. بلوک سته، عبارت بوده از خمیر، محال، شمیلات، میناب، بیابان و بلوچی. بخشی از عباسی تحت ادارۀ حکومت مرکزی و بخش دیگر در ادارۀ معینالتجار بود که میناب نیز جزو بلوکی بود که تحت ارادۀ معین التجار قرار داشته است. معین التجار بابت اجارۀ خود هر ساله مبلغی را به دولت پرداخت میکرد که اجارۀ میناب به اسم دوازده هزار تومان بود که با تخفیف، عملاً چهار هزار تومان پرداخت ميشد (سدیدالسلطنه، 1342، صص 3_2)
در برههای از تاریخ نیز شیوخ مسقط ادارۀ میناب را به دست گرفتند در این زمان قلعۀ هزارۀ میناب (بیبی مینو) مقر حکومت شیوخ مسقط بود. شیخ سیف بن نبهان که از طرف سید سعید سلطان به حکومت عباسی فرستاده شد، در زمان «وزارت زکیخان نوری هم شمیل و میناب را جزو خود نمود.» (همان، ص 277) پس از اخراج اعراب، کسانی از سوی دولت مرکزی ادارۀ میناب را به عهده گرفتند.
به روزگار قاجاریه تیو (تیاب) بندرتجاری میناب محسوب میشد. این بندر در محل هرموز کهنه واقع شده است و در گذشته گمرکخانهای داشته است. (همان، ص 45)
میناب در طول تاریخ بارها مورد تهاجم اقوام دور و نزدیک قرار گرفته است که از آن جمله میتوان به غارتگری بشاگردیها، روباریها و بلوچها اشاره کرد. برخی منابع تاریخی، علت انتقال مقر فرمانروایان هرموز به جزیرۀ جرون را حملۀ دزدان و «حرامی» دانستهاند. (مستوفی، 1336، ص 172)
از جاذبههای دیدنی شهر میناب، پنجشنبه بازار این شهر است که در این روز فروشندگان کالای خود را در بازار عرضه میکنند. مهمترین صنایع دستی مردم این منطقه تک، سون بافی، ساخت کوزه و جهلههای سفالی است.