گرامیداشت
آخرین فرصت ارسال تحقیقات
دانشجویان گروه تاریخ دانشگاه پیام نور مرکز بندرعباس تنها تا ۳۰/۹/۹۰ فرصت دارند تحقیقات خود را به ایمیل
tdaneshjooi@gmail.com ارسال نمایند.
باز باران
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
می خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل هاي گيلان
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
می دويدم همچو آهو
می پريدم ازلب جو
دور ميگشتم ز خانه
می شنيدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غراّن
مشت میزد ابرها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ها میزد چو دریا
دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
به چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهاي آسمانی
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
عید غدیر
امشب ز امیر مومنان باید گفت
در عید امامت علی (ع)از ته دل
تبریک به صاحب الزمان(عج) باید گفت
گنجه در جرون
عنوان مقاله: گنجه در جرون
نویسنده : کزازی، میر جلال( عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی)
*مثنوی شیرین و فرهاد / سروده سلیمی جرونی؛ تصحیح نجف جوکار. ـ تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1382
گنجور گنجه ادبی، دستانزن داستانهای کهن، جادو سخن جهان، نظامی با پنج گنج خویش خیزشی پایدار را در پهنه ادب پارسی پدید آورده است و پایه نهاده است که آن را میتوان خیزش «بزمنامه سرایی» نامید، در برابر خیزشی دیگر همچنان شگرف و پایدار که پیر پاک و پارسای دری، فرزانه فرهمند توس، فردوسی آن را پی افکنده است و خیزش «رزمنامه سرایی» است. پس از نظامی، سخنورانی چند به پیروی از شیوه داستانسرایی وی، داستانهایی بزمی و عاشقانه را در پیوستهاند یا در سرودن در پیوستهای اندرزین و آموختاری بر شیوه نخستین و واپسین گنج وی، مخزن الاسرار و اسکندرنامه، رفتهاند، درست است که پیش از نظامی سخنورانی چون عنصری، با سرودن وامق و عذرا، یا عیوقی، با درپیوستن ورقه و گلشاه، یا فخرالدین اسعد گرگانی، با به شعر درآوردن ویس و رامین، در شیوه داستانسرایی طبع آزمودهاند، لیک این شیوه با نام پیر پر سخن و دستانزن گنجه جاودانه پیوند گرفته است. پس از نظامی، سخنورانی بسیار بر شیوه وی رفتهاند. پارهای چون امیر خسرو دهلوی و جامی و خواهرزاده وی، هاتفی خرجردی، کوشیدهاند که هر پنج گنج راهنما بسرایند و پارهای چون مکتبی شیرازی و وحشی بافقی یکی از گنجهای پنجگانه را همتا سرودهاند. داستانهای عاشقانه را در خیزش و پیشینه داستانسرایی در سخن پارسی، از دید قهرمان دلباختگی، بر دو گونه و گروه بخش میتوان کرد: نخست: قهرمان دلباختگی قهرمان عشقی زمینی و اینسری و گیتیگ است. رامین و خسرو از گونه این قهرمانانند که پیشینهای کهن دارند و از روزگاران باستان و از ادب حماسی به یادگار ماندهاند و دنباله بخش بزمی در این ادب و سرودههای رامشی (= غنایی: Lyrique) شمرده میتوانند آمد. این قهرمانان نمونههاییاند بازمانده از دلباختگانی جنگاور و سلحشور که در دستانهای گوسانان پارتی و چکامه سرایان ساسانی از آنان سخن میرفته است. ویژگی و هنجار بنیادین در دلشدگی این قهرمانان آن است که پس از تلاش و تکاپوی و گذشتن از شیب و فرازهای بسیار و گسستن بندهای بازدارنده، سرانجام دلدار را فرادست میآورند و از او کام میستانند. دوم: قهرمان دلباختگی قهرمان عشقی آنسری و مینوی و نمادین است. فرهاد و مجنون از گونه این قهرمانانند. آنان به راستی رهروانیاند گامزن در راه خداجویی که آرمان و آماجشان رسیدن به خداخویی است. آنان نمونههایی «بزمی» از درویشان دلریشاند و رهروان شوریده رسته از خویش. این دلشدگان، در دبستان عشق اینْسری و زمینی، رمز و راز و الفبای عشقورزی با یار آسمانی را میآموزند. دلدار این شیفتگان تنها بهانهای است برای دل باختن و رختِ هستی از تن برانداختن و خویشتن را از یار ساختن و پلی است که میباید سرانجام آنان را به یار راستین آسمانی برساند. این دلشدگان، دستخوش نیروی شگرف و تابْ شکن و هستی سوز عشق، نخست فنا را در این دلداران خاکی میورزند و میآزمایند تا مگر بتوانند روزی در دلدار افلاکی فناشوند و رسته از چیرگیِ من و چنبرِ تن، در او رنگ ببازند، بدان سان که سایهها در فروغ از خویش میروند و ناپدید میشوند. هم از آن است که این گونه قهرمانان دلباختگی، در کار و بار دلشدگی و دلداری، ناکام میمانند و بیبهره از پیوند با یار، جان در کار عاشقی میکنند. روندها و کاروسازهای دلشدگی، در پهنه ادب پارسی، به سود قهرمانان از گونه دوم بوده است و اندک اندک دلباختگی نمادین جای دلباختگی راستین را گرفته است و فرهاد بر خسرو چیرگی و برتری یافته است. نشانهای برونی از این دگردیسی دیگرگشت داستانهای عاشقانه از نام خسرو و شیرین به نام فرهاد و شیرین است. نیز خسرو آنچنان در سایه فرهاد میماند که سرانجام در او رنگ میبازد و سخنوری چون عارف اردبیلی که با خواجه بزرگ شیراز همروزگار بوده است، بزمنامه خویش را که به پیروی از خسرو و شیرین و به نام سلطان اویس جلایر سروده است، «فرهاد نامه» نام نهاده است. چهره نخستین و قهرمان دلباختگی، در این داستان، فرهاد است نه خسرو. با این همه هنوز فرهاد، در بزمنامه عارف اردبیلی، قهرمانی است از گونه نخستین و هماوردی نیرومند برای خسرو که در آنجا که خسرو درمیماند، او کام میراند. عارف، نظامی را نکوهیده است که چرا قهرمان داستان خویش را خسرو برگزیده است نه فرهاد: ولیکن چون نظامی مست افتاد صراحی پر می نوشین به من داد بخواهم عذر آن پیر کهنسال بگویم با عزیزان صورت حال در آن دم کو ز خسرو یاد میکرد ضروری کار بر بنیاد میکرد چو شیرینکاری خسرو همی گفت دُر ناسفته شیرین همی سفت نمیکرد التفاتی سوی فرهاد که از شیرین، به مردی، بستدی داد؛ که با اقبال خسرو حیف بودی که فرهاد غریبی را ستودی... نظامی را یقین ما گمان بود؛ هرآنچ او را گمان، ما را عیان بود نبود این عشقبازی پیشه او؛ به گفتن پی نبرد اندیشه او یگی نگرفته هرگز می به دستان چه داند شرح دادن حال مستان؟ صفای من، ز می بر دست بشنو؛ سرود مست را از مست بشنو یقین دارم که وقت عشقبازی نورزیدهست این عشق مجازی نه مرد نقشبند مانوی بود از آن صورت، که مرد معنوی بود هر آن کو را خرد سازد حکیمی بود در عاشقی مرد سلیمی کسی کو را خرد دستور باشد یقین کز عشقبازی دور باشد طریق عاشقی زان سان نمودهست که پنداری مگر عاشق نبودهست لیک سرانجام فرهاد، چونان قهرمان دلباختگی ناکام و نمادین، بر خسرو چیره میشود و اوست که به دلداری شیرین نام برمیآورد، به گونهای که در روزگار ما نیز، آنگاه که میخواهند دستانی بزنند و از نمونهای برترین در دلشدگی یاد آورند، از فرهاد سخن میگویند نه ازخسرو. به هر روی، یکی از پیروان نظامی که خسرو و شیرین را همتا سروده است و آن را شیرین و فرهاد نامیده است، سلیمی جَرونی است، سخنوری از سده نهم هجری که از بندرجرون بوده است که امروز بندر عبّاس خوانده میشود. او، در چندین بیت، نام خویش را آشکارا یاد کرده است. نمونه را، در فرجام ستایش از پیامبر گفته است: سلیمی هر دری کز وصف او سفت ز دریای دو عالم، قطرهای گفت خداوندا! سلیمی خوش فقیر است؛ به دست نفس نافرمان اسیر است (127 و 128)2 سلیمی! در پناه عاشقی رو کز او مشهور شد فرهاد و خسرو (98) بدان سان که سلیمی خود در دیباچه درپیوستهاش باز نموده است، نخست به فرمان پیر خویش مولانا همام الدین که جانشین قاسم انوار بوده است، غزلسرایی را فرو مینهد و مخزن الاسرار نظامی را با نام منبع الاطوار همتا میسراید؛ پس به سرودن شیرین و فرهاد بر پایه خسرو و شیرین دست مییازد. او خود، در این باره، گفته است: خرد نور دماغم را برافروخت؛ ز سر، دیگر چراغم را بر افروخت بکردم نظمش و کردم تمامش؛ نهادم منبع اطوار نامش دگر هاتف به گوشم گفت: «برخیز؛ تو شاهی؛ ساز شمشیر زبان تیز ز شیرین و ز خسرو یاد کن یاد؛ جوابش نام کن شیرین و فرهاد بر مردم، بلند آوازه سازش؛ ز نو، یک بار دیگر، تازه سازش ببر سعیی و از این نظم نامی جهان را رونقی ده چون نظامی. (210تا216) خواست سلیمی آن بوده است که پنج گنج را همتا بسراید؛ اما گویا تنها به سرودن دو گنج نخستین کام یافته است؛ زیرا از دیگر گنجها نشان و نامی بر جای نمانده است. او، در فرجام در پیوسته خویش، بازنموده است که یاران پس از منبع اطوار و شیرین و فرهاد، او را به در پیوستن لیلی و مجنون و دیگر گنجها برانگیخته بودهاند: مرا گویند یاران سخندان که: ای در شعر گُو برده ز اقران! چو گفتی منبع و شیرین و فرهاد، ز مجنون و ز لیلی یاد کن یاد. نباید این حدیثت کم گرفتن که خواهد خمسه است عالم گرفتن. (3551 تا 3553) سلیمی آنچنان در سخنوری بر خویش باور داشته است که نه تنها پنج گنج، شاهنامه را نیز سرودن میخواسته است:، روم این راه، اگر چه سنگلاخ است؛ که اسبم تیز و میدانم فراخ است من، از شعر ار برآید آرزویم نه خمسه بلکه شهنامه بگویم من این دعوی اگر دارم نه لاف است؛ نپنداری که این بر من گزاف است؛ که پنهان نیست؛ اینکه هست موجود؛ تو بر خورشید گِل نتوانی اندود. (3563 تا 3566) سلیمی انگیزه خویش را، در سرودن شیرین و فرهاد، سادگی و روانی سخن و پرهیز از پرگویی و فراخی (= اطناب) دانسته است و نیستی نغز و نهان بر استاد گنجه زده است و شیوه او را در سخنوری و داستانسرایی نکوهیده است: بگویم مختصر شیرین و فرهاد که از استاد دارم این سخن یاد، که: «هر چیزی که هست اندر جهان به بود کم گفتنش بسیار از آن به.» در این معنی، هر آن پندم که او گفت نپندارم سخن بود این؛ که دُر سفت؛ که کم گفتن نباشد جز نکویی؛ نبیند مرد کم گو زرد رویی مکن چندان تکلّف در تکلّم کز آن مقصود گردد در میان گم ز خاطر، نقش پر گفتن فرو شو؛ حدیث است اینکه: «نیکو گو و کم گو!» ز پر گفتن نخیزد غیر پستی؛ برو؛ در هر کجا کم گوی و رستی. (248 تا 254) راست آن است که سلیمی جرونی، در سادگی و کوتاهی سخن، کامگار بوده است و دَرْپیوستهای روان و دلاویز پدید آورده است که بیگمان یکی از بهترینهاست، در پیروی از خسرو و شیرین و در میان همتاهایی که بر آن سروده شده است. در شیرین و فرهاد، بیتهای بلند و دلپسند، سَخته و سُتوار اندک نیست. با آنکه پایه سخن سلیمی بر روشنی و روانی است، وی از هنرورزی و زباناوری نیز دوری نجسته است. اما هنرورزی در سروده او آنچنان نیست که سخن را در تیرگی دراندازد و به دشواری و دیریابی دچار آرد. در پی، نمونههایی از هنرورزیهای سلیمی را یاد میکنم: ایهام: چهارم باربد نامی، غزل گوی که راز از چنگ گوید موی بر موی. (320) همان تمثال را دیگر بیاراست؛ به سروی کرد همچون قامتش راست (489) پری رویان شیرین همچو شکّر سوی آن چشمه رو کردند یکسر (495) تذروان کرده خون لاله پامال؛ زبان سوسن است از این سخن لال (1126) دهان، از صبر، شیرینش نمیشد؛ رطب میخورد و تسکینش نمیشد ز صبرش، جان همیشه بود غمگین؛ که دل میخواستش حلوای شیرین (1291 و 1292) ایهام تناسب: چو گیرد راست در بزم تو، ای شاه! مخالف را نیابی سوی خود راه. (322) چو شد کارم چو زر، کردم نگاهش؛ بر آن، سکّه زدم از نام شاهش (135) سزد گر خوانمت سلطان آفاق که چون ابروی خود در عالمی طاق (164) نه تنها اند اهل چین غلامت که هم چیناند هندستان تمامت (183) چنین دادم خبر پیر سخن سنج که در تاریخ عمری برده بد رنج که چون بر ملک کسری کسر شد ضم به هرمز گشت سلطانی مسلّم. (260) دگر، چون مرغ شب بر خود بلرزید خروس صبح یکسر دانه برچید (455) دگر، در آن زمین پر ریاحین، به لب تنگ شکر یعنی که شیرین ز خواب ناز چون بگشاد چشمش بدان صورت دگر افتاد چشمش (493 و 494) به پاکی، روش روی آب شسته؛ هنوزش گرد گل عنبر نرسته (564) نگردد کس پشیمان از تحمّل؛ تحمّل را بود نقش تجمّل (2683) ایهام تضاد: دل خود را دهم یکبار تسکین، بدین شکر ز تلخیهای شیرین (2186) به تلخی، با شکر ناچار میساخت؛ شکر شیرینیای با خویش میباخت (2201) ز من گر تلخ گردی، منّتی نیست؛ که شیرین را به تلخی نسبتی نیست. (2405) بدی بگذار؛ کآیین را نسازد؛ حدیث تلخ، شیرین را نسازد (2406) بهانگی نیک (= حسن التّعلیل): ز خود تا دم زنی، دور از جدایی؛ ز خود گر پیش آیی، پیش مایی (2423) به دوران همچو او مردی ندیدم که شد خام و از او گردی ندیدم (2449) به کار خویش، حیران گشت و مضطر؛ ز غم، چون حلقهای شد؛ ماند بر در (2365) ز ماتم، رشته پروین گسسته؛ مجرّه زان سبب درکَه نشسته (2235) تنش بگداخت، ز آب چشم بی خواب؛ بلی! تنگ شکر بگدازد از آب (2207) جناس تام: به بخشش، خرمنت را خوشه چین است اگر خاقان اگر فغفور چین است (182) دو چشمش جادوان را خواب برده؛ لبش از آب حیوان آب برده (368) چو بر این دست بردن یافت او دست پس آنگه گوشهای بگرفت و بنشست (464) جهانا! تا کی این دستان طرازی! به دستان هر زمان صد مکر سازی که خواهد جان ز دستت برد، چون جان نبرد از دست دستان تو دستان؟ (2021 و 2022) تکرار: سلیمی آرایه تکرار را خوش میدارد و آن را بارها به کار برده است. شیوه او، در کاربرد این آرایه، آن است که واژه را در چند بیت پی در پی یاد میکند و میآورد. نمونههایی از تکرارهای او چنین است: به عهدش، تلخی از عالم شده گم؛ دهان از عیش شیرین کرده مردم ز تلخی، مانده بد در عهد او نام؛ ندیده کس از این شیرینتر ایّام ز تلخی کس نزد در ابروان چین که خود شیرین و عهدش بود شیرین (1442 تا 1444) تنش در گور قوت مار مور است، نه چوبین بلکه گر بهرام گور است نه بهرامی، دل خود پر مشوران که نه بهرام بینی و نه گوران... مشو حیران که این دور پرآشوب از این بهرام بتراشد دو صد چوب فلک بهرام را چوبین اگر کرد به چوبش بین که چون آخر به در کرد! چو بهرام از تن چوبین مکن ناز؛ برو؛ این چوب را در آتش انداز (1487 تا 1492) تو تا خرمای مریم نقش بستی مرا صد خار غم در دل شکستی ز شمع مریمت تا دلفروزیست، تو خرما خور که ما را خار روزیست تو وشادی؛ من و اندیشه غم؛ من و خار و تو و خرمای مریم (1615 تا 1617) برای خاطر تو، ای مه نو! مرا آخر به سنگی بست خسرو که: (رو؛ در عشقبازی باش) یکرنگ؛ وگرنه میزن اینک سر بر ین سنگ نبد در من ز یکرنگی چو رنگی، سری دارم کنون، ای یار و سنگی کنونم نیست جز این سنگ حاصل که گه بر سر زنم گاهیش بر دل (1881 تا 1884) چو رنج آمد نصیب من از این گنج چو خواهم کرد حاصل من از این رنج؟ ز گنجم رنج بردن احسن آمد؛ که رنج من همه گنج من آمد چو گنج خسروی را هیچ کم نیست، نصیب من اگر رنج است، غم نیست (1892 تا 1894) مرا ذوقیست زان با عالم خود، که دیدم با کمال او کم خویش، که نام من برد؛ چون هر چه هست اوست، کم ما و کمال حضرت دوست چو دیدم در کمال او کم خویش در این معنی نمیگویم کم و بیش (1907 تا 1909) دستانزنی: سلیمی، در میان آرایههای بدیعی، نیک دلبسته دستانزنی (= ارسال المثل) است و بارها سخن خویش را بدانهاآراسته است. از 3569 بیت شیرین و فرهاد. 120 بیت زبانزد و دستان است و کما بیش 5/3 درصد بیتها را پدید میآورد که درصدی بالاست و شایسته درنگ و بررسی. در پی، تنها به یاد کرد چند دستان بسنده میکنم: تو را نادیده، اینها شد خیالش؛ چو بیند، چون بود ـ خودگوی ـ حالش؟ شنیده باشی، ای نور دو دیده: «شنیده کی بود هرگز چو دیده» (589) ز رویی، شاد شد وز روی دیگر، چنان شد کز غمش شد دودش از سر؛ که دیر است این مثل کاندر میان است که: «هر چ آن سود دل، شُش را زیان است» (592) چه خوش زد این مثل مرد سخن سنج! نگه دارش که میارزد به صد گنج: «چو شد تدبیر با تقدیر صادق، زنی در هر چه دست، آید موافق.» (2728) به هم هر چند دریاری بکوشیم، عجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم! که خوش زد این مثل آن مرد باهوش که: «هرگز دیگ انبازی نزد جوش» (1623) تشبیه نهان: در میان مانندگیها نیز، سلیمی تشبیه نهان را خوش میدارد و بارها آن را در کار آورده است؛ نمونه را، گفته است: ز چشم و لب، چو می در جام ریزند، به مجلس شکّر و بادام ریزند. (392) دو لب بگشود و چشم از خواب بر کرد؛ جهان پر شکّر و بادامتر کرد. (2612) شد از اشکش، به یاد روی شیرین، همه صحرا پر از گلهای رنگین هر آن منزل کز آب چشم میشست، در آن ره نرگس و بادام میرست. ز عکس عارضش هنگام رفتار، شدی صحرا سراسر زعفران زار ز اشک سرخ او، رستی در آن باغ هزاران لاله با دلهای پر داغ سخن چون گفتی از آن زلف درهم، بنفشه سر به پیش افکندی از غم. (740 تا 744) قافیههای هنری: سلیمی جرونی گاه قافیههایی شگرف و هنری را، در بیتهای خویش به کار میگیرد و با این شگرد بر زیبایی سخن و نوآیینی آن میافزاید. این هنرورزی به ویژه در مثنوی که قافیه کارکردی بنیادین در ساختار آن دارد، ارج و ارزی افزونتر میتواند داشت. نمونه را، در بیتهای زیر، به قافیههایی از این گونه باز میتوانیم خورد: سخن بی راه اگر گویی، گناهست؛ نباشد زان سخن به کان تو را هست (919) مکن، از آنچه گفتم، وقت ناخوش؛ تو دل خوش دار؛ تو را هست جا خوش (1578) تو سلطانی و رحمت بر کرانه؛ گدا را بر درت قدر و مرا نه (2381) با این همه، گاه در شیرین و فرهاد سلیمی به بیتهایی باز میخوریم که بیقافیه ماندهاند: گنه شوید گر ابر رحمتت چه؟ چه کم گردد ز بحر رحمتت چه؟ (80) به خدمت بست بهر مستمندان میان، در پادشاهی همچو مردان (1438) کمال عاشقی این بود کو برد؛ من این دولت طلب میکردم؛ او برد (2104) خوش آن کو همچو کوه از جا نجنبید که گر صرصر بود، از جا نجنبید (2700) با آنکه زبان سلیمی در شیرین و فرهاد ساده و روان است، گهگاه به کاربردهایی اندیشه خیز و شایسته درنگ در این دَرْ پیوسته باز میتوانیم خورد. این کاربردها را به چند گونه و گروه بخش میتوان کرد: واژههای کهن و باستانگرایانه (archaique =): بدان در تا که باشد نقش عالم، غلامش یوسف است و داه مریم (102) جوابش داد یار از عین مستی که: «معنی جو؛ بمان صورت پرستی» (501) کرم را، جمله دستی برفشاندند؛ به نذر آنجا به بالا زرفشاندند (516) زمانی نوحه و فریادش آمد؛ ولی از خواب دیده یادش آمد؛ که یک شب پیش از آن در خواب دیدی که بازی ناگه از دستش پریدی پس از روزی دو با صیدی جهانگیر، به دستش آمدی از امر تقدیر (649 تا 652) خبر پرسان چو شد، درگاه شد دید؛ روانی، شد درون؛ از کس نترسید (757) چو بانو این سخن بشنید فی الحال، رخ زردش ز خون دیده شد آل (875) بسی از بخت خود برد این ندامت، که دیدار اوفتادش با قیامت ز دوری کز تو دید آن شاه کشور دو چشمش رفت و هم جان داد برسر (931 و 932) جوانی گر چه جان را دلفروز است، غم و پیری نگر هر روز روز است (1069) ملک هر گه که با او بازخوردی، نمیبودش مجال دستبردی (1110) شکر لب دستبرد شاه چون دید، به خاک افتاد و پای شاه بوسید (1129) چو رو با عالم عقبی نهادند، همه رفتند و دولت با تو دادند (2623) جهان داشی است کانجا خاک مردم زمانی کوزه میسازند و گه خم (2057) دل شیرین ز داغش گشت مجروح؛ مدامش کار نوحه بود، چون نوح3 (2072) فلک مست از رخ گیتی فروزش؛ ملک حیران ز چرخ و باز و یوزش (2309) نه آن پایم که پرسیم، از سر پای؛ به دستانم مگر برگیری از جای (2430) کاربردها و ترکیبهای نوآیین: رهانی نفس من از رنگ مایی؛ کنی عفوم، ز کافر ماجرایی (91) که رسم این بود اندر دین ایشان که میبودند بر آیین پیشان (280) که آبی کان چراغ دیده گردد، چو در یک جا ستد گندیده گردد (300) سپه بگذار با گنج و خزاین؛ برو، تنها تنه، سوی مداین (601) سمن را از بنفشه تاب داده؛ کُلهچه بسته و ابرو گشاده (609) هوس دارم که روی آرم به نخجیر؛ به دست خود، زنم بر آهویان تیر (613) کجا بردیش از ره آن سواری، اگر نیکردیش تقدیر یاری؟ (639) پس از صنعت، به حیله کردنانگیز؛ روان کردن ورا بر پشت شبدیز (849) ستاد از خاموش آن گوهر و زر؛ همه دریای او افشاند یکسر (1702) نهد سر چند گاهی بر سر کوه؛ بگیرد آخرش ز این کار استوه (1859) فزونتر از فریدونی و از جم؛ گذشتی از نیایان، تا به آدم (2125) کاربردهای مردمی و هنجارهای گویشی: با همه آنکه شیرین و فرهاد سرودهای است سَخته و سُتوار و به زبانی ادبی و پیراسته سروده شده است، نمونههایی بسیار از کاربردهای مردمی و ریختهای گویشی در آن راه جسته است. در پی، پارهای از آنها یاد کرده میآید: شبم حمّال سرگین همچو مبرز؛ همه روز، آفتابی میکنم گز (75) بدو گر حق نگفتی «قم فانذر»، کسی هرگز ندانستی هر از بر (123) که اکنون طبعها گشتهست نازک؛ نمیتابد حکایتهای لُک پُک (240) ندیدم همچو شیرین دلربایی، نه چون شبدیز یک بادپایی (413) گرفت او یک سر راهی و بنشست، گرفته گوشه طومار در دست (539) از آن خاطر نبودی بر قرارش، که میدیدی به یک دستی دو کارش (1311) ز هستی در وجودش اندکی بود؛ شبی تا روز در اللّه یکی بود (1338) به خاک و خون به هم اینجای خفتن که پای خود به سلاّخانه رفتن (1595) ببین تا خویشتن را در نبازی؛ که دانایان از این خوردند بازی (2038) بزرگ آنگه ندید آن کار را خرد؛ ببرد آنها و شکّر را بیاوُرد (2190) نه تنهااند اهل چین غلامت که همچین اند هندستان تمامت (183) به شمع من زد از باد هوا پف؛ فکندش سیْه سال اندر توقّف ز بعد سی، به خاطر آمدم باز که بگشاید در گنجینه راز (208 و 209) که باید کردن این اَلْبَت تمامت کز آن، عالم شود پر صیت نامت (225) لبش برده گرو از ساغر مل؛ تنش همچون حریر آغنده از گل (387) در آن بستان ز سیب و به گزیدن ملک آمد به شفتالود چیدن؛ بلی! چون آتشش از می بیفزود، برش از سیب شفتالود بِه بود (1144 و 1145) میان ما و تو، ما و تویی نیست؛ دویی بگدار؛ کاین جای دویی نیست (1171) به شادی، بگدران با من جهان را؛ غنیمت دان حضور دوستان را (1174) نه شب خواب و نه روز آرام دارم؛ شب و روزی، بدین سان، میگدارم (1640) مبین بگدشته آب چشم از فرق؛ دلم را بین، در او صد بحر خون غرق بود زین سان که بینی حال فرهاد؛ تو را اینجا گدر بهر چه افتاد؟ (1802 و 1803) بدین مکّاره، با حکمت به سر بر؛ بمان بر جایش و بگدار و بگدر (2039) نیز با آنکه شیوه سخنوری سلیمی بر روشنی و روانی استوار است، گاه در پارهای از بیتها ساختار نحوی مایه دیریابی و پیچیدگی سخن شده است. نمونه را، در بیتهای زیر، کار برد شناسه پیوسته «م» که برابر با «مرا» است، چنان است که میتواند با شناسه فاعلی در آمیزد: سعادت آمدم؛ نشناختم پیش؛ گواهی میدهم بر کوری خویش (734) که تا دیده بدان صورت گشودم، چه معنیها از آن صورت نمودم! (500) نکردند از من اینجا یاد هرگز؛ نگشتم دل از ایشان شاد هرگز (900) یکم امشب به زلف خویش ده جا؛ تو میدانی! دگر اللیل حبلی (1175) اگر چه گاه کامم زو غمی بود، دریغ از وی که خوبم همدمی بود (2094) نه آن پایم که پرسیم، از سر پای؛ به دستانم مگر برگیری از جای (2430) درم گویی بیا بر روی بگشای؛ دمی از پردهام رخسار بنمای (2409) نیز با شناسه ت: نمایم من خودت از پرده رخسار؛ ولی ترسم نیاری تاب دیدار (2410) نیز با شناسنه ش: یکش ریزد دُر و یاقوت پیوست؛ یکش ساغر دهد از لعل بر دست یکش هر سو گلاب افشان کند راه؛ یکی شادی کند بر مقدم شاه (2354 و 2355) در بیت زیر نیز «بر آرایید» به جای «بر آراست» به کار رفته است که با ساخت امری در آمیخته میتواند شد: برآرایید لشکر از پی جنگ؛ سوی بهرام چوبین کرد آهنگ (1224) در این بیت دیگر نیز، کاربرد«»خفتم» به جای «خسپم» (= خوابم) سخن را از روشنی و رسایی بیبهره گردانیده است: روا باشد، گر از این غم زنم شور؛ کنم گوری و خفتم زنده در گور (1212) در بیت زیر نیز، ستردگی حرف اضافه «در» بیت را به سستی و نارسایی دچار آورده است: تو بیخود شو؛ که هشیاری و مستی، جدا از من نهای، هر جا که هستی (2415) در این بیت دیگر نیز، «زشت» که به جای «زشتی» به کار رفته است سخن را سست گردانیده است و از «سکّه» انداخته است: خجل گردید و برد از کار خود زشت؛ ز هر سو، موی بر اعضا فرو هشت (710) شیرین و فرهاد سلیمی جرونی را آقای نجف جوکار، بر پایه بَرْ نوشتهای یگانه از آن که در بنیاد مارتین بودْمِر در شهر ژنو نگهداری میشود، به شایستگی ویراسته است و یادداشتهایی سودمند، هر چند نیک فشرده و کوتاه، بر آن افزوده است؛ نیز دیباچهای که در آن، زندگانی سخنور و روزگار وی و ستودگان و سخنوران همزمان او و پیشینه تاریخی جرون کاویده و باز نموده آمده است. مرکز نشر میراث مکتوب نیز کتاب را به گونهای پاکیزه و حرفهای به چاپ رسانیده است. هر دوان را میباید فرّخباد و دست مریزاد گفت. با این همه، نکتهای چند «پچینشناختی» (= مربوط به نسخه بدل) را در پیش مینهم تا ویراستار گرامی در آنها بیندیشد و اگر در آنها با نویسنده این جستار همرای و همداستان بود، در چاپهای آینده کتاب این نکتهها را بورزد و در کار آرد؛ بیشینه این نکتهها به چگونگی خواندن واژهها باز میگردد که در ویرایش متنی که بَرْ نوشتهای یگانه دارد، به ویژه، از کارکردی بنیادین برخوردار است و سرنوشت ویرایش را در آن متن رقم میتواند زد: 1 ـ چنان مینماید که در بیت زیر، واژه قافیه باری است که یکی از نامهای آفریدگار است، نه «یاری»؛ زیرا ی، در «یاری» پساوند ناشناختگی (= تنکیر) است و بای، در «بیقراری» که پساوند مصدر ساز است، ناساز: به جستجو نهاده هر کجا رو؛ همی جستم بزرگی را ز هر سو نبودم هیچ گه جز بیقراری؛ که ناگاهم عنایت کرد یاری (192) 2 ـ در بیت زیر: واژه قافیه میباید چوگانباز باشد؛ وگرنه بیت قافیه نخواهد داشت: سوی میدان چو چوگان باز گشتی، سواد نه فلک زو بازگشتی (271) 3 ـ در بیت زیر نیز، تخت درست و بآیین مینماید، نه «تختت»: ـ که شاها! تا فلک را زندگانی بود، بادی به تختت کامرانی (346) 4 ـ گوییا واژههای قافیه، در بیت زیر، جاودانی و زندگانی است؛ زیرا «آب زندگان» کاربردی است شگرف و دور از ذهن: در آنجا، عمر مانا جاودان است؛ تو گویی آبش آب زندگان است (357) سلیمی خود، چند بیت فراتر، این هر دو قافیه را به کار گرفته است: خضر زو دیده عمر جاودانی؛ خجل زو مانده آب زندگانی (366) 5 ـ در بیت زیر، واژه میباید مه جبین باشد؛ «چنین» ساختار نحوی را در بیت میپریشد: چو شد موهاش بر اعضا پریشان ، تو گفتی ماه شد در ابر پنهان، به خود گفت: «این کدامین مه چنین است؛ عجب گر آنکه میجستم نه این است!» (712) 6 ـ در بیت زیر، واژه قافیه تیز میتواند بود و قیدی برای پیش آمدن: در این گفت و گزارش بود پرویز، که از محرم یکی پیش آمدش نیز (836) 7 ـ در بیت زیر نیز، همچون نکته سوم، واژه میباید تخت باشد، نه «تختت»: ... که شاها! تا سفیدی و سیاهی بود، بادی به تختت پادشاهی (1131) 8 ـ در بیت زیر، رشتهای درست مینماید؛ زیرا، با «رشته» جمله از دید نحوی آشفته و نافر جام خواهد بود: ز باریکی شدش چون رشته تن؛ دل، از تنگیش، همچون چشم سوزن (1333) 9 ـ در بیت زیر، زنگی درست است که به «شاه زنگ» بر میگردد و استعارهای است آشکار (= مصرّحه) از شب: بر آمد رومیی خفتانش از لعل که اسپ شاه زنگ افکند از آن نعل به میدان تاخت همچون مرد جنگی؛ رخ خود سرخ کرد از خون رنگی (1463) 10 ـ در بیت زیر، که خواهم درست مینماید؛ زیرا این بیت دنباله بیت پیشین است، شیرین میگوید چرا باید همه شب خون بخورد بر یاد روزی که در آن روز میخواهد از دهان خسرو کام برگیرد: چنین تا کی ز بهر دلفروزی همه شب خون خورم بر یاد روزی، بخواهم کز دهانش کام گیرم؛ که میترسم به ناکامی بمیرم (1642) 11 ـ در بیت زیر، «آبش» میباید آتش باشد: نفس میزد، گهی سخت و گهی نرم؛ ولی چون سیخ کز آبش بود گرم (1774) 12 ـ در بیت زیر، واژه میباید بری باشد نه «بدی»: بگفتش چون بدان بیدل بدی راه، به تعظیمش بیاری سوی درگاه (1790) 13 ـ در بیت زیر نیز، عالم جز درست و بآیین مینماید؛ با «جز عالم»، سخن معنایی پذیرفتنی و سنجیده نمیتواند داشت: منه پر بار عالم بر دل خویش؛ که دیدم؛ نیست جز عالم دمی بیش (1408) 14 ـ قافیه، در بیت زیر، میباید پادشایی باشد تا با «گدایی» سازگار افتد: بگفتا: «خواهش از دلبر گدایی است؛» بگفتا: «این گدایی پادشاهی است» 15 ـ در بیت زیر، «ار» میباید از باشد که نشانه فراگیری است: «از شاه گرفته تا درویش»: ... که در این کِشتهزار ار شاه و درویش، نشیند هر کسی بر کشته خویش (2150) 16 ـ در بیت زیر، «ارشاد» ناساز و نابر جایگاه است. شیرین، در این بیت، خداوند را به پیران و پیشوایان درویشی و پرهیزکاران و بندگان سوگند میدهد و «ارشاد» از این گونه نیست. ریخت درست میتواند رُشّاد باشد، جمع راشد: به زهّاد و به عبّاد و به ارشاد، به ابدال و به اقطاب و به اوتاد... (2296) 17 ـ لَخت نخستین از بیت زیر میباید چنین باشد، و گرنه ساختار نحوی جمله پریشان است و معنایی سنجیده از آن بر نمیآید: در این منزل که گه پس گاه پیشیم: در این منزل که کُه پس کاه بیشیم، به نیک و بد همه مهمان خویشیم. (2397) 18 ـ قافیه نخستین در بیت زیر میباید سهوت باشد؛ و گرنه بیت از قافیه بیبهره خواهد بود: فتد در هر نظر صدگونه شهوت، اگر نه کور سازی چشم شهوت. (2454) پینوشتها 1 ـ فرهاد نامه، عارف اردبیلی، تصحیح و مقدمه و حاشیه دکتر عبدالرضا آذر، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران 1355 / 137. 2 ـ شمارههای آورده در دوکمانه ( ) شماره بیتهاست در فرهاد و شیرین، سروده سلیمی جرونی، تصحیح نجف جوکار، نشر میراث مکتوب، 1382. 3 ـ نوح در معنی زنان زار و شیونگر است که بر مردگان میمویند.
پایان مقاله
*آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آیینه میراث » دوره جدید، پاییز 1382 - شماره 22 (از صفحه 138 تا 156) http://www.noormags.com
امام جعفر صادق(ع)
دفاع مقدس
ایمیل جهت ارسال تحقیقات دانشجویان
tdaneshjooi@gmail.com
امام علی (ع)
سلوني قبل أن تفقدوني
این صداي درخواست علي (ع) كه با تضرع، از مردمش مي خواست تا ازعلم و معرفتش سرمست شوند، در ميان همهمه حاضران گم شد! پنهان شد! و پس از آن با سؤال بي ربط و بي محتواي شخص كوته فكري از دست رفت! تمام شد! فقط اثري از آن در كتب تاريخي بجاي ماند، تا در سالهايي دور و در روزگاري ديگر، دانشمند سني مذهبي چون ((ابن ابي الحديد)) بگويد:
((اين ادعايي است كه در طول تاريخ فقط شخصيتي مثل علي (ع) كرده است و مي تواند بكند))
علی(ع) است که همه ابعاد وجودي خويش را در حد اعلاي خود پرورش مي دهد. به گواهي تاريخ، علي (ع) در رشته هاي گوناگون از علوم عقلي و نقلي، طبيعي و ماوراء الطبيعه، رياضيات و اخلاقيات و اقسام فنون و حرفه هاي ديگر تخصص داشته اند، كه برخي از آنها را بر مي شماريم:
- ساخت اولين مدرسه اسلامي در ((صفه)) و تدريس در آن مدرسه
- انجام معالجات پزشكي (جذام- ضدعفوني- امراض داخلي)
- تدوين قرآن كريم
- ابداع علم صرف و نحو عربي و علم تجويد و تعليم اين علوم
- ستاره شناسي و جهت يابي در شب: (اولين بار در راه ″جلولا و نهاوند″ براي لشكر، مورد بهره برداري قرار گرفت.)
- تسلط در زبان پارسي ساساني- زبان سرياني- خط پهلوي
- دعوت علي (ع) به دانشگاه جندي شاپور خوزستان جهت تدريس ادبيات، طب و علوم ديگر كه به علت وقوع جنگ صورت نگرفت.
- تعليم مديريت: (هركس را كه براي اداره قسمتي از كارهاي حكومتي و دولتي مي فرستادند، پيش از آن توصیه های لازم را به وی می کرد از جمله به مالک اشتر. اين مدرسه در مدينه قرار داشت.
- ترجمه كتب علمي (اميرالمؤمنين ((قراباذين)) اثر دانشمندان دانشگاه جندي شاپور را از پارسي به عربي برگرداند، و راه را براي ديگران گشود.)
- تدريس علوم اسلامي ازجمله: عرفان، فقه، علوم قرآني، فلسفه و ...
- تسلط كامل بر متون دینی از جمله قرآن،تورات و انجيل
- شناخت تاريخ گذشتگان و تاريخ ملل ديگر ازجمله ايران و تاريخ آن
- برگزاري كلاس تعليم قضاوت و استوار ساختن اصول محاكمات حقوقي و جزايي
- فلز شناسي
- فنون مربوط به حفر چاه
اميرالمؤمنين را مي توان يكي از بزرگترين نويسنده ها و خطباي تاريخ ادبيات عرب نام برد. به شهادت تمام ادبا و عقلاي تاريخ، نهج البلاغه اثري است از قرآن- كلام الهي- فروتر و از كلام بشر، فراتر!
به غير از قرآن منسوب به مولاي متقيان، ايشان اولين نويسنده در تاريخ اسلام هستند و پس از ايشان است كه سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، اصبغ بن نباته و عبدا... ابن ابي رافع نيز به تأليف كتب اسلامي پرداختند. حضرت علي (ع) دوازده كتاب تأليف نمود كه موضوع آنها: علوم قرآني، پيشگويي حوادث عالم، احاديث پيامبر اسلام (ص) ، واجبات دين، ابواب فقه، علوم سياسي اجتماعي، مباحث مديريتي، وصيت نامه به محمد حنفيه و ديوان شعر است. با این حال می گوید هر کس سخنی به من آموزد مرا بنده خویش گردانیده است.این فضیلت را تنها در کسی می توان یافت که معرفت در او جاری باشد.
جنوب برایم فقط یک زادگاه نیست که بتوانم از آن بگذرم.من اهل رودانم.خانه ام اما....هنوز تصویر روزها و شبهای بارانی، خانه های کاه گلی، تابستانهای داغ، بوی رطب و لیمو، خاک گندم و گلهای نوروزی، رنگ حنا و رنگین کمان، روزهای مدرسه تنبلی و کتک و باز روزهای مدرسه درس و قبولی و یاد آرزوی بزرگ شدن در کودکی را در خود میبینم.گاهی دلم برای رمازا، کلیکا، گندیکا، درا و...تنگ می شود.آن روزها چه شد؟چرا برای کودکی دلتنگ میشویم؟ یاد باد آن روزهای رفته آن روزهایی که بر ماگذشت.روزهای دلهره ترس گستاخی و امید.اکنون اما روزگار دیگریست.روزگار ما.رفتن، در راه ماندن، خواستن، توانستن، نتوانستن، بودن، شدن، نشدن.اینک ماییم، کودکانی که بزرگ شدیم، بزرگانی که کودک ماندیم، آدمهایی که می پنداریم بزرگ شده ایم و روزهای رفته را فراموش می کنیم و فراموشی گناه ماست.گاهی وقتها در مسیر خانه و دانشگاه که با راننده تاکسی گرم صحبت میشوم احساس میکنم که لهجه ام دارد زنگ می زند. من که همیشه با لهجه خودم حرف می زنم اینگونه احساس می کنم. شاید مال شرجی هوا باشد.در و پنجره ها هم دارد زنگ می زند.اکنون در بندر ساکنم.شهری فربه که هفتاد و دو ملت را در خود بلعیده است.بندر اما زیباست.دریا دیدنی است و صدایش شنیدنی. گاهی که بر ساحل دریا راه می روم رد پایم را موج با خود می برد.موج گامهایم را نوازش میکند و احساس خوبی به من دست میدهد.ولی احساس می کنم همه چیز دارد گم می شود، فراموش می شود.از خودم می پرسم :ما که بوده ایم؟ما چه بوده ایم؟اکنون که هستیم؟چه هستیم؟ و اینکه پاسخ را در کجا می توان یافت؟